تبليغاتX
به سین

حافظا !!!
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 10:34

                             

 

                               حافظ حافظه ی ما نیست

                                                                                                     حميد تقي آبادي

هر هنرمند بزرگ و هر اثر هنري بزرگ كه مطرح يا خلق مي شوند، يك پرسش بزرگ زمان شناختي، زبان شناختي، هستي شناختي و معناشناختي نيز هستند. مثنوي يك پرسش است، مولانا هم تذكرة الاولياي يك پرسش است، عطار هم . شاهنامه يك پرسش است، فردوسي هم. گلستان و بوستان به همراه شيخ اجل سعدي هر كدام به نوبه خود يك پرسش اند. افسانه يك پرسش است، نيما هم. زمستان و آخر شاهنامه پرسش اند، اخوان ثالث هم.
و ... حافظ هم يك پرسش است. يك پرسش بزرگ در ادبيات ما. يكي از آن
ابهامات دير سال و پيچيده اي كه ذهن بومي/ تاريخي قوم ايراني را بارور و فربه كرده است. او پرسشي است كه از دل فرهنگ كهن ايراني/ اسلامي بالا آمده، تكوين يافته و از همان 700 سال پيش تا به حال و بعد تا آينده از دوستداران شعر او پرسيده شده و مي شود. اين همه اختلاف در نسخ و عدم اطمينان براي مصححان، اين همه تفاوت در ترتيب ابيات و عبارات و سالها دلهره، نگراني و سرگرداني در بين كلمات به روايت سايه، شاملو، غني، قزويني و انجوي شيرازي، و از آن مهمتر اين همه تفسير و تأويلهاي متفاوت از مجموعه اشعار او وتولید انبوه حافظ  پژوه وحافظ شناس و حافظ دوست و ... همه و همه مؤيد اين نكته است كه حيراني در برابر«پرسش حافظ» نوعي حيراني جاودانه است.حافظ صورت نوعي ازلي/ ابدي پرسش ابهام و سؤال انگيزي در تاريخ ادبيات ايران است و از آن مهمتر صورت نوعي آن حالتي است كه در مقطعي مهم از تاريخ ايران در عمق فرهنگ، روييده، ريشه دوانده و جوانه زده و پيش از آنكه در زمان و معاني و ارزشهاي گسترده آن مطرح شود، در زبان عمق يافته و پيشرفت كرده است و اگر سكوت و سكون معاني مشخص و از پيش تعيين شده زبان روزمره، همه جا را فرا گرفته، او هوشيارانه در پس اين زبان خاموش حركت کرده تا به زباني ديگر دست پيدا كند، به اشيا جان بدهد و نشانه هاي تازه اي به زبان تزريق نمايد و شايد به كالبد نمادهاي قديمي نيز در دستگاه زباني خود روح تازه اي بدمد. بنابراين به طور طبيعي برخلاف بسياري از شاعران هم عصر خود، حافظ هم زمان را خوب مي شناخته و هم زبان را. و وقتي با آنها برخورد مي كند هم از زمان «زمان زدايي» مي كند و هم از زبان «زبان زدايي»، آنها را از « تعلق » و هر چه رنگ تعلق مي گيرد، آزاد و خارج كرده و دچار «تعليق» مي كند. در مسير ازل و ابد دايره شان مي كند تا آغاز و پاياني بر آنها متصور نباشد. در گذشته، حال و آينده باز توليدشان مي كند  هم زمان را و هم زبان را تا اينكه تا كلمه هست باشند و تا زبان زنده است، زندگي كنند.به همین دلیل حافظ حافظه ی ما نیست بلکه ما حافظه ی حافظیم. حافظه ای که اودر زبان به آن دست یافته و درمان به ودیعه گذاشته است.

