تبليغاتX
به سین

بحرانا
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت 15:31
 

 

از قديمي خواندن «بحران ادبي»

 تا ساده لوح كردن خواننده!!!

چند نكته درباره يادداشت« استاد، ترازو میزان نیست!»

نوشته مهستي شاهرخي

 

نويسنده محترم خانم مهستي شاهرخي در يادداشتي(hashmanbidar.blogfa.com/post-356.aspx ) که در نقد مقاله بنده در هفته نامه شهروند"ترازو باید عوض می شد"،"یك توضیح  كوچك درباره سبك نوشتاری مقالات دكتر براهنی" (http://fa.shahrvand.com/2008-07-14-20-52-51/2008-07-14-20-54-33/4041-2009-12-23-18-03-11) نوشته‌اند،به نكاتي اشاره داشته‌اند كه به نظرم نياز به توضيحاتي مختصر دارد.

قبل از هرچيز بايد دو نكته را با احترام،يادآور شوم:

1- به دور از تعارفات معمول بايد بگويم كه نوشته‌هايي اينچنيني را دوست دارم،چون مثل شمشيري ست بالاي سر ما جوان‌ها كه سرمان زير برف نماند.

2- به خانم شاهرخي خيلي احترام مي گذارم.سال‌هاست كه از اين مشهد غريب و لعنتي، نوشته‌هاي ايشان را مي‌خوانم و دنبال مي‌كنم. شجاعت ايشان در بيان برخي مسائل هميشه برايم تحسين برانگيز بوده،بنابراين خوشحالم از اينكه مقاله مرا خوانده و نسبت به آن و موضوع آن،موضع انتقادي داشته‌اند.

اما من به نوشته ايشان نقدهايي دارم كه آغازش اينگونه است:

نوشته خانم شاهرخي يكسره كلي گويي است. و كلي گويي آفت انديشه است.

بحران رهبري مسئله‌اي قديمي نيست؛اتفاقا خيلي جديد است. دكتر براهني،مسئله بحران را در دهه60 مطرح كرده است. يكي از شاعران،به نام اكبر اكسير، جايي گفته بود كه مسئله بحران مربوط به همان دهه 60 است و به امروز ما مربوط نمي‌شود.خانم شاهرخی هم كه مي‌گويند قديمي شده است.اما تصور من اين است كه مسئله بحران اتفاقا مسئله امروز ماست.نمي‌دانم ایشان در زمينه ادبيات روز ايران چقدر وبگردي مي‌كنند و با چه كساني در ارتباط هستند...همه چيز در حال عوض شدن است...من در يادداشتم به اين مسئله اشاره‌ي كوتاهي كرده‌ام. الان در كشور ما جرياني فراگير شده به نام غزل پست مدرن...شوري به پا كرده...خيلي‌ها با عنوان آن مخالف‌اند اما هيچ كس نمي‌تواند آن را نديده بگيرد.رويكرداي تازه به ساده نويسي و از همه مهمتر كارهاي گرافيكي در حوزه شعر،نمودهاي تازه اي از مسئله بحران اند كه بايد به آن‌ها پرداخت و درباره آن‌ه بحث كرد.كتمان آن‌ها ما را به جايي نمي‌رساند.«بحران رهبري ادبي» همچنان دامن گير ماست.حتي اگر با عنوان آن مخالف باشيم – كه من هستم – اما نمي‌توانيم بر مختصات آن كه در ادبيات ما مشهود است چشم بپوشيم.

اجازه بدهيد بند به بند برويم جلو:

(از اين به بعد خانم شاهرخي گرامي را مستقيم،‌ مخاطب قرار مي‌دهم)

دوست محقق من!در كجاي نوشته من اسمي از چندصدايي يا تك صدايي بود كه شما آغاز بحث‌تان را با اشاره به آن شروع كرده‌ايد؟آيا بنده به دنبال تبيين موضوع چندصدايي در اشعار يا انديشه براهني بودم كه شما با بيان كلي مسئله،نكاتي درباره آن فرموده‌ايد؟ در حالي كه اصلا محوريت بحث اين چيزها نبوده...محوريت با موضوع بحران بوده و همين موضوع كلي كار مي‌برد تا درباره اش روشنگري شود.در كشور ما درباره موضع بحران حرف‌هاي زيادي زده مي‌شود: بحران مخاطب،بحران چاپ،بحران نشر،بحران فلان و فلان...اما هيچ كس به دنبال ريشه يابي موضوع بحران نيست.براهني به دنبال اين مسئله بوده،هم آن را به طور جدي طرح كرده و هم به دنبال ريشه شناسي آن بوده...بررسي اين موضوع كار ساده‌اي نيست و محققانه بايد درباره آن كار شود. اگر موضوع نوشتار من چندصدايي بود شما مي‌توانستيد اين جمله‌ها را بنويسيد:« از سوی دیگر، هر دانشجوی ادبیاتی می داند که "صدا" در اثر به معنای "زبان"در آن اثر نیست و منظور از "زبان" نیز همان زبان فارسی یا ترکی و کردی و یا گیلکی نیست. در نتیجه در یک اثر می‌توانیم بگوییم "آی لاو یو" یا "ایش لی به دیش" یا "ژو تم" یا "تی آمو" یا "سنی سووی یوروم" یا" انا احبک" و در نهایت همه این جملات در اصل مانند ارتشی "ما همه یک صداییم، ما همه یک نداییم" همان صدای اصلی را تکرار می‌کنند و هیچ تحولی در معنای اثر نمی دهند. در نتیجه نوشتن و خواندن به زبان ترکی و کردی و گیلکی و سایر اقوام در ایران کاری بسیار مفید و درست است که بر تنوع و وسعت فرهنگ ایرانی می‌افزاید و جنبه های گوناگون آن را متجلی می کند ولی به معنای "چندصدایی" شدن زبانها در جوامع ایرانی نیست. اگر معنای درست "صدا" در اثر را دریافته باشیم به خوبی می دانیم که نوشتن با لهجه بومی نیز، اثر را "چند صدایی" یا "پلی فونیک" نمی‌کند.»

