پارادوکس زدایی از آن خاطر متناقض
چند نکته درباره ی خیام نیشابوری
٭ حميد تقي آبادي
گذاشتيم و گذشتيم و بودني همه بود
شديم و شد سخن ما فسانه اطفال
"كسايي"
1- خيام كيست؟ خيام نيشابوري را مي گويم. او كه ديوان كوچك رباعياتش به قفسه هاي بيشترين و بلكه تمامي كتابخانه هاي جهان راه يافته و به قول "ارنست رنان" دانشمند بزرگ فرانسوي "رندي هوشيار" است. او كه "ويل دورانت" يك فصل از كتاب خود را به نام "عصر خيام" نامگذاري كرده و "جورج ساتن" يكي از بزرگترين صاحب نظران تاريخ علم هم بخشي از اعصار تاريخ خود را "عصر خيام" نام نهاده است و "يان ريبكا"او را مغز متفكر اسماعيليان دانسته. او كه با زمخشري، نظامي عروضي، ابن فندق، ابولعلا معري، ابوحامد غزالي و سنائي همنشين بوده و ترجمه هاي رباعياتش در اروپا و در هنگامه جنگ جهاني اول پناهگاه دل ويرانگان و تنهايان بسياري بوده است. او كه اگر چه نمي خواست شاعر خوانده شود يا در اين كار علاقه اي از خود نشان نمي داد، ولي با همان چند رباعي سرآمد رباعي سرايان ايران شده است.
شخصيت مركب اين منجم برجسته، رياضي دان، فيلسوف شاعر و شاعر فيلسوف از چه ويژگي هايي برخوردار است؟ مركز جهان بيني چند گانه او چيست؟ بينش هستي شناسانه او از چه آبشخورهاي فكري/ فلسفي سرچشمه مي گيرد؟ و مهمتر از همه اينكه چه عواملي باعث بوجود آمدن اين همه داوريهاي متفاوت و متناقض پيرامون او، زندگي و آثارش شده است؟ و سؤال آخر اين كه چرا تا به حال كسي به اين سؤالها پاسخي درست و مناسب نداده است؟


2
شايد بتوان به اين سؤال اين گونه پاسخ داد كه اگر تناقض در وجود هنرمند زيربناي تشكيل و خلق اثر يا آثار هنري مي گردد، يك موضوع عاطفي و بنيادي تر به نام "شكست" زيربناي به وجود آمدن همان تناقض مي باشد؛ يعني قبل از اينكه شاعري دچار تناقض شود دچار شكست شده است كه همان تناقضهاي فكري و عاطفي اش از آن منبعث مي شود. حالا چرا اين را مي گويم و بعد هم آن را عاطفي مي نامم؟ شاعران بيش از آنكه انسانهايي عاطفي باشند، انسانهايي اهل تفكر عقلاني هستند، بخصوص شاعران بزرگ گذشته ادبيات فارسي كه همواره به دنبال كسب دانش و معارف گوناگون بودند تا شعرشان پر مايه و سنگين و وجيه جلوه كند و به لفاظي و بي مايگي متهم نشوند. اما چون شاعران به طور كل آرمان گرا هستند و اين آرمان گرايي به هر حال نوعي گرايش عاطفي و كمال گرايي انتزاعي است، در ذات خود محكوم به شكست است. اين شكست قبل از هر چيز تأثيرهاي عاطفي شديد در روح و روان آنها مي گذارد. آنها از يك طرف دغدغه آرمان اجتماعي و از طرف ديگر آرمان فردي دارند و گاه درباره اين آرمانها اغراق زيادي هم مي كنند؛ اما از آنجا كه اجتماع و افراد آن در تقابل با آرمانهاي آنها قرار مي گيرند، نتايجي كه حاصل مي شود عكس آن چيزي است كه در آرمان شهر شاعران بايد وجود داشته باشد. بنابراين، در نظام انديشگي و ساختار عاطفي آنها تزلزل وارد مي شود و آنها را دچار تناقض در فكر، حس و عاطفه مي كند و البته آنها قبل از شاعر شدن يا بودن، منتقد يا معترض در معناي عام آن شوند. به همين دليل مي گويم هنر قبل از اينكه زاييده تناقض باشد، زاييده يك چيز زيربنايي تر به نام "شكست" است كه غم انگيز و سهمناك نيز هست.