2- حافظ همان «ني» حكايتگر مولاناست و اگر «ني» مولاناست پس حافظ هم مولاناست.آنها يك موضوعند با دو نوع برخورد با محتوا و با دو نوع فرم جدا از هم. «ني» نواي غم است. نواخوان بزم صاحبدلان حسرت سرايي مي كند:
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند

حافظ را هم از دنيايي جدا كرده اند. او دور مانده است. از چه چيز؟ از آن كانوني كه نهايت تمام نيروها پيوستن به آن است. به «اصل روشن خورشيد» و «جاري شدن در شعور نور». به قول دکتر براهنی ساخت شعر حافظ، ساخت دروني اين نرسيدن، جدا ماندن،اشتياق به رسيدن و عدم امكان رسيدن است.
خيال حوصله بحر مي پزد هيهات
چه هاست در سر اين قطره محال انديش

و از آن مهمتر اين ساخت :

اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم

يك ساخت ساده نوستالژيك .دور شدن از آن كانون اصلي معنا، شاعر را به اين ساخت حسي/ عاطفي نزديك كرده و از آنجا كه «وصل ممكن نيست» اين ساخت دروني از شاعري به شاعر ديگر منتقل شده و مي شود و شايد به قول «لوي اشتراوس» اين ساخت، ساختي است در پشت همه ساختها. بطني است براي همه صورتها و اتفاقاً در فاصله و خلاء پنهان بين همين دو سطح؛ يعني «وصل و فراق» و«بطن و صورت» است كه شعر شكل مي گيرد. حافظ نه توان وصل دارد، نه حوصله فراق. پس لب به سخن مي گشايد تا شعر وصل و شعر فراق بگويد و اين گونه از واقعيت رئاليستيك جامعه فكري خود به دامن صورتهاي زيباشناختي عارفانه و مورد پسند عامه بگريزد. و مي گريزد به سمت صدا. به سمت آنچه انعكاس حسرت هستي او در زنجيره اي از روابط كلامي است. به سمت عشق، اعتراض و انتقاد.حالا كه او نمي تواند به آنچه مي خواهد برسد و در روان خود شكست خورده و بدتر از آن روان جمعي جامعه او هم دچار شكست شده، مجبور مي شود به زبان پناه ببرد و به آنچه وراي زبان است؛ يعني به «صداي عشق» و به «يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند» و اگر دچار فاصله است، دچار شكست است. دچار تناقض و حسرت.

اگر موجز نوشتم، اميدوارم من را متهم به كلي گويي نكنید.طرح اين مباحث اگر چه امكاني براي اشاره به ساخت كلي شعر حافظ است، اما بدون شك فضايي وسيعتر براي نوشتن هم مي خواهد تا متن من از متن حافظ، خوانشي ديگر از نويسش و جان دادن به خواننده/ شاعر باشد.

ما كه خواننده هاي شعر حافظيم در ادامه او ايستاده ايم. در فاصله او و تهور او در قناعت واژه و صدا. صداي عشق و آنچه چنگ و عود تقرير مي كنند.

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
یک نوشته
یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت 10:25


                          

                                مولانای کلمات

                         گنگ نویسی درباره ی یک گنگ خوابدیده

                                                                   حميد تقي آبادی

۱- يكي از ويژگيهاي آثار بزرگ ادبي اين است كه زمان را بي زمان مي كنند. با نوشته شدن خود در زبان، گذشته را حال و حال را آينده مي كنند. كمر زمان را شكسته و از مكان مشخص تاريخي و جغرافيايي خود به سمت بي مكاني و لامكاني، فرا روي مي كنند. و سرانجام در بستر زمان به سوي بي زماني حركت كرده و ساختي بطني و عميق و صورتي ازلي ابدي به خود مي گيرند.آثاري كه پس از مرگ نويسندگانشان هم همواره از پرسشهاي مهم ادبيات يك كشور يا جهان به شمار مي آيند از چنين ويژگيهايي برخوردارند.مثلاً چرا حافظ گفته: سالها دل طلب جام جم از ما مي كرديا مولانا گفته:

دل من به ماه ماند كه ز مهر مي گدازد

چرا باباطاهر گفته: دلي دارم خريدار محبت

يا خيام كه گونه اي ديگر ديده و گفته: اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است

يا اينكه چرا «تاگور» شاعر هندي گفته: «نغمه هايم، بازيهايي است كه از زخم دل برمي خيزد/ اين بازيها و اين زخمها را پاياني نيست...»