نمي‌دانم چرا شما خارج نشينان فكر مي كنيد كه همه چيز را بهتر از ما داخل نشينان مي‌فهميد و نمي‌دانم چرا اينقدر اصرار داريد كه درباره بديهيات حرف بزنيد.همه‌ي اين پاراگرافي كه نوشته‌ايد جزو بديهياتي ست كه در همين مشهد اكثر دانشجويان ما نسبت به آن آگاهي دارند و خيلي براي بيان آن وقت نمي گذارند.اگر شما تازه در اين باره به چيزي دست پيدا كرده‌ايد كه سخني تازه است بهتر است دست به قلم شده و درباره‌ي آن مقاله‌اي بنويسيد.قطعا با استقبال روبه رو خواهد شد..ضمن اينكه بايد بگويم من نفهميدم «چند صدايي شدن زبانها» كه شما فرموده ايد يعني چي؟

همچنين شما مثل خيلي به اصطلاح نوشته‌هاي انتقادي ديگر در موضوع متن، حرف نزده‌ايد و دلسوزانه و مادرانه به سراغ چيزهايي رفته‌ايد كه در ذهن شما بوده نه در متن پيش روي شما و توصيه‌هاي دلسوزانه شما به اين شكل كه نوشته ايد به نظر من ريشه در همان تفكر ولايت مداري دارد كه معتقد است بهتر از ديگران راه را مي‌شناسد،آن هم در عصر لذت بخش نسبيت‌ها و وانموده‌ها....ما از ولايت فقيهانه دوريم.عصيان ما عليه دانايان كل است.فرقي نمي‌كند شما باشيد يا كس ديگري. ما سال‌هاست با اتوريته واليان امر زندگي كرده‌ايم و نفرت داريم از اينكه بخواهيم با اشتهاي ديگران غذا بخوريم و زير عباي ديگري برويم.

به اين جمله كه خودتان نوشته ايد  توجه كنيد:

« آقای براهنی به منزله یک استاد دانشگاه و یک دانشگاهی بهتر است پس از چهل سال آن جایگاه پایه‌ای خویش را با بحث‌های سهل‌انگارانه مخدوش نکند و با توجه به دانش عظیم خود از فرهنگ جهانی، آموخته‌های خود را به شیوه‌ای صحیح در اختیار علاقمندان و شاگردان بگذارد و در صورت کج فهمی، اشتباهات ایشان را تصحیح کند.»

بياييد اين جمله را به اين شكل تغيير بدهيم:

« خانم شاهرخي به منزله یک پژوهشگر بهتر است پس از سال‌ها  آن جایگاه پایه ای خویش را با بحث‌های سهل انگارانه مخدوش نکند و با توجه به دانش عظیم خود از فرهنگ جهانی، آموخته های خود را به شیوه ای صحیح در اختیار علاقمندان و شاگردان بگذارد و در صورت کج فهمی، اشتباهات ایشان را تصحیح کند.»

به نظر شما مشكلي پيش مي آيد؟

 نه...نه خانم شاهرخي هيچ مشكلي پيش نمي‌آيد چون شما بدون دليل بدون طرح كردن يك بحث ساده علمي،حكم‌هايي صادر كرده‌ايد و توصيه‌هايي نموده‌ايد كه يك صفت بيشتر ندارد:«كلي گويي»...

بحث‌هاي سهل‌انگارانه يعني چي؟ چرا مي‌گوييد ايشان آموخته‌هاي خويش را به صورت صحيح در اختيار علاقمندان و شاگردانش قرار نمي دهد؟ حرف من درباره نوع نوشتار خودكامه‌ي شماست...از دكتر براهني دفاع نمي كنم.ولي از شما سوال مي كنم كه با اتكال به چه كار و نوشته‌اي اينقدر مطمئن حرف مي‌زنيد؟ اين چه نحو نوشتاري است كه انتخاب كرده‌ايد؟پيرسالاري،مردسالاري،مذكرسالاري، نحو زبان شما را اسير خود كرده است.

مسئله اينجاست كه شما موضوع را متوجه نشده ايد.مسئله «رهبري بحران» نيست يا مفهومي به اسم «كيش شخصيت» اين چيزها نه در انديشه براهني و نوشته من معنايي ندارد.براهني در نوشته هايش به هيچ وجه به اين مسئله تمايل نشان نداده.اتفاقا مدام خواسته و مي‌خواهد بگويد كه لطفا مسئله بحران رهبري ادبي را به مفاهيم انتزاعي مانند كيش شخصيت ربط ندهيد. بنابراين وقتي شما به اصل موضوع اشاره نمي‌كنيد در نتيجه گيري‌تان دچار كلي گويي و اشتباه مي‌شويد و اين جمله را كه هيچ ربطي به هيچ چيزي ندارد مي‌نويسيد: «مباحث "بحران" و "رهبری" به دنیای سیاست و به خصوص دنیای سیاست خاص کشورهای در حال توسعه تعلق دارد.»