3- خيام يك خاطر متناقض است. چيزهايي هم كه درباره او گفته يا نوشته شده، سراپا متناقض است. شايد يكي از اصلي ترين دلايل اين تناقض گويي ها و پراكنده گويي ها درباره او، پراكندگي و در هم ريختگي رباعي هاي منسوب به اوست. به اين تنوع منسوبيات نگاه كنيد:
1- شيخ نجم دايه در مرصاد العباد (618-620) يك رباعي از خيام مي آورد
2- مونس الاحرار (741) 13 رباعي
3- تاريخ گزيده (830) يك رباعي مي آورد
4- نزهة المجالس (731) 31 رباعي
5- امام فخر رازي در التنبيه، يك رباعي
6- جهانگشاي جويني (658) يك رباعي
7- صادق هدايت 143 رباعي جمع آوري مي كند، در حالي كه 22 رباعي را مشكوك مي داند
8- محمدعلي فروغي و دكتر قاسم غني 64 رباعي آورده اند
به اين فهرست اضافه كنيد تعدد مقالات و كتابهايي را كه درباره آثار و زندگي خيام بر پايه اين منابع نوشته شده است. آن وقت در اين گوناگوني پژوهشها، يكي او را پوچ گرا مي داند، يكي زنديق، يكي اصول
سه گانه تفكرش را مي يابد، يكي آزادانديشش مي خواند و ديگري مي خواهد او را مسلماني كامل معرفي كند... و تعجب آور آنكه اكثر اين پژوهشها و مقالات علمي روبروي هم مي ايستند و گاه چنان صحت و سقم يكديگر را نقض مي كنند كه گويي هر كدام به طور جداگانه درباره يك شخص مستقل يا يك خيام ديگر نوشته شده اند! البته اين گونه قضاوتها مربوط به دوران معاصر نيست كه در زمان خود خيام نيز به طرق مختلف درباره او مطرح مي شده است.

4- اولين چيزي كه درباره خيام مي توان گفت درباره تلاش بي دريغ و دعوت صادقانه او به انديشيدن است. هنوز هم پس از قرنها اگر كسي نيازمندانه به سراغ رباعيات او برود، آتش سوزان تفكر شعله ور خيام دامن كودك عقلش را مي گيرد و او را در سوختن، به قول خيام در حال زيستن همراهي مي كند، چون او همواره مشغول دادن پيشنهادهايي عميق و بنيادين به مخاطبان خود است.
به قول هگل، انسان محصول تضاد انديشه هاست؛ انديشه هايي كه بر مبناي يك حركت ديالكتيكي تحقق مي پذيرند. انسان هميشه ايده يا ايده آلهايي در ذهن خود دارد كه نيازمند ايده اي ديگر است تا با آن در تضاد قرار بگيرد. اين نيازمندي البته مربوط به جريان انديشه است نه نيازهاي روح تمام آدمها كه اولي همان "تز" معروف و دومي "آنتي تز" مي باشد كه از برخورد اين دو ايده متضاد، "سنتز" يا ايده جديد و برتر توليد مي شود. اين روند اگر چه هميشه در مسير انديشه ورزي به وقوع مي پيوندد و اگر چه انديشه تنها در اين نظام از اصالت برخوردارمي شود، اما يك ثمره بزرگ و گاه سهمناك هم دارد و آن ايجاد " تناقض" در وجود بشر است كه در ذات خود به وجود آورنده چيزي به نام "انديشيدن" است. انديشه اي كه از اين مسير توليد مي شود، انديشه اي ناب و عميق است كه انسان را دچار از خود بيگانگي نمي كند، چون بيروني و تحميلي و تقليدي نيست. به نظر مي رسد شعر خيام هم ماهيتي اين چنيني دارد. رباعيات او آنتي تز بسياري از پندارهاي رايج ما مي باشد و از آنجا كه خود زاييده روحي متناقض هستند، در جان ما نيز تناقضهاي فراواني ايجاد مي كنند و اين در نوع خود نه تنها مذموم نيست، بلكه قابل توجه و پسنديده نيز هست، چون در يك ساختار كنش مند فكري/ عاطفي به وجود آمده اند.