و سرانجام اينكه ترديد «راسكلنيكوف» تبر به دست، پشت در خانه آن پيرزن ريشه در چيزهايي دارد

. يا «بودن و نبودن» شكسپير چه ارتباطي با روح كنجكاو ما برقرار مي كند. چرا هنوز هم براي ما سؤالي است كه «گري گوري زامزا» به چه دليل يك روز صبح به حشره اي عظيم الجثه در تخت خوابش تبديل شد؟با همين سؤالات است كه ادبيات زنده مي ماند و به همين دليل است كه شعر مولانا و احوال و افكارش، در زمره آثار بزرگ بي زمان و بي مكان و در عين حال جهان شمول و زمان شمول قرار مي گيرد.

 شعري كه از اعماق زخمي تاريخي و از برخورد متفاوت روحيه اي متولد شده در بلخ و ذهنياتي ساخته شده در قونيه در عمق فرهنگي، ايراني- اسلامي شكل گرفته است. آنهم در بستر زباني دوگانه يا چند گانه كه در زمان خود فربه و پر واژه و در اوج معناسازي و واژه آفريني بوده است و اگر امروز،ما آن را مي خوانيم شايد به اين دليل باشد كه سهم عمده اي از روحيات، خلقيات و وديعه هاي فرهنگي تاريخي نياكانمان را كه در هياهوي دنياي مدرن گم شده، در آن مي جوييم و اين حس نوستالوژيك، تاريخ ما را از گذشته به حال و از حال به آينده نشان مي دهد.بنابراين از آن جا كه شاعران بزرگ گذشته، برخلاف امروزيها، به مسأله كشف و شهود شاعرانه در طبيعت و وحي واژه در شعر اهميت زيادي مي داده اند شايد خواندن شعر مولانا ما را دريك شهود اشراقي معنايي و زباني به ارتباطي بي واسطه با ذات هستي دعوت مي كند؛ به نظاره كردن جهان از دريچه ادبيات و پنجره شعر. واژه واژه، سطر، سطر:

از نيستان تا مرا ببريده اند                           در نفيرم مرد و زن ناليده اند

۲- شعر مولانا، شعر خواص است. مثل شعر خاقاني، نظامي و سنايي. چه بخواهيم و چه نخواهيم خود را از سطح درك عوام بالاتر مي كشند. اين خاص بودن را مي توانيم هم در فرم و هم در محتواي اشعارش مشاهده كنيم. نشانه هاي آن در محتوا آنجاست كه مي دانيم مولوي فقيهي دانشمند و زاهدي سرشناس بوده و از فلسفه هم چيزهايي مي دانسته، بنابراين وقتي مي خواهد در مثنوي شعر بگويد، نمي تواند از اين شخصيت پيچيده جدا شود و با وجود اينكه سعي در ساده گويي دارد، اما بازي و سركشيهاي زبان، نيت او را در اين راه ناقص و ابتر مي گذارد و در همين جاست كه ضرورت فرم شناسي شعر او هم استفاده از روايت، و تكنيك داستان در داستان و حتي در غزليات، استفاده از لحن روايي و نظم «هارمونيك» ساختارمند به شعر او برخلاف شعر ساير شاعران بزرگ كه شعرشان نظمي ملوديك دارد، ماهيتي مبتني بر تشكل ابيات مي دهد نه تشكل بيت. به گمانم يكي از دلايل مقبوليت شعر حافظ نسبت به مولانا در بين عوام همين استقلال ابيات شعر اوست وگرنه در نحوه بيان و معاني از نظر خواص، مولوي كم از حافظ ندارد