كلي گويي خانم شاهرخي،آفت ذهن و زبان است.شما بهتر از من مي‌دانيد كلي گويي به درد سخنراني يا موعظه‌هاي اخلاقي و سياسي مي‌خورد تا يك موضوع مشخص و تاريخي.

به نظر من شما مي‌توانستيد بگوييد كه عنوان بحران رهبري نقد ادبي كه براهني براي بيان و تحليل وضعيت ادبيات ما به كار مي برد عنوان درستي نيست و مي‌توانستيد براي آن عنوان بهتري پيشنهاد بدهيد ولي اينكه محتواي آن را درست نفهميد و نوشته بنده را هم درست مطالعه نكنيد و بعد حكم‌هاي كلي صادر كنيد،خيلي با آن منش پژوهش‌مداري كه مي‌فرماييد همخواني ندارد...

نوشته ايد:

«کجای کلمه "بحران" و "رهبری" به "گرایشات و تاثیرات و جریانات و انواع ادبی" ربط دارد؟ آخر این که نشد بحث ادبی؟ آقای براهنی و به دنبالش هوادارانش و اصولاً هر کسی، می تواند در هنگام داستان نویسی، تخیل خود را به کار بیندازد و شالوه شکنی کند و "گاو مشدحسن" را در عالم تخیل "عمقزی" بپندارد و با آن داستانی عاشقانه خلق کند اما در چهارچوب نقد علمی و نقد تطبیقی و شیوه های پژوهشی و متدولوژی  (روش شناسی)این نقد، گفتن: "منظور من از "بحران رهبری" گرایشات و ژانرها و... بود"، بیش از هر چیز توهینی به شعور خواننده است.»

بايد بگويم كه خانم شاهرخي عزيز،حذف صورت مسئله چيزي را عوض نمي‌كند.ما بايد به سمت توضيح مفاهيم برويم. چرا فكر مي‌كنيد توضيح دادن انديشه يا كليد واژه‌هاي انديشه يك منتقد و انديشمند ادبي،اشكال دارد؟ و چرا اگر كسي اين كار را كرد بلافاصله او را به انواع و اقسام هواداري‌ها متهم مي كنيد؟ اين البته مختص نسل شماست.با اين طرز تفكر است كه ما سال‌ها در بند همان تحقيقات قرون وسطايي مانده‌ايم: «اخلاق در شعر حافظ،رنگ در شعر خاقاني، آشنايي زدايي در كليدر، ساختارگرايي در روزگار سپري شده...طبيعت در شعر شاملو...و ...»هزاران عنوان پايان‌نامه ديگر...براهني هميشه انديشه ديگران،شعر ديگران و روش ديگران را توضيح داده،ما هم انديشه او را شعر او را و روش او را توضيح مي‌دهيم و به شما بگويم كه حتما آثار او را نقد مي‌كنيم.

نوشته ايد:

«نگارنده بدون هیچ پژوهشی در مورد پس زمینه و یا عقاید نظریه پردازان دیگر، بارها تاکید می کند که منظور براهنی چیست و بایست ما نظر او را  «منظور من از رهبری در ادبیات ـ ژانرها ـ انواع ـ مختلف ادبی هستند كه دچار بحران رهبری شده اند.»!!!!  چون آیه ای آسمانی بپذیریم و در موردش هیچ شک و شبهه‌ای نداشته باشیم»

اين برداشت شماست كه فكر كرده‌ايد بنده منظورم اين بوده كه شما بايد اين چيزها را چون آيه‌هاي آسماني بپذيريد. اين جزميت ذهن شماست دوست من و اين جزميت را نمي‌توانيد فرافكني كنيد.من كجا چنين حرفي زده‌ام؟شما با چه خوانشي از متن من به اين نتيجه رسيده‌ايد؟اتفاقا من خواسته‌ام اين چيزها را به بحث بگذارم. خواسته‌ام سكوتي را كه درباره دكتر براهني به وجود آمده بشكنم.شما چند تا تحقيق درباره شعر ايشان،داستان ايشان و كارهاي انتقادي ايشان سراغ داريد كه در ايران – تاكيد مي‌كنم در ايران – انجام شده باشد؟ چند پايان نامه؟ چند كتاب؟ چيز خاصي وجود ندارد. ما براي نقد يك انديشه ابتدا بايد مختصات آن انديشه را بسنجيم،توضيح داده و مشخص كنيم.همين طور شلنگ تخته‌اندازانه نمي‌شود درباره نقاط قوت و ضعف آثار و انديشه‌هاي كسي كه 40سال است در حوزه نقد و تئوري ادبي مطلب نوشته و مي‌نويسد، اظهار نظر كرد. اين با شرافت پژوهش مغاير است.شما شك كنيد،نقد كنيد و بنويسيد ولي لطفا اين كار را بكنيد.اين همه سكوت فايده‌اي ندارد.دفاع غيرمنطقي و نقد غيرمنطقي همه و همه نوعي سكوت‌اند.سكوت فايده‌اي ندارد.كار من به هيچ وجه جانبدارانه نيست.در آينده خواهيد ديد. سال‌هاست درباره آثار دكتر براهني عزيز تحقيق مي‌كنم. اين مقاله هم كه به درخواست خودم در شهروند چاپ شد فقط و فقط به مناسبت تولد ايشان نوشته شده بود.منابع و رفرنس‌هاي آن همه در اختيارم هست و چون اين نوشته بر اساس نوشته‌هاي معهود نمي خواست پانويس و رفرنس‌هاي طولاني داشته باشد به صورت فشرده و خلاصه براي نشريه شهروند فرستاده شد.