قطعاً كسي كه اهل انديشه باشد، نه تنها از اين مفاهيم نمي ترسد بلكه با آغوش باز از آنها استقبال مي كند و خود را با آن تناقض اصيل مي آميزد، زيرا در اين راه چيزي كه مهم نيست انديشيدن به نتيجه است؛ بلكه مهم حركت به سوي دانستن و رفتن است و انديشيدن به انديشيدن و آن چيزهايي كه مي دانيم كه نمي دانيم! بنابراين، خيام فقط سوال مي كند؛ يا بهتر بگويم سؤال انگيزي ايجاد مي كند؛ چيزي كه مبناي اصلي پيشرفت است. پس او از چيزي پيروي نمي كند. دنبال اين هم نيست كه راهي نشان بدهد يا كسي يا كساني را به سر منزل مقصودي برساند. او فقط سؤال مي كند. سخت و آسان:
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست؟
و هنوز هم بعد از قرنها كه از درگذشت اين حكيم بزرگ مي گذرد، لبخند كنايه آميز و پوزخند قهرآلود او را خطاب به كساني كه در شناخت وي متحيرند، مي توان در پشت تك تك ابيات شعرش مشاهده كرد.
چند نکته درباره ی ارتباط فردوسی و سلطان محمود غزنوی

برج یا میل اخنگان/جایی که فردوسی تنها جنگ زندگی اش را دیده/نزدیک توس و پاژ
اول اینکه درباره فردوسی یک اطلاعاتی هست که همه ی مردم دنیا دارند که مثلاً فردوسی به زبان فارسی خدمت کرده ، بسی رنج هم برده است در این سال سی،حماسه سرایی بزرگ و مردی حکیم و فرزانه هم بوده.
دوم اینکه درباره ی فردوسی یک سری افسانه هم به هم بافته شده که در صدا و سیما، مدرسه ها، دانشگاه ها و مطبوعات همیشه گفته می شود. این افسانه اینگونه است که یک سلطان محمودی بوده یک فردوسی بوده، سلطان محمود به فردوسی گفته: تو بیا شاهنامه بگو، من هم به ازای هر بیت آن به تو فلان قدردینار می دهم. بعد فردوسی این کار را کرده،ولی بعد از تمام کردن شاهنامه افرادی نمام و سخن چین از اوپیش محمود بدگویی کردند. محمود هم به جای وعده ای که به او داده بوده به این شاعر بزرگ اندکی درم داده و فردوسی هم ناراحت شده و قهر کرده و رفته دنبال کارش. چکیده ی این افسانه که سال هاست همه جا به جای واقعیت می گویند همین چند جمله است که در بالا آمد که عموماً تصویر خوبی هم از فردوسی برای ما به وجود نمی آورد
1- چند روز پیش که با آقای سیدی، یکی از پژوهشگران و تاریخ نگاران مطرح کشور که درباره ی جاها و مکانهای تاریخ بیهقی و شاهنامه ی فردوسی تحقیقات مستند و جامعی به عمل آورده و کتاب قابل توجه «سراینده کاخ نظم بلند» ازاوست،صحبت می کردم، می گفت: این چیزها که درباره ی شاهنامه و سراینده اش می گویند، مشتی اباطیل است. من با تحقیق و تأمل جدی می گویم، فردوسی متولد سال 329 هجری قمری است. خودش واضح و آشکار در شاهنامه این را می گوید. حتی یکی از محققان به نام شاپور شهبازی، زادروز فردوسی را هم درآورده که دی ماه است. در حالی که همه به اشتباه تولدش را331 هجری قمری می دانند. خود فردوسی می گوید: من در ۴۰ سالگی شروع به نظم شاهنامه کردم. یعنی در حدود 370 هجری قمری.30 سال هم که می گوید رنج کشیدم در زمینه سرایش شاهنامه، سال ۴۰۰ هجری قمری هم که می دانیم کار شاهنامه تمام شده، بنابراین همه چیز درست درمی آید.
از طرفی سلطان محمود غزنوی دقیقاً متولد شب عاشورای سال 361 است. این در تاریخ یمینی، دولتشاه سمرقندی، تاریخ کامل ابن اثیر آمده است. حالا، محمود در کجا به دنیا آمده؟ در غزنه، غزنه در کجا بود؟ جنوب کابل. پدرش چه کاره بود؟ حاکم منطقه بود. خب، آن وقت ها خراسان دست سامانیان بود. اینها با هم دوستی هم نداشتند. بنابراین وقتی فردوسی در سال 370 شروع به نظم شاهنامه کرده، محمود ۹ ساله بوده. حالا بچه ای که توی غزنه مشغول بازی های کودکانه بوده چطور می توانسته به یک شاعر 40 ساله ی توسی که می خواهد شاهنامه را بسراید، بگوید: به تو فلان می دهم و بهمان می دهم.