.اما از اين كه بگذريم، مشكل مولانا مشكل همه ما بوده و هست يعني مشكل زبان. مشكل نحوه گفتن و بيان كردن آنچه راكه به آن دچار مي شويم. مولانا براي اينكه بخواهد آنچه را دريافت كرده به ديگران هم بگويد،بايد گره زبانش باز شود. بايد بتواند هر واژه اي را كه مي خواهد براحتي استخدام كند. نحو جملات بايد در اختيار او باشند. براي همين، او قبل از هر چيز به يك نوع بي زباني عرفاني دچار مي شود، به نادانستگي و گنگ شدگي و اتفاقاً همين بي زباني هم ساخت معنايي شعر او را تشكيل مي دهد.فرار از پيچيده گويي به سمت ساده گويي در شعرا و در فاصله تعويض همين حالت بي زباني به زبان شكل مي گيرد و در همين فاصله هم هست كه شيوه بيان و نوشتار مولانا امضا شده و غزلياتش مولاناوار مي شود. او در تخيلاتش صداها و تصويرهاي زيادي را شنيده و ديده و در يك خلاء بي زباني نامفهوم بسر برده است، اما در هنگام رهايي از اين خلاء و نشان دادن و بيان كردن آن تصاوير و صداها در برخورد با زبان با يك ساخت منظم آوايي و نحوي و لحني رو به رو شده است، پس به طور طبيعي بدون آنكه بخواهد، آن ساخت منسجم را درهم ريخته و مي شكند و بدين ترتيب مشكل زباني اش رادر ارتباط با منش خلاقانه زبان و آفريننده واژه ها با معنا حل كرده است، بدون آنكه آسيبي به زبان معيار برساند:

گفت آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو.

و شايد همين ويژگي اشعار مولانا باشد كه در سالهاي اخير اين امكان را به برخي از شبه شاعرها و شبه نويسنده هاي ايراني داده است كه براي توجيه بي استعدادي و معلق نويسي هاي خود نقبي به آثار او بزنند و به زعم خودشان با اثبات فرا مدرن بودن مولانا، سابقه پست مدرنيسم ايراني را به قرن هفتم هجري بكشند و تاريخي و سابقه اي هم براي آن ببافند و بگويند آنچه فلاسفه پساساختارگراي غربي از دهه هفتاد ميلادي تا به حال گفته اند و در ادبيات معاصر جهان رسوخ كرده در حدود 700 سال پيش توسط مولاناي ايراني خودمان در شعر بيان شده است.

۳- ما دو تا مولانا داريم. يكي مولاناي آرام مثنوي معنوي كه همه چيز را به مثابه «ظرفي» مي بيند كه بايد از آن براي «مظروف» تعاليم اش استفاده كند. پس در اين مرحله داستانسراست و قصه مي گويد تا اصول زندگي را به ديگران تعليم بدهد.روايات و حكايات تمثيلي زيبا نقل مي كند تا آنچه را به گمانش درست مي آيد، به مردم عادي بياموزاند. فقه و كلام و عرفان را درهم مي آميزد كه راههاي بهتر زيستن را به همنوعانش نشان بدهد و يكي هم مولاناي ناآرام ديوان كبير است. يك گنگ خواب ديده شوريده كه مي خواهد عالم را درهم بريزد. او از تماشا و تخيل تماشا آمده و اين تخيل چنان ابعادي به ذهن او داده كه اختيار از كفش ربوده، پس اگر زبانش لال است به اين دليل است كه واژه هاي زبانش گنگ اند و در مقابل معاني سرريز شده از جانش سنگين و متنوع. و همين جاست كه همه اجزاي وجودش سلول به سلول زبان مي شوند و تمام اجزاي زبان را خرد و كلان به كار مي گيرند تا بتواند بگويد: «مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا»و بعد هم نظم زبان را واژگون كرده و رازها را آشكار مي كند. ابايي هم ندارد كه صريح بگويد، عاشق است و از رازهايي مگو اطلاع دارد و قصد گفتن آنها را هم كرده است. ولي جالب اينجاست كه هر چه بيشتر تلاش مي كند چيزي بگويد، معاني اش مرموزتر مي شوند:

داد جاروبي به دستم آن نگار                 گفت كز دريا برانگيزان غبار

هر چه او ساده و عاميانه غزل مي سرايد، واژه هايش گنگ تر و سمبوليك تر مي شوند و اين تضاد، مولاناي كلمات را به سمت كشف ظرفيتهاي تازه اي در زبان مي كشاند. به سمت تكنيكهاي جديدي در بيان و استفاده از عناصري چون روايت و گفتگو در شعر. برخي مثنوي پژوهان در تمثيلي كه از مثنوي، وام گرفته اند، مولاناي مثنوي را «دريا» خوانده اند و مولاناي غزليات شمس را «خورشيد» و اعتبار آن هم به ترتيب اين است كه يكي از خصوصياتي كه مولوي براي دريا قايل است، پر اسرار بودن، پرخروش بودن و در عين حال خاموش و آرام بودن و آن جوش و خروشها را در درون خود نگاه داشتن است كه ديگران را هم مجذوب عظمت خود مي كند و خصوصيتي هم كه براي «خورشيد» نقل مي كند، آشكار كردن همه اسرار، روشن كردن همه زوايا و سوزاندن همه سوختنيهاست. همان چيزي كه در ادب عاميانه آن را «بر آفتاب افكندن» مي گوييم:
گاه خورشيد و گهي دريا شوي                            گاه
كوه قاف و گه عنقا شوي
تو نه اين باشي نه آن در ذات خويش                    اي فزون از وهمها وز
بيش بيش

۴- ساختار اصلي شعر مولوي همان ساختار دوگانه معروف افلاطوني است كه بر دو محور خير و شر، خوب و بد، بهشت و جهنم، زن و مرد و سرانجام عقل و عشق مي چرخد. اما به بيراهه نرفته ايم اگر بگوييم با تمام توجه و حرمتي كه مولانا در مثنوي به عقل - با تمام تعاريفش- داده، اما در مركز دايره معنا شناختي شعر او اين «عشق» است كه با تمام معاني گسترده اش جلوه نمايي مي كند؛ از «اسطرلاب اسرار خدا» بودن تا «دريايي كرانه ناپيدا» و هر چقدر او در راه معرفت بيشتر وتندتر قدم برمي دارد حد و مرز تأويل معاني شعرش گسترده تر و وسيع تر مي شود، از محدوده عقل بيرون مي زند، زبان را لال مي كند و بيان را قاصر. بنابراين هر تعريفي كه از «عشق» او مي كنند، حجمي سفيد و ناقص در پي خود دارد:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان                    چون به عشق
آيم خجل باشم از آن
گرچه تغيير زبان روشنگر است                          ليك عشق بي زبان روشنتر
است

و اين معنا، فلسفه ساده اي دارد: از عاشقي شاعر مي شويم و از شاعري عاشق.
عاشق هم نشانه شناسي است طبيعي كه به حالتي ناب تمام زماني را كه در
اختيار دارد، صرف خواندن علايم و نشانه ها مي كند. همه چيز از ديد او متفاوت است و در عين كثرت روي به وحدت دارد. جارو، باده، كوزه، مهر و ماه، شراب، شهد و شكر و بسياري از چيزهاي ديگر براي عاشق معنا و مفهوم ديگري دارند. آن منش منطقي كه بين دال ها و مدلول ها وجود دارد براي «عاشق شاعر» منشي غيرمنطقي است و بايد زنجيره آن از هم گسسته شود و مولاناي عاشق بارها و بارها اين كار را مي كند.

به قول خاورشناس ايتاليايي دكتر «بوزاني»، «مولوي از اينكه يك فيلسوف يا شاعر رسمي معرفي شود، ابا دارد. او را بايد عاشق پرشور و سودا زده خدا دانست كه احساساتش را به شيوه شاعرانهاما نه به طريق مرسوم- بيان مي كندو اين عشق كه بعدي ماوراء الطبيعي و بعدي طبيعي دارد، وقتي انسان را شاعر كرد او را رها نمي كند. آنقدر با او مي ماند و شاعرترش مي كند تا به مفهوم عام كلمه عاشق شود تا «من»اش تكوين بيابد و «ما» شود، تا بتواند سینمای فردین را پپسی را نان را به عدالت و عشق، بين ساير انسانها تقسيم كند. اين يك آرمان مبهم شاعرانه است كه بعضي ها به آن دست مي يابند و جاودانه مي شوند.