شما ادبيات تطبيقي خوانده‌ايد،با اين وجود تعجب مي كنم وقتي جمله هاي زير را از شما مي‌خوانم:

«تکرار "این که منظور آقا همین بوده" کاری بسیار غیرعلمی است، چرا که "آقا در لحظه ای بدون توجه به زبان و عبارات جهانی و بر اساس نیاز بومی چیزی گفته" و شما دارید با تکرار حرفش مانند آیه ای آسمانی بیا به قول فروغ "آیه ای زمینی" و با تایید کامل و بدون هیچگونه پژوهش و پرسشی، اشتباهی را تا ابد تکرار و تکثیر می کنید»

شما بايد به اين سوال‌ها پاسخ بدهيد:

چرا مي‌گوييد اينكار غيرعلمي است؟لطفا دليل بياوريد.كجاي اينكه مشخص كنيم منظور براهني از فلان موضوع فلان مسئله است،غيرعلمي است؟ به استناد به چه بحثي اين فرمايشات نادر را مي فرماييد؟ البته شما يك دليل نيم بند عجيب مي آوريد كه عمق فاجعه را نشان مي دهد. دليل شما براي غيرعلمي بودن اين كار اين است كه معتقديد  «آقا (براهني) در لحظه ای بدون توجه به زبان و عبارات جهانی و بر اساس نیاز بومی چیزی گفته» و مي دانيد كه اين دليل‌تان چقدر سخيف است؟ چون دليل شما در واقع يك احتمال است وشما يك احتمال و يك تراوش ذهني را وارد يك كار كه محتاج به پژوهش است، كرده ايد،بنابراين همانقدر كه احتمال و فرض شما مي‌تواند درست باشد، مي‌تواند نادرست هم باشد.چون شما به دنبال ثابت كردن فرض تان در اين متن نبوده‌ايد.پس دليل‌تان كودكانه و غيرمنطقي است. بعد هم از اين صغرا كبراي ناقص نتيجه مي‌گيريد كه ديگران دارند با تكرار حرف‌هاي او(براهني)، اشتباهی را تا ابد تکرار و تکثیر مي كنند. اين به نظر شما خنده دار و معني‌دار نيست؟ دليل تان كه ناقص است.نتيجه تان كه اشتباه دارد.روال نتيجه گيريتان هم كه غيرعلمي است پس چه داعيه دلسوزي داريد دوست من؟

 در بخش ديگري از يادداشت تان آورده ايد:

« نکته دیگر بسیاری از مباحث مطرح شده توسط نویسندگان ایرانی بدون ذکر مأخذ به کار گرفته می شود و از این رو توهم‌زاست.»

و دليل آن را به طور مصداقي اينگونه ذكر كرده ايد:

«"نوشتن، اندیشیدن است" عصاره ای از اندیشه ژاک دریدا است که متفکران ادبی بومی مانند آقای براهنی و رویایی و گلشیری همیشه بدون ذکر مأخذ عصاره عقاید او و دیگران را تکرار می کنند و خواننده را به اشتباه می اندازند.»

من درباره رويايي و زنده ياد گلشيري چيزي نمي نويسم(اگرچه تا جايي كه خوانده‌ام گلشيري دل خوني داشت از اينكه برخي منتقدان و نويسنده‌هاي ما بدون درك درست از مباحث جديد ادبي آن‌ها را بي پروا و نادرست به كار مي‌برند) اما درباره دكتر براهني و اين مسئله قديمي «ذكر ماخذ» كه خيلي‌هاي ديگر قبل از شما به آن اشاره كرده‌اند- بدون اينكه مشخص كنند به طور مصداقي كجاهاي كار او بدون ماخذ است – بايد بگويم كاش لااقل يك دور آثار ايشان را مطالعه مي كرديد و مي ديديد كه وفاداري ايشان به ماخذ دادن بيشتر از بسياري از پژوهشگران و دانشگاهيان وطني است.چه در قديم و چه دوره بعد از انقلاب 57. حتي كاش پاسخ ايشان را به شاپور جوركش مي خوانديد تا كمي مستندتر حرف مي زديد.براهني به دليل تسلطش به زبان هميشه به منابع دسته اول انديشه انديشمندان ادبي و فلسفي جهان دسترسي داشته و به همين دليل اتفاقا هميشه انديشه‌هاي او و نوشته‌هايش در كتاب‌هاي ديگران بدون ذكر منبع و ماخذ دوباره نويسي شده است. اعتراض ايشان به اين مسئله را حتي مي توانيد تا محتواي كتاب جناب آقاي دكتر شفيعي كدكني «ادوار شعر فارسي»نيز رديابي كنيد. حتي وقتي كه او در كتاب كيميا و خاك مباحث ساختارگرايي را به شكل خاص با ذكر منابع و تحليل‌هاي خود منتشر كرد و سال‌ها بعد عده‌اي از دوستان كه اتفاقا خارج از كشور هم هستند از روي آن مقاله نوشتند و فراموش كردند به كتاب او ارجاع بدهند اتفاق خاصي نيفتاد و همه سرشان را در لاك خود فرو بردند.اما اولين‌ها در معرض بزرگت‌ترين تهمت‌ها هستند.