2- می دانیم که قرن 4هجری قمریف قرن حکومت سامانیان در خراسان است.آن وقت ها آنها در خراسان بودند، نیشابور هم مرکز حکومت شان بود. در نیمه ی دوم قرن چهار، ترکان قراختایی به بخارا حمله کردند ، سپهسالار سامانیان در بخارا ابوعلی سیمجور بود. او به امیر سامانی خیانت کرد چون می خواست قراختائیان، سامانیان را برکنار کنند تا خودش به قدرت برسد.این ها را ابوالفضل بیهقی در تاریخ بیهقی
شرح داده است. بنابراین او از بخارا فرار کرد، آمد به سمت جیحون. اما«بقراخان» قراختائی که برای جنگ آمده بود، مریض شد و از جنگ با سامانیان منصرف گشته وبه سرزمین خود برگشت و بعد هم مرد. به این ترتیب امیر سامانی دوباره به نیشابور برگشت. و خیلی زود به سبکتکین که درغزنه دبدبه کبکبه ای داشت خبر داد که سپهسالار من، ابوعلی سیمجور به من خیانت کرده. تو اگر به مدد من می آیی بیا و پسرت را هم با خودت بیاور تا ابوعلی را برکنار کنیم و پسر تو را به جای او بگذاریم. سبکتکین هم از خدا خواست و راهی خراسان شد. بنابراین غزنوی ها برای اولین بار در سال 384 هجری قمری به خراسان آمدند. بیهقی شرح می دهد، محمود غزنوی در این سال 23 ساله بوده. آنها به هر ترتیب سیمجور را شکست دادند و محمود رفت به نیشابور و در آنجا مستقر شد. سبکتکین هم برگشت به غزنه. ابوعلی سیمجور اما دوباره هوس حمله به سرش زد و به نیشابور حمله کرد، محمود جوان اما از این حمله ی ناگهانی ترسید و از ترس به قول بیهقی بساطش را جمع کرد و رفت توی باغ امروالقیس و بعد شب هم رخنه ای در دیوار باغ ایجاد کردند و از همان رخنه فرار کرد و رفت به غزنه. به همین دلیل هم به این جنگ، «جنگ رخنه» گفته اند. محمود به غزنه که رفت شروع به جمع اوری لشکر کرد واز سیستان و گوزگان و بلخ و غزنه لشکر جمع کرد و به طرف نیشابور راه افتاد. سیمجور هم به جای اینکه فرار کند، آمد تا با او رودررو شود. حاکمی هم داشت در توس به نام فایق، اینها آمدند طرف همین اندرخ و کارده کنونی مشهد، پشت توس، و موقعیتی مناسب برای جنگ به حود گرفتند. این جنگ، جنگ مهمی است، همه هم آن رانقل کرده اند به اسم
جنگ«اندرخ» درسال ۳85.

روستای پاژ زادگاه فردوسی در توس(به نظر شما روستایی تاریخی که ۵ شخصیت بزرگ در آن می زیسته اند باید اینگونه باشد؟ آنوقت ترک ها فقط از حضور جناب مولانا به اندازه ی پول نفت ما درآمد داشته باشند.)