۵-اما و اما نكته آخر با اين سؤال آغاز مي شود كه سهم ما از مولانا كجاست؟ آن سهمي كه خلق جهان آن را به نام ما بشناسند چگونه به آنان معرفي شده است؟تركيه كه مولانا را ترك مي داند و در نمايشگاه بزرگ تاريخ تمدن امپراتوري عثماني كه در سال 2004 در آكادمي سلطنتي هنر در لندن برگزار شده بود او را عارف و شاعر بزرگ ترك به دنيا معرفي كرده است. افغان ها هم به دليل اينكه زادگاه مولانا بلخ بوده او را افغاني مي دانند. تاجيك ها هم از زماني كه فرانكلين لوئيس آمريكايي در كتاب «رومي- گذشته و حال، شرق و غرب» خود، محل تولد مولانا را «وخش» دانسته او را يك شاعر و عارف تاجيك مي خوانند.همه اينها در حالي است كه مولانا به زبان ايراني شعر گفته و از فرهنگ اسلامي- ايراني تغذيه كرده و به قول پروفسور آرنري، زاده خراسان بزرگ بوده و آثارش به زبان فارسي و حامل تعاليم فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي است. اما افسوس كه ما در هيچ محفل بزرگ فرهنگي با صداي بلند مولانا را متعلق به ايران و فرهنگ ايران نخوانده ايم. در همايش جهاني امسال بزرگداشت او هم، هيچ كس از ايران به عنوان مثنوي پژوه و مولوي شناس دعوت نشد. سهم ما از حضور مولانا در مجامع بين المللي صفر بوده و مسؤولان ما هم ظاهراً ككشان نگزيده است. معلوم نيست وقتي تركها مشغول تبليغ فرهنگي جذب مولانا به نفع خود بودند، متوليان فرهنگي ما سرگرم چه كاري بودند؟! آيا براي آنها از دست دادن رودكي، غزالي و مولوي ساده تر از برگزاري فلان جشنواره فرمايشي در فلان شهر بوده؟!از اينها گذشته آيا آنان مي دانند كه از لحاظ اقتصادي در حال حاضر ترك ها به اندازه درآمد يك سال فروش نفت ايران از طريق جذب توريست در قونيه درآمد سالانه كسب مي كنند؟ ! آيا اين مكان كمي براي آنهاست؟ و آيا مسؤولان ذي ربط ايراني برنامه هايي مشابه براي شاعراني كه در ايران دفن هستند دارند؟ آيا آنان به اين مسأله واقفند كه فردوسي، حافظ، سعدي و مولوي قطبهاي اصلي فرهنگ و ادب كهن اين سرزمين دير سال اند و از دست دادن آنها تبعات زيانباري براي فرهنگ ايران در پي دارد؟ واقعاً آيا كسي اين چيزها را جدي گرفته يا مي گيرد؟

 

    

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
یک یادداشت
چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 20:40

 

ازوقتی که روزنامه شرق را بسته اند انگار ستون اصلی ساختمان روزنامه نگاری

 

ایران را برداشته اند و این ساختمان کهنه را درآستانه سقوط قرار داده اند. همه چیز دارد

 

 در سطح اتفاق می افتد. سست ولرزان چیزی نمانده به اعماق مسخره گی سقوط کند.

 

 آقایان هم میگویند که همه چیز در نهایت سربلندی است در نهایت افتخارو دانش.

 

اما این غم انگیز است. غم انگیز و خنده دار. امروز یک یادداشت می زنم.