با اين پاراگراف تان موافقم به خصوص آنجا كه گفته‌ايد،نوشته من خلاصه گفته‌هاي براهني است:

«در هر حال یک پژوهشگر در عالم غرب با خواندن هر نوشته ای در جستجوی ریشه های مطلب برمی آید و به مطالعه آثار پیشینیان می نشیند تا توهم زا نباشد و به صورت علمی با مسئله و یا با آثار نویسنده ای برخورد و آن را بررسی کرده باشد و از اینرو مطلب منتشر شده جز خلاصه کردن یک جانبه گفته های رضا براهنی، کاربرد پژوهشی و نقدگونه ندارد و شیفتگی  و ارادت نگارنده نسبت به ایشان برای خواننده ساده لوح،  بسیار گمراه کننده است.»

اما همين پاراگراف‌تان يك سري چيزها خارق العاده دارد.من ابايي ندارم كه بگوييد نوشه بنده حاصل ارادت و شيفتگي من نسبت به دكتر براهني است.اين عيبي ندارد، اما با اين چيزها چه مي‌كنيد:با اينكه مثلا خواننده را ساده لوح مي‌خوانيد چه مي‌كنيد؟واي خداي من. شكل ديگرش اين است كه خانم مهستي شاهرخي ساده لوح نيست و مي خواهد به ديگراني كه ساده لوح مي پندارد راه را از چاه نشان دهيد...ولايت فقيهانه...رخنه كردن تفكر مردسالار تا عمق استخوان‌هاي يك زن...يك نفر بايد بيايد اين تناقض‌ها را روشن كند.

كلي گويي تا هميشه دامن شما را گرفته.اين كه يكي را استاد و يكي را شاگرد بخوانيد،دردي از ادبيات و فرهنگ ما دوا نمي‌كند. اين‌كه يكي را هوادار يكي ديگر بخوانيد و بر اين كار پافشاري كنيد، تخدير ذهن و زبان است؛يك نوع دستگاه متهم‌سازي مثل دستگاه آخوندي و منبري كه بدون دليل همه چيز را به همه چيز ربط مي‌دهد تا يك چيزي را به نفع خود مصادره يا مشخص كند. البته شما از اين جور بيانات يا اتهامات، قبلا هم به ديگران زده ايد...يادم هست يكبار كه كار اكبرسردوزامي را توصيف مي‌كرديد از همين چيزهاي «استاد- شاگردي» درباره او هم نوشته بوديد:«سرانجام در زیر سایه ی استاد اعظم که برایش پدری بود پناه گرفت و از مریدانش شد و در سایه ی مریدی استاد گم شد. اکبری که من در دانشکده ی هنرهای زیبا شناختم سالهاست که گم شده است و چه گم شدنی.»

اين چيزها يعني چي؟ ما هنوز دانشجوييم،جوانيم، اما از اين حرف‌ها سعي مي كنيم نزنيم.اين چيزها تاريخ مصرفش گذشته.من اسم اين جور نوشته ها را گذاشته‌ام «شلنگ تخته» اندازي، چون نويسنده‌اش همينجوري آن‌ها را صادر مي‌كند بدون اينكه بفهمد چه مي‌گويد و چه مي‌خواهد بگويد.نمونه مي‌خواهيد بفرماييد؛ مي‌نويسيد:

«خیلی غم انگیز است که در محدوده ادبیات که قرار است شعور آفرین باشد  از جانب دانشگاهیان هنوز بحث های قرون وسطایی مانند "بحران رهبری" در میان ایرانیان مطرح شود و یا نویسنده ای خود را والی فقیه نثر فارسی بپندارد و غم انگیزتر آنست که امتی پیدا شود و برای این افکار و این نوع اعمال سینه بزند و این عقب ماندگی فرهنگی را ترویج کند.»

خانم شاهرخي عزيز!

شما در ايران نيستيد كه ببينيد چه كساني بر ادبيات ما ولايت دارند يا داعيه ولايت بر اهالي ادبيات را در سر مي‌پرورانند.شما واقعا نيستيد و نمي‌دانيد كه در دانشكده‌هاي ادبيات ما چه كساني ولي امر هستند و چه مي‌كنند با انديشه دانشجويان ما... شما واقعا در ايران نيستيد و خبر نداريد كه در بيرون از دانشگاه‌هاي ما چه كساني با چه كارهايي ولايت خود را بر ديگران ديكته مي‌كنند.آن وقت عده‌ي معدودي مثل ما را كه درباره انديشمندي ايراني - كه همين واليان امر به خونش تشنه هستند- چيزي مي‌خوانيم و مي‌نويسيم، مثل دستگاه‌هاي رسمي حكومت ايران به سينه زدن زير لواي ولايت فقيهانه آن انديشمند متهم مي‌كنيد.چه روزگاري شده.اين نشان دهنده اين است كه شما از جريان‌هاي ادبي در ايران خبر نداريد.دكتر براهني در دانشگاه‌هاي ما به عنوان دشمن ادبيات معرفي مي‌شوند. مد شده است كه هركس بخواهد براي خود جايگاهي پيدا كند، براهني را بكوبد.كجاي كاريد دوست من؟در حالي كه بسياري از استادان پيروجوان از آبشخور انديشه ايشان تغذيه مي كنند اما ناجوانمردانه عليه او حرف مي‌زنند. كتاب‌هاي به اصطلاح پژوهشي مي نويسند و اكثر مطالب آن را از روي نوشته‌هاي ايشان وام مي گيرند اما حتي در منابع خود يادي از او نمي‌كنند.نمونه‌اش رشد و انتشار قارچ وار كتاب‌هاي فارسي عمومي يا ادبيات معاصر در دانشگاه‌هاي ماست كه هيچ حرف تازه‌اي ندارد. يكي از دوستان من به دليل اينكه در پايان نامه اش به كتاب قصه نويسي براهني ارجاع داده بود،توسط داوران پايان‌نامه دو نمره‌ي نازنين را به شكلي عجيب از دست داد و بعد هم استادان محترم،آشكارا دليلش را همين امر بيان نمودند.