3- فردوسی جنگ ندیده بود، سفر نرفته بود. در زمان زندگی فردوسی در توس هم تنها جنگ مهم هم همین جنگ«اندرخ» بوده است که اینها می آیند در محل اندرخ در«میل اخنگان» پشت توس- که توس را به کارده وصل می کند و روستای پاژ زادگاه فردوسی هم در همین مسیر است- با هم می جنگند.محل جنگ به روستای پاژ هم خیلی نزدیک است طوری که فردوسی می توانسته اگر از روستا بیرون نیاید گرد و غبار ناشی از جنگ را ببیند. بر طبق مستندات تاریخی، فردوسی اگر یک جنگ تمام عیار دیده همین جنگ است. در تاریخی یمینی آمده:«محمود غزنوی در این جنگ کارهایی می کرد که اگر رستم و اسفندیار بودند از او چیزی یاد می گرفتند.» اتفاقاً فردوسی از این جنگ یاد می کند. آنجا که می خواهد هزار بیت دقیقی را بیاورد می گوید که دقیقی به خوابم آمد. گفت: تو تا سال 385 صبر کن بعد فریدون زمان بیدار می شود...الخ.بعدها که فردوسی تجدیدنظر کرده در کارش اینها را در شاهنامه گنجانده. البته امیر سامانی به کمک غزنویان در این جنگ پیروز شدند و امیر سامانی به قولش وفا کرد و محمود را سپهسالار خود کرد. ابو علی سیمجور هم به سمت سرخس گریخت و بعد هم که به نیشابور امد و دستگیر شدو... که مفصل است.بگذریم.
4- از طرفی سبکتکین دید که پسرش هنوز کم تجربه است و پایگاه اجتماعی هم ندارد در این منطقه، بنابراین ازاسفراینی که از وزیران خوشنام و باتجربه ی سامانی بود خواهش کرد که وزیر محمود شود. دکتر نصرا... فلسفی، اسفراینی را «یک وزیر ایران دوست» معرفی می کند. او زبان فارسی را دوست داشت، فردوسی هم از او به احترام نام می برد. این شخص فرهیخته وقتی وزیر محمود می شود، رابطه ی فردوسی و محمود را نیز برقرار می کند و این دقیقن سال 385 هجری قمری است.
بنابراین آغاز این آشنایی 385 است. هر دو اینها هم به یکدیگر احتیاج داشتند. فردوسی حمایت او را می خواست- البته تا وقتی که چیز خلافی از او ندیده- محمود هم به امثال فردوسی احتیاج داشت. چرا؟ چون او هنوز سپهسالار و پدرش حاکم غزنه بود و امر نصر سامانی حاکم مناطق دیگر. اما دو سال بعد سال 387«امیر مرگی» آمد( به تعبیراستاد سیدی) امیر نصر سامانی مرد، امیر آل بویه مرد، حاکم خوارزم هم مرد، سبکتکین هم رفت به ان دنیا.
پدر محمود اما، برادر او اسماعیل را جانشین خود کرده بود، سامانیان هم یک امیر جوان را حاکم کرده بودند، اما محمود هیچ کدام را قبول نکرد، اول رفت به جنگ برادرش اسماعیل، آنجا را گرفت. بعد به شرحی که بیهقی گفته در سال 389 ناخواسته با خراسانیان هم وارد جنگ شد، آنها را هم شکست داد و شد حاکم خراسان.
ایرانیان اما این را نپذیرفتند چون معتقد بودند که پادشاهی در ایران فره ایزدی می خواهد اما محمود غلامزاده بود و فاقد فره ایزدی. محمود ولی زرنگی به خرج داد وتا چند ماه بعد از جنگ و حاکمیت در خراسان،ادعای سلطنت نکرد. اول نامه نوشت به خلیفه، به او دروغ گفت که من به نام دفاع از تو با سامانیان جنگیدم چون آنها با اینکه تو دو سال است خلیفه شده ای هنوز به نام خلیفه ی قبلی سکه می زدند، پس اگر می شود به من مشروعیت حکومت در این دیار را بده، خلیفه هم قبول کرد. از این طرف هم به مردم خراسان گفت: من هوادار سامانیانم ودر دفاع از شما با مخالفانتان جنگیدم و قاتلین حاکمتان را شکست دادم و به سزای اعمالشان رساندم.
او به این وسیله توانست اعتماد مردم و خلیفه را جلب کند.بعد هم شروع کرد به مستحکم تر کردن پایه های دولتش. جنگ های داخلی را سرو سامان داد. با قراختائی صلح کرد و... بنابراین او در داخل نیاز به افرادی چون فردوسی داشت. این زمان 394 هجری قمری است. تا سال 398 که محمود راه ارتجا و ظلم را پیش گرفت، مخصوصاً که سال 400 هم قحطی بدی آمد، برف بدی هم بارید. طوری که به گواه تاریخ،مادر گوشت فرزندش را می خورد، فردوسی در اواخر شاهنامه می گوید:
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ
در او مرگ بهتر بدی از تگرگ
خب، از طرفی مردم درآمدی ندارند و از طرف دیگر لشگر حرفه ای محمود پول می خواهد. بنابراین محمود به اسفراینی گفت از مردم خراج بگیر. اسفراینی سرباز زد. بنابراین دچار خشم او شد و چهار سال به زیر شکنجه رفت و بعد هم مرد. به این ترتیب بود که خیلی ها فرار را بر قرار ترجیح دادند. فردوسی، ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا از جمله کسانی بودند که رخت سفر بستند و از دست حکومت ارتجاعی محمود گریختند.