 

بی خیال تخیل                 

 

 

                 مسئولیت کلمه در شعر معاصر

                                                                         

                                                                               حمید تقی آبادی

 

 

زبان روزمره با زبان شعر متفاوت است. این را همه می دانیم.همچنین می دانیم این تفاوت،مساله ایست که از چند دهه پیش ذهن اکثر صاحب نظران ونظریه پردازان ادبی را به خود مشغول کرده است.به نظر بیشتر همان صاحب نظران،روشن شدن تفاوت این دو زبان به روشن شدن حقانیت یک شعر،یا شعریت وعدم شعریت آن کمک می کند.فرمالیستها از ابتدای فعالیت خود،اصل وبنای کارشان را برهمین پایه گذاشتند که روشن کنند:"زبان چگونه شعر می شود"غرض آنها از طرح مباحثی چون "آشنایی زدایی""اجرائیت"

 وتاکید بر" تمهیدات شاعرانه" چیزی جز این نبود که در نهایت نشان بدهند زبان در فرایند شعر شدن خود به شکل ذاتی،دستخوش تغییراتی می شود که "غیرخود" شدن نام دارد ونوعی دگردیسی درونی از لحاظ محتوایی ومسئولیت پذیری در نحو جمله وارکان آن درشعربه وجود می آید که اگرچه درظاهر فرقی با زبان سالم روزمره ندارد،ولی در باطن تفاوتهای بنیادی نسبت به آن از خود نشان می دهد.متخصصین ادبی دانشگاهی وپرورش یافتگان سیستم معیوب نقد ادبی در دانشگاههای کشور هم به تفاوت این دو گونه زبان توجه زیادی داشته اند اما دقت آنها در همان سطح صورخیال وآرایه های ادبی یا عروض وقافیه وموسیقی درونی وکناری باقی ماندهوعمیق تر نشده است.

 

البته شاید تعریف ها فرق کند ولی به نظر می رسد آنها هیچ گاه،نگاهی بنیادی به ساختار تشکیلی شعر فارسی به خصوص شعر معاصر نداشته اند.به همین دلیل،هرگاه صحبت از شعر معاصر میکنند یا مقاله ای درباره آن می نویسند با همان دیدگاه معناشناختی وزیبایی شناختی قدیم به سراغ شعر می روند و آن را با همان مترو معیارهای ناموزون واز پیش تعیین شده کهنه محک می زنند.وباز به همین دلیل یا دلایل است که سخنان ونوشته های آنان،گرهی از نافهمیده شدن چیستی وچگونگی سرایش وسرودن شعر معاصر به خصوص اشعار این دو دهه اخیر باز نمی کند. بنابراین، آن دسته از اشعار پیشرو ومتفاوتی را که با معیارهای ثابت آنها همخوانی ندارد از دایره شناخت خویش خارج کرده ونام "ناشعر" برآنها می گذارند.غافل از اینکه برای اینگونه شعر معیار ومترهای نامشخص شده دیگری باید طراحی کرد که آن ماهیت گریزاز مرکزی اش راپوشش دهد.چون شعر معاصر ما شعر فراریت است و نگنجیدن در قالب یا معیارهای معین، از مهم ترین مشخصه های آن به شمار می رود. از بحث دور نشویم، بنابراین منتقدین دانشگاهی ما با آن محدودیت دیدشان حق دارند که وقتی مثلا این شعر را می خوانند بگویند:شعر نیست!

 

بند کفشم را به آمدنت می بندم

 زندگی گره کور می خورد

 واز همین نقطه های کور

  بر جاده های بی تو

 غبار ، شبیه تو می ایستد

سکوت، شبیه تو

 و تو شبیه خودت

 وبا این همه تو

 دلم که

 باز نمی شود

 

(حسین کوشامنش:ردی از سواد گریه ها)

 

چون آنها عادت کرده اند، واژه ها،اسمها و بویژه فعلها را درقرنطینه معناها ووظایف همیشه مشخص خود تا ابد زندانی کنند وتخطی وتخلف از آن وظایف را نه فراهنجاری که انحراف از هنجار بخوانندوبدتراز آن، چون عادت کرده اند در بررسی ساختار زبانی شعر، مولفه های ارتباطی زبان روزمره را بسیار به کا رببرند، حقدارند بگویند که فعل "بستن" نمی تواند حامل معنای فلان باشد که ما بعد بتوانیم با آن جمله یا سطر "بند کفشم را به آمدنت می بندم" را درست کرده ودر شعر بیاوریم.واین دقیقا همان جایی ست که این دوستان معمولی دچار لغزش وخطا می شوند. اینکه فرم شناسان در همه دوره های