 به من حق بدهيد كه از اين جمله ها دچار تعجب بشوم. چون اصلا ماجرا برعكس است.واقعا تعجب مي‌كنم كه شما  هم مثل بسياري از استادان مفخم دانشگاه‌هاي ايران فكر مي‌كنيد بررسي و تبيين انديشه‌هاي يك انديشمند ايراني كه زنده است، كاري نادرست و جانبدارانه است؟ مرده پرستي تا كجا؟ به نظر من زنده بودن ادبيات به اين چيزها نيست.پايان نامه هاي دانشگاهي ما چر اعقيم اند؟

شما،دوست من!  بنابراين مي توانيد گزارش كج و معوج‌تان را براي خوانندگان ساده لوح‌تان ارائه دهيد،اما قبلش بايد آن‌ها را مشخص كنيد.پيدايشان كنيد و به آن‌ها بفهمانيد كه ساده لوح‌اند. شايد يكي از آن‌ها به طرف شما برگشت وگفت: من ساده لوح نيستم خانم شاهرخي...خودتان...

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
عفتا
جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 14:54
 

 

براي نوشتن هرچيزي

يك سري چيزهایی در سر دارم

ولي بي فايده است

خط قرمز دارد

من و عفت عمومي

خيلي وقت پيش از هم جدا شديم

او مثل همه زن‌ها به همه چيز من كار داشت

به ريشم

به دست چپم

و حتي پيامك هايي كه به برنامه ي نود مي زدم

دو تا شعر هم كه مي نوشتم...گاهي

به ايشان بر مي خورد

بفرما

پاكيزه اش اين است:

من دوستت دارم

ولي اين با دموكراسي سازگار نيست

تو محبوب خيلي‌ها هستي

می توانی بدون اینکه کسی بفهمد با متولیان فرهنگ بستنی بخوری

مجوز فیلم بگیری

از «لعنتی»لعنتش را جدا کنی

 و به مدیر انتشاراتی های بزرگ بفهمانی که یبوست چه معنايي دارد

هر واژه اي به تو مربوط مي شود

بله

و این با دموكراسي سازگار نيست

سهم من از تو

اشتراكی عاشقانه است

که به لعنت خدا هم نمی ارزد لعنتی

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
جهانا
دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 8:6
 

 

ديشب شب عجيبي بود

گربه‌ي سیاه رفته بود بالاي در

 خوابيده بود

من به يكي از آن‌ها گفته بودم:

پايان جهان نزديك است

کم جنبه ها

همه‌ي ما مي ميريم

فرقي نمي كند كه چطور از ديوار بالا مي رويد

روز موعود قرار است بيايد

يكي شان لكه هايش را به من مي ماليد

چه اوضاعي شده بود

در اعماق مانده بودم

از تناسخ گربه‌اي خبري نداشتم

ولي اگر تغييري در راه باشد

نمي دانم

آيا كسي كه به دموكراسي فكر مي كند

مي تواند

 جنبش تنباكو را هم به خانه بیاورد؟

و بگويد:

شكل بعدي گربه‌ي عزيز چه خواهد شد؟

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
حقیرا
جمعه دوم بهمن 1388 ساعت 13:56
 

 

به فيلسوف محبوبم

ويتگنشتاين كه چاپ آثارش ماجراهاي جالبي داشت

 

من و لودويك

هر دو دنبال ناشر مي گرديم

در اين هشتاد و نه سال

هيچ وقت  از او نپرسيدم:

«چرا كتاب‌هايت را مخفي نمي‌كني؟»

رسالت ما فرق مي كند

من همه‌ي نوشته‌هايم را مخفي كرده‌ام

اين چند خط هم ظاهر ماجراست

آن پشت‌ها

پشت چيزهايي كه نمي‌گويم

حرف‌هايي در جريان است كه اجازه حرف ندارد

تو چه فكر مي كني؟

کلید ما به قفلی خورد

که درش باز شده بود

به سمت آن آزادي حقير

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
کبوترا
سه شنبه بیست و نهم دی 1388 ساعت 19:20
 

هيچ دوستي ندارم

آخرين آن‌ها شاعري بود با چشم‌هاي سرخ

با يك بتامتازون يك درصدي

چند صفحه آن طرف‌تر

پاي شعري نشسته بود كه ربطي به او نداشت

ورق بزن:

چشم‌هاي من كبوترهاي جلدي ست روي بام تو

من آدم بشو نيستم جنس خراب!