به این ترتیب،جان کلام این می شود که: ارتباط محمود و فردوسی ۶ سال بوده، از 394 تا ۴۰۰، همه می دانند فردوسی وقتی که شاهنامه را تمام کرد، مورد بی مهری قرار گرفت. در واقع محمود در سال 385 وارد دنیای فردوسی شد تا 394 که با او آشنایی نزدیک پیدا کرد، اوج آن 396 بود و پایان آن 400.

خیلی وقت بود دنبال چیزی می گشتم که به جانم افتاده بود ولی نحوه ی بیانش را گم کرده بودم یا نداشتم. چند روز پیش ولی مهرداد فلاح برای کسی نوشت آن را. این بود:
« شعر بیان قشنگ حرف هایی نیست که در ذهن داریم- کاری که بسیاری می کنند- شعر جرقه ای است که وقتی لب بر لب زبان می گذاریم،آتشی می شود که تو را و مرا و زبان را می سوزاند.»
مهرداد فلاح
اینبار یک طرح از رضا جنگی دوست کاریکاتوریستم می زنم(که به نمایشگاه جاکوبد لهستان راه یافته است) و یک شعردوساله از خودم.رضا هم هنرمنده و بیشتر با ادبیاتی ها در ارتباط. سر زدن به وبلاگ او آدم را دست خالی نمی گذارد.این هم آدرسش کلیک کنید: http://www.rezacartoon.blogfa.com/

تیتر: «در واقع ما اهل تغزلیم »
به : سمیه سادات
صدای تو
صدای جهان بود
*
وقتی ساعت از وقت آفتاب گذشت
تو در شکل های جهان بودی
با دال های خودت
با الفهای خودت
در افق دور تو بودی که می نشستی
از افق نزدیک تو بودی که بر می خاستی
میل مغازله که می کردم
در تو الف بود و آرامش
در تو الف بود و آشفتگی
انعکاس سمت صدا در تو بود
گفتم صدا بزن این غین غریب را
این غم بی غمگسار را
«فافان فنانگی من فوست فارمت»1
در ف فروغ بود و تو بودی
«ای یار ای یگانه ترین یار»
وقتی ساعت از وقت آفتاب گذشت
تو در ورای زبان بودی
گفتم نشان بده آینه ای را که بیرون چشم مانده
من را به درون برگردان به آنچه بی طاقتی آغازین است به دال به درون
که دل با دال است و درد هم با دال ای دور
آیا هنوز هم درون من هستی؟
گفتم این دریچه ها،درها
در کلمات چه متنی مگر باز می شوند که عطر گیسو دارند
که طعم معاشقه می دهند و رنگین کمان؟
این اقیانوس که بین ما افتاده مگر آبی ست؟
این تیرگی ها این تلخی ها در مرکب کدام قلم خشک می شوند
این همه واژها را چطور بنویسم وقتی همه از لب تو شروع می شوند؟
می نویسم الف ابر می شوی
می نویسم ب می باری می نویسم اشک
الفبا
رد نشوی از حرف
میم از مار می آمد و مادر
من در مرکز جهان بودم
سمت صدا در توبود
حنجره ات در استخوانهایم می پیچید
تغذیه می کردم هنوز
گفتم این واو این واو سرگردان را بردار
من کش بیاید برسد به تو
قوس بخورد در مرکز جهان با دایره ی اندامش
در میم زنانگی ات گرد
در الف اندامت دال
درخاکی که در آن زائیده شده
در قیامت اولیه اش پیچ
تغذیه کن این جنین را دختر
مشق معاشقه و تغزل، فریب بی طاقت کلمات است در سرودن شعری برای تو
برای تو اش برای من اش
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
۱-از صادرات رضا سالاری است
