دو تا شعر می زنم که حوصله می خواهد تا لااقل دوماه نیم دیگر و آن امتحان لعنتی
را رد بشوم یا بشود از من.فقط اشکالش این است که آنی نیست که قرار بود.که می خواهد.
شتاب فزاینده ای در کلمه گی این سرگردانی را به عواطف زبانی ام تزریق کرده است.
می شوم. اگر چه فعلنش را تعطیل می کنم بی سر زدن به خودم یا دیگران شاید .
ولی هست.
به رضا سالاری الله آباد که داریم رد می شویم.
محمد ابراهیم!
دست های خاموشم را یادت هست؟
لبها وچشم ها را خاموشم یادت هست؟
(سر من مال تو باشد سر تو مال حسین
هرکه آمد به سر خط بفرستید به دنبال حسین)
یادت هست؟
خاموش می شدم که بگیرم دم از تو لب
لب می زدم که بیفتم شب از تو دم
درها
پنجره ها
دریچه های بلند که باز می شد به بزرگراه
زنگ می زدیم نزنید
باز می کنیم باز بزنید
باز که می شد بزرگ می شدم از قد
به زعم خودم بزرگ، خیلی بزرگ. مثل مادر بزرگ که قد می کشید از مشهدالرضا به کجا
با پسته و شکلات
پخش می کرد توی سنگرها، توی جیب قاسم ورضا، توی مؤنثیت جنگ
با نوای نینوای جبهه ها یادش...به...خیر
- که قلیائی بود که آمونیاک بود، تندو قلیائی بود آمونیاک، که مادربزرگ بود و پسته و
الله اکبر،شکلات بود و دریچه ودرها با آدم هایی که ریخته بودند بیرون. از خانه ها؟ نه.
از خودشان. که خود آنها ریخته شده بود بیرون. کجا؟ این سؤالی ست
که مارا سخت بی فاصله کرده است.کجا؟
بفرستید به دنبال حسین محاصره ایم
فرستادیم... سراغ جناب ایشان میرزا، گفتند : به سلامتی ما در
چیزهای زیادی خلاصه شده ایم که از جمله اند؛نقطه چینهای داخل فعلها یا فعلهای
داخل نقطه چینها. وبعد هم اضافه کردند : انشاءالله تا بعد که می نویسیم
اینها را... و نوشتند، هارا. ما ریخته بودیم بیرون
-که بزنم به سنگرها، به پسته و شکلات
به نوای نینوا زدم
به آهنگران، به قلیائی به آمونیاک
به چالدران بزنم
به ناصرالدین شاه به چاه نفت به چیز... به... یادم نیست محمد ابراهیم!
از بزرگراه همت زدم بیرون بازکه... بازکه...
باز که شد به زعم خودم بزرگ ، خیلی بزرگ بودم یا شدم
مثل مادربزرگ
اریب رفتم از مشهدالرضا به جنوب
«سفر دانه به گل.
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک...
گذر حادثه از پشت کلام.»
- که ترکمن چای بود و عهدنامه بود. گلستان شد.ما از تاریخ بالا آمدیم.از اندرونی ها
تا بهارستان راهی نبود. نشستیم. با انفجاری در خاطره هامان نشستیم.تکه تکه شدیم و
نشستیم.گریه کردیم و نشستیم.هیچ چیزی نگفتیم و نشستیم. بعد...
بعد گفتم : می خواهم از شدت نفسهایت
ترجیحم بدهم به دستهایت. که تا بودی چشم های قشنگی داشتی
وقتی هم که رفتی چشم های قشنگی داشتی
درشت
یا درست مثل آهو یا ضامن آهو!
اگر به آن چشم ها نگاه کردم تو حلالم کن
حلال ، بین ما نوری
درشرق بین انسانها نوری نمی تابد.
گفتم : اینها را؟ یادت هست او ریخته بود بیرون
- بعد هم هیچ کس ،چیزی نپرسید. نپرسید چرا درب خانه اینطور باز مانده. یا بچه های کوچه
کجا رفته اند.نفس نمی آمد. گفتم. چشم کشید و گفت : تو نترس. نترسیدم.
ترسیدم البته
محورها را زیاد کردم از چند طرف
تاجر الفبا شده بودم به سلامتی.اسفار اربعه می خواندم.از چین به بغداد می بردم کلمه را،
واژه در تبت و هرات می دادم به سکوت. ودر خیلی چیزها خلاصه می شدم بالاخره.
وبالاخره گفتم
رد می شوی از این بزرگراه یا زن
یا
برهنگی بشوم یا شدستم از جهاتی؟
ادامه دار باشد این راه روی بازوها
یا می خواهی کف کنی؟
بکنم یا بزنم؟
کف است دیگر، بریزم لب دریا
یا
از بزرگراهت رد شوم بروم تا زن
تا چراغ لذت؟ محمد ابراهیم عزیز!
- یک جوری -
دست های خاموشم را که یادت هست؟
این روزها
یک جوری، طعم مادربزرگ ریخته توی سرم.
و به: دکترسید مهدی زرقانی به خاطر خیلی چیزها
من نشسته بودم او نشسته بود، گفت : «ساده می شود برایمان» ، که بگذریم…
مشکلات و رنج های زندگی همیشه هست ، حل نمی شود عزیز جان … که بگذریم
ای نگاه ساده ی نشسته در نگاه های مبهم همه، نگاه کن به سمت من
ردپای مرگ روی پلک های خسته (مکث) از چه می دهد نشان؟…که بگذریم
این دری که باز می شود به سمت عمق های تازه ی عمیق در نگاه من
می برد مرا به … (مکث) تا به نقطه ی سکوت، پا به روی سنگ پلکان… که به بگذریم
از گذشتگان شنیده ام که گفته اند : ساعت سفر برهنه می شود دلت و… (بعد؟)
: تو پرنده می … و (مکث) بال می … و (مکث) ، دور می شوی از آشیان… که بگذریم
-« نه نمی شود» ، چرا عزیز می … -« نمی شود …» ، رفیق جان! چقدر ساده ای شما
حسرت رسیدنِ به آسمان ( مکث )دور ، مانده در دل پرندگان... که بگذریم
خسته می شوی از آنچه ( مکث) هست ، از حضور مطلق از خودت به هر طریق
خسته می شوی دوباره (مکث) از طلوع و از غروب (مکث) آسمان ... که بگذریم
تا که قصد می کنی که شعر تازه ای بگوئی از حضور چند لایه ی خودت و... (مکث)
لال می شوی شبیه سن... سکوت می کنی ، گرفته می شود زبان ... که بگذریم
من نشسته بودم او نشسته بود ، مثل عصرهای جمعه در ملال خود که بعد
سردو ساکت کسل دوباره گفت : « ساده می شود برایمان؟»... که بگذریم
..............................................................................................
عشق! ای حضور ساده ی همیشه (مکث) در حضورهای مبهم هنوزمان!
لحظه ی شگفت گم شدن درون خویش! ای حضور (مکث) ناگهان! ... که بگذریم
واژه های صف کشیده در عذاب و رستخیز و برزخ سکوت سالهای سال
ذهن ها و دست های خسته از نوشتن و بلوغ (مکث) بی امان ... که بگذریم
چیز تازه ای برای گفتن و رسیدن از پرنده و به آسمان نمانده است
از میان هرچه هست، زند...(مکث)گی ما خلاصه می شود به نان ... که بگذریم
عشق! ای حضور اندک زلال مکث ها در کبود روح های تشنه ی بشر هنوز!
وقت رفتن است، گوش ...(مکث) می ر(مکث)سد صدای (مکث) پاندول زمان : که بگذریم