همه چيز عوض شده

پشت گردنم كه سوخت

سايه رنگ كسي روي شانه ام نشست

فكر كردم گنجشك همسايه است

لعنتي

كبوتر صلح بود

با چشم‌هاي سرخ

بله

با خاكستري پر رنگي روي پوستش؛ رنجاندمش

همين راه را ادامه مي دهم

حتي اگر مشتم پر باشد از استامينوفن

همين راه را ادامه مي دهم

رنگ چشم‌ها مهم نيست

عوض شدن من چيزي را عوض نكرده است

دوست ندارم چيزي باشم

كه دوست ندارم باشم

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
نوعا
سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت 16:51
 

 

دو نوع ساختار در شعر

 

ما دو نوع ساختار كلي در شعر داريم:

1-ساختار پوششي

2-ساختار زنجيره اي

در ساختار پوششي، شكل ذهني شعر خيلي پيچيده نيست. حركت تصويرها،استعاره ها و مجازها در يك محور عمودي و خطي شكل مي گيرد.همه اجزاي شعر در جهت تكميل كردن يک زنجيره‌ي زباني و يك زنجيره‌ي معنايي حركت مي‌كنند به طوري كه حتي جمله‌هاي پايه و پيرو با رعايت تقدم و تاخر، پس و پيش هم آورده مي‌شوند. در اين ساختار ما با  نظام خاصی از ساخت‌مندي و فرم گرايي روبه‌رو هستيم كه طي آن دلالت‌هاي معنايی دچار ساخت‌شكني نمي‌شوند و مفردات زبان نيز در تجميع حالات خود بوجودآورنده ي يك كل منسجم به نام شعر هستند كه طي آن يك تصوير خاص با هدفي مشخص و يا يك انديشه‌ي خاص با رويكردي مشخص،بيان يا به تصوير كشيده مي‌شود.

ساختارها برآيند ذهن‌هايند. وقتي ساختار يك شعر پوششي باشد بيانگر اين است كه شاعر به دنبال بيان پيچيدگي‌هاي جهان به شكل پچيده اي نيست بلكه سادگي آنچه را كه مي بيند نشان مي دهد.

مثال از دكتر ضيا موحد:

مشتي نور سرد

از چشمه ي آبي

برخيز

 سپيده دم نزديكست

 هر نهالي كه صبح كاشتيم

 غروبش از ريشه بركند

 بازهم فقط كار باقي ست

 برخيز

مثل همه

 مثل هميشه

 خورشيد مهربان قديمي

 قطره‌هاي شب را

 از گونه ها

 پاك خواهد كرد  (مشتي نور سرد،نشر نيلوفر ،چ دوم1383ص22)

وجه نمادين به خوبي مشخص است. مشتي نور،سپيده دم،خورشيد مهربان، صبح، غروب و شب....ساخت شعر بر روي تضاد بين سياهي و سپيدي استوار است.نور در يك حركت معنايي به سپيده دم و سپيده دم به خورشيد مي‌رسد كه قطره‌هاي شب را از گونه ها «پاك خواهد كرد» اين در حالي‌ست كه شاعر با يك زمينه سازي قبلي به مخاطب گفته بوده:«هر نهالي كه صبح كاشتيم» به وسيله‌ي غروب از ريشه كنده شده. همپوشاني  آشكار تصاوير و استعاره‌ها را بر اساس اصل تضاد و تقارن به خوبي مي بينيم. در شعر اتفاق خاصي كه با معيار‌هاي زيبايي شناختي ما مغاير باشد نيفتاده است.به همين دليل براي ما قابل درك و آشناست.

مثال از  فروغ:

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده‌ي شب مي كشم

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها

نخواهد برد

پرواز را به خاط بسپار

پرنده مردني است

تكرارهاي نحوي،حركت استعاره‌ها به سمت هم و تبديل جمله‌ي«دلم گرفته استـ »كه يك حالت حسي و دروني است به يك حالت استعاري به شكل«چراغ‌هاي رابطه تاريكند» و تكميل همين وضعيت در كنار بيان موجز و متبحرانه‌اي كه فروغ به كار برده همه در ذيل همان ساختار پوششي تعريف مي شوند.

مثالي ديگر از مشيري:

يك آسمان پرنده، رها، روي شانه‌ها

 در باغ بامداد

 يك آسمان پرنده

 سرگرم شستشو

 در چشمه سار باد

 يك آسمان پرنده

 در بستر چمن

 آزاد، مست، شاد

 از پشت ميله ها

 بغضي به هاي هاي شكستم:

 قفس مباد    (بازتاب نفس صبحدمان،نشرچشمه1383)

اين ساختار همانطور كه گفته شد،عموما مربوط به شعر تصويرگرا، نمادگرا و معناگراي ماست كه سرشار از ارجاعات برون متني و تعهدات سياسي اجتماعي است.به قول دكتر براهني در مقاله ي« چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم» : « براي بيان يك عمل حسي يا احساسي و يا چند عمل حسي و احساسي، مي توان تصاوير جانشين خلق كرد تا به جاي تاريخ و يا تجربه ي زندگي خود آدم بنشيند»

اين مكانيسم جانشين سازي كه براهني مي گويد در شكل برخود شاعر با تاريخ تجلي پيدا مي كند كه عموما نمادين و سمبوليك است و امكانات زيادي براي ارجاعات برون متني فراهم مي آورد.

ساختار زنجيره اي اما تقريبا مغاير با ساختار پوششي است. شكل ذهني در آن پيچيد‌ه است و معيارهاي زيبايي‌شناختي مدام در حال تغيير و جابه‌جايي هستند. من براي اين نوع ساختار،شمول فراوني قائلم، چون انگار از «كتبيه» و «آنگاه پس ازتندر» اخوان و «خطاب به پروانه ها»‌ي دكتر براهني و «رفته بودم صيد نهنگ» باباچاهي و «هفتاد سنگ قبر» دكتر رويايي گرفته تا « من در خطرناك زندگي مي كردم» علي عبدالرضايي و «كافه‌هاي شبانه ي ونسان ونگوگ» حسين فاضلي و كارهاي اخير مهرداد فلاح را شامل مي شود. زياد اسم نمي‌برم چون افرادي را كه گفتم هركدام نماينده يك نوع سرايش و نويسش هستند و شمول مورد نظر اين نوشته را نشان مي‌دهند.

بنابراين وقتي كه رويايي مي گويد:

تو باز مي‌آيي

با نافي از خليج احمر

و راني از عصاي موسي

و شكل راه رفتن تو

معناي مثنوي ست

و روح مولوي ست اينك

كز ساق تو حكايت ني را

بر مي دارد.....

ما با شكل تازه‌اي از روابط كلامي روبرو هستيم كه همه چيز را در ارجاعات دروني مشخص مي كند.

يا وقتي كه براهني مي گويد:

حالا تو هرچه هستي من آن هستم                     من را بخوابان

و اين لحاف آينه را هم به روي من بخوابان

و ناگهان صداي گفتن او مي آيد             و مرا مي گوياند

اين چيزها را كه حالا گفتم مي گوياند

آنرا كه او رانده، مي گوياند......

ما با نحوه‌ي تغيير يافته‌اي از بيان درباره ي هستي مواجهيم كه مي خواهد زبان ما را در عمق خود تبدیل به هستي ما كند. اين نوع روابط کلامی و اين نوع بيان قطع قطعه ،‌همه‌ي شاكله‌هاي زيبايي‌شناختي ذهن ما را واژگون مي‌كند. در ساختار زنجيره اي،تصوير (اگر باشد)،استعاره ( اگر باشد) ارتباط ظريف و خيلي دوري با هم دارند.در حالي كه با خوانش اوليه اينگونه اشعار مخاطب احساس مي‌كند عناصر شعر و مفردات زباني آن در بي ساختاري و بي‌ارتباطي محض با هم به سر مي‌برند، اما دقت‌هاي زباني بعدي نشان مي‌دهد كه اينگونه نيست بلكه فقط روابط به عنوان يك تمهيد شاعرانه، كمي به تعويق افتاده اند.

مثال از حسين فاضلي:

(كلمات به سرم مي زند آخر

پاشم بروي اينجا....)

بر تارهاي عصب

انگشتهاي اشاره به

تارهاي مژه ات

پلك مي زنم خود را به هم آرام

آرام

صداي سه سه تار مي آيد

يكي تو

و يكي ديگر تو

 و سومي هميشه تار است......(روزها در پرانتز،نشر پاندا1383)

كه تنها از راه مناسبت‌هاي زباني بوجود آمده بين تارهاي عصب،تارهاي مژه و خود ساز تار در«صداي سه سه تار مي آيد» مي توانيم به ارتباط سطرها و تمهيدات نهاده شده در ان پي برده و به كشفي نسبي دست پيدا كنيم.كيفيت زبان در اينگونه آثار برجسته مي شود.

مثال از علي عبدالرضايي:

صدايم را براي زني                  تمرين مي كنم در گوشي

كه الان زنگ مي زند       الو!        هلو!    سلام!

من سلام و دستي تكان نمي دهد

من عاشق و تا چشم كار مي كند فاسق

اين مثال از كتاب جامعه گرفته شده در اين كتاب وجه غالب كار بر چندپارگي زباني و بياني استوار شده است، مثل آوردن متناقض نماها،متضادها،لحن هاي مختلف واستفاده از زبان گفتار.اين تمهيدات در عين حالي كه در متن هستند به طور مثال در نمونه ي بالا ولي در همان حال هيچ گرهي از كار باز نمي كنند. چون همه چيز در اين تکه نويسي ير اساس غافلگيري زباني اتفاق مي افتد.يك تصوير هنوز كامل نشده فراموش مي شود يك لحن هنوز در ادامه ي خود قرار نگرفته تمام مي شود و زنجيره هاي زباني مدام يكديگر را قطع مي كنند .نظام پارادوكسيكال همه چيز را به بازي مي گيرد. به همين دليل است كه اين نوع شعر در مرحله ي ارائه ي اثر با بحران مخاطب روبروست.اگرچه حرجي بر آن نيست چون عليه معيارهاي عام زيبايي شناختي قيام كرده و تن به خطوط مستقيم ميزان جامعه نمي دهد.

مشخص كردن ساختار اوليه ي شعر به گمان من به اين دليل مهم است كه مرزهاي كار نقد را نشانه گذاري كرده و گوشزد مي‌كند كه موضع‌مان را نسبت به متن روشن كنيم و بيهوده يك سري نظريات فني و بيروني را بر گرده‌ي شعري كه به كلي از آن‌ها بي خبر است پياده نكنيم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |