تبليغاتX
به سین

زن
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 9:36

                          خاموشی صدای زن در شعر خراسان

 

             

                                                                                                                                           حمید تقی آبادی

 

      چند ماه پیش، در جایی نوشتم که صدای«زن» آنچنان که شایسته اوست، در شعر خراسان به گوش نمی رسد و یادآور شدم که پس از انقلاب اگرچه خانم های زیادی وارد عرصه ی ادبیات خراسان بزرگ شدند ولی هیچ کدام آنها نماینده ی واقعی شعر«زن» در این حوزه نبودند. از لحاظ کمی اگرچه در همایش های ادبی، محافل شعری و مجالس هنری تعداد خانم ها قابل ملاحظه بوده و هست اما از لحاظ کیفی تبلور روح زنانگی جز در معدودی آثار موجود در شعر آنان به چشم نمی خورد. این به نحوی است که حتی در آسیب شناسی بی طرفانه این مسأله می توانیم موضوعی به نام«مردانه نویسی زنان خراسان» را مورد پژوهش وبررسی قرار دهیم تا ببینیم اینگونه سانسورهای درون ذهنی بانوان شاعر خراسانی و همچنین حذف «زنانه نویسی» توسط انجمن های ادبی، تابع چه متغیرهایی در فضای فرهنگی این حوزه از ادبیات کشور است. من اجمالاً برای این حذف(حذف زن از بستر اصلی اش در شعر) دلایلی کوتاه و گذرا ذکر می کنم تا در آینده این موضوع بیشتر به نقد و بررسی گذاشته شود          

 

                               

     

- مذکرنویسی: ماهیت کلی ادبیات ایران از دیرباز ماهیتی مذکر سالار بوده، روح مردانه به گفته ی همه ی محققان بر فرهنگ و ادبیات ما تسلط داشته، به طوری که زن هایی هم که می خواستند وارد دنیای سخت اینگونه ادبیات شوند باید روحیه مشخص مردان یا لباس مجازی مردانه را به تن می کردند تا نامشان در صفحه روزگار باقی بماند. شاید نمونه ی خوب اینگونه شاعران، پروین اعتصامی باشد و یک نمونه استثنایی برای نقض آن فروغ فرخزاد- که استثناها عموماً باعث نقض قواعد کلی نمی شوند- این تاریخ مذکر همیشه درصدد حذف نام زن بوده و در پی نادیده گرفتن خلاقیت و استعداد زنانه گام برداشته خواه خودآگاه و خواه ناخودآگاه، این دیدگاه با حذف سهم بزرگی از نوعی نگاه به جهان، برگه های بسیاری از تاریخ ادبیات ما را خالی و سفید باقی گذاشته، صفحاتی که می توانست با نگاه همان انسان های حذف شده یعنی زنان نوشته و طراحی شده و جاودان بماند.

2- عاشق سالاری: فرهنگ و ادبیات ما عموماً فرهنگی تغزلی و عاشق محور است. حتماً کسانی که ادبیات خوانده اند تصدیق می کنند که شعر تغزلی اگرچه برای معشوق است اما برجسته کننده ی نگاه راوی عشق یعنی عاشق است. عشاق هم که در همان تاریخ مذکر بنا به قاعده مرد بوده اند و حضور زن را به عنوان شاعر یا نویسنده در موضوع تغزل نمی توانسته اند بپذیرند. یعنی ذهن زبانی- تاریخی و زبان ذهن آنها این اجازه را به آنها نمی داده است- بنابراین زنان در مقام معشوق در موقعیت حذف و گم شدن در زبان شعرهم قرار گرفتند.

3- محفل گرایی: چه پیش و چه پس از انقلاب محافل ادبی زیادی در مشهد و خراسان وجود داشته اند که معروفترین آنها می توان انجمن ادبی فرخ، یا انجمن استاد نگارنده یا انجمن پویا اشاره کرد و همچنین انجمن های ادبی رضوی، یا انجمن هایی که در اداره ی ارشاد وسازمان تبلیغات و حتی حوزه ی هنری هم برگزار می شده همه و همه محوریت کارشان با مردان بوده، بعد از انقلاب نیز به واسطه حضور پررنگ تر مردان در صحنه های اجتماعی مثل جنگ، ادبیات منبعث از آن هم ادبیاتی عموماً مردانه یا با روحیات مردانه بوده است به طوری که بانوان شاعر مشهدی یا خراسانی هیچ گاه نتوانستند در مواجهه به این روحیه ی منتشر، صدای خود را به گوش دوستداران شعر برسانند.

4- همایش زدگی: یکی از راه ها و تمهیداتی که نگاه حذف گرایانه برای سانسور بیشتر نگاه زن به وجود آورده به گمان من برپایی همایش های مختلف و متنوع ادبی با موضوعات متفاوت وعموماً ارزشی بوده است. اگرچه شاید این جای شکر داشته باشد که شاعران زن از این طریق توانسته اند کمی در صحنه ی ادبیات حضور داشته باشند، ولی ناگفته پیداست که کانالیزه کردن نگاه زنان و تشویق آنها به «موضوعی» شعر گفتن، تربیت ذهن و زبان شاعرانه ی آنها و همچنین جفا به احساسات و دغدغه های درونی آنهاست. همه ی ما می دانیم و من هم مثال های فراوانی در ذهن دارم که هرگاه زنانی دغدغه های زنانه و حتی مادرانه ی خود را خارج از کلیشه ها و فرم های موردپسند محافل ادبی به زبان آورده و بیان کرده اند بلافاصله با نفی و طرد و حتی قهر عاطفی خیلی ها روبه رو شده و در نهایت تسلیم نگاه غالب موجود شده اند. آن چند نفری هم که مقاومت کرده اند یا از مشهد و خراسان رفته اند یا برای همیشه از ذهن ادبی- فرهنگی ما حذف شده اند.

من این ۴ مورد را که از عمومی ترین دلایل خاموشی صدای زن در شعر خراسان است ذکر کردم تا در شماره های آینده اگر بحثی در این باره درگرفت بیشتر به آن بپردازیم، مثال ها و موارد جزئی بسیاری در زمینه ی آسیب شناسی این موضوع در ذهن من و نسل من هست. با این وجود باید با خوشحالی بگویم که چند سالی هست که با راه افتادن وبلاگ های ادبی اینترنتی و چرخش زاویه دید زنان نسل جدیدی از بانوان خراسان با گرایش های جدید و جسارتی قابل تحسین و همچنین با فردیتی مستقل وارد عرصه ی شعر و شاعری کشورمان شده اند که دیگرمجبور نیستند به نفع نگاه مردانه و صدای مردانه، نگاه و صدایشان را کانالیزه یا خانه نشین کنند و ما شاهد تولد شعر زن در ادبیات خراسانی مان هستیم. به گمان من در حال حاضر این تفکیک جنسیتی و شناخت مؤلفه های شعر زنانه و شعر مردانه برای ادبیات ما امری ضروری است تا نگاه جوان شعر زن در مقایسه با نوع مذکرش به تدریج جان گرفته و صاحب جایگاه شود و در بازخوانی تاریخ ادبیات معاصر سهم خویش را به درستی بیابد.

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
گیج
دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 13:36

 

نه، نمی دانستم نوشتن درباره ی کسی که دوستش دارم قدم گذاشتن به ساحت مقدس تابوهاست.

 

 

 تابوئی که دیگران برایش ساخته اند  نه

 

 

                                                                   نه

 

 

 

                                                                      به سین

 

 

روزهای واقعی ام گم شده اند

لحظه های واقعی ام / گم تر

با هر که لبخند دارم/ شک می کنم/ دارد

حرف که می زنم از هرچی/ حرفی نمی زنم از چیزی

خودنویسی که به دستم هست

کلماتی که روی زبانم/ ریز

جوهری که توی قلبم بود/ واقعی نبود/ بود؟

نامه ها اگر واقعی بود، پس تو چرا ری را می خواندی

پس تو چرا اینهمه دور اینهمه دورتر

موهای تو را هم که می گرفتم آیا انگشتهام اجرای واقعی ام بودند؟

دستهام که دستهای تو را گرفت...

شلوغ نکنم

آیا لبهام لبهای واقعی ام هستند؟

حرف که می زنم از هرچی/ حرفی نمی زنم از چیزی

در شکل ناشیانه ی اندامم

- وقتی تو را به نام صدا می کرد-

آیا درخشش نام تو

رمز سکوت واقعی من بود؟

وقتی که ماه در نگاه تو کامل شد

 من چشم های واقعی ام گم بود

 حالا

که باز تو را صدا می زنم

ای کاش

این صدا صدای واقعی ام باشد

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
محل منازعه
یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 12:35
 

      آیا دکتر شفیعی درست می گوید که شعرخوب شعری است

                           که باید در حافظه مخاطب بماند؟

 

                                                                                                          

                                                              

   

دیشب برای چهارمین بار کتاب«موسیقی شعر» استاد دکتر شفیعی کدکنی را به پایان رساندم. البته این بار سعی کردم عمیق تر، دقیق تر و با تأمل بیشتری این کتاب سودمند را بخوانم و چیزی یاد بگیرم. با این وجود از همان اول، همیشه با پاره ای مباحث مطرح شده در مقدمه ی این کتاب عزیز مشکل داشته و دارم. یعنی با استهزاء کردن شعر جوان ایران با جمله هایی کنائی مثل«کنسرو کلمات»، «جوجه های بیرون آمده از ماشین جوجه کشی» یا «خانم ها و آقایان ماورای بنفش» مشکل داشته ام. باحذف جذم اندیشانه ی بسیاری از شاعران معاصر از ذهن و خاطره ی بسیاری علاقه مندان ادبیات با نام گذاری آنان به نام «شعرای ناکام معاصر» نمی توانسته و نمی توانم کنار بیایم، نیز به دلایلی که ذکر خواهم کرد با این بند از آن مقدمه ی جنجالی موافق نیستم:«من معتقدم شعر خوب از مدرنترین انواعش تا کهن ترین اسلوب ها، شعری است که وقتی مدتی از انتشارش گذشت در حافظه ی خوانندگان جدی شعر، تمام، یا بخش هایی از آن، رسوب کند.»

همچنین این پیش بینی هم که به گمانم غلط از کار درآمد نتوانسته ذهن شکاک مرا و خیلی های دیگر را که می شناسم حتی اندکی هم با خود همراه کند:«از میان این همه شعری که در این سال های اخیر نشر می شود، یکی هم در حافظه ی دوستداران جدی شعر رسوب نمی کند.»

یا این جمله ی بی محابا به سبک ژورنالیست ها که گویا به دکتر براهنی هم بوده به گمان من خیلی زود از همان چندسال پیش دچار شکست شده:«شاعر محترم! بعد سی سال قلم فرسایی و حضور هفتگی و ماهانه و سالانه در صفحات مطبوعات کدام شعرهای تو، کدام شعر تو، کدام سطر از یک شعر تو، در حافظه ی دوستداران جدی شعر رسوب کرد؟»

و همه ما می دانیم که این معیار سطحی برای محک شعر در این سال ها در محافل رسمی و توسط چه کسانی چه بلاهایی سر ادبیات خلاق و پویای ما آورده و درصدد حذف چه نام هایی بوده که اگرچه در ذات خود به دلیل نادرست بودن و سطحی بودن اصولش شکست خورده ولی به هر حال توانسته سلیقه های فراوانی را به نفع خود مصادره کند.

اگرچه محک و معیار دکتر شفیعی کدکنی برای سنجش ارزش شعر در«موسیقی شعر» عمومن درباره ی شعر دهه ی ۶۰ است ولی نوعی آینده نگری هم در آن به چشم می خورد، نوعی آینده نگری و پیش بینی کردن که میل عجیبی هم به آینده سازی و سلیقه سازی دارد. اگرچه بازخوانی اجمالی همین چند ساله ی اخیر ادبیات معاصر ما نشان می دهد که این آینده نگری خیلی هم دقیق نبوده و در بسیاری از موارد با شکست مواجه شده، چون دنیای تخصصی امروز، پرشتاب تر از این است که وقتی برای مخاطب «عاشق فهم سریع شعر» یا «فصاحت عام» بگذارد. حالا خیلی از «مخاطبان جدی» شعر، آثار مهرداد فلاح، شمس آقاجانی، علی عبدالرضایی، ابوالفضل پاشا، حسین فاضلی و... را می خوانند و در حافظه می سپرند و مرعوب آنها هم نمی شوند، نه مرعوب شعر آنها، نه نظریاتشان و نه شخصیت شان.- چنانکه خیلی ها مرعوب شعر دکتر شفیعی و علائق و سلایق ادبی ایشان شدند-.

من شعر استاد شفیعی را بارها و بارها خوانده ام ولی فضاهای تکراری و بیان کلیشه شده ی آن ترغیبم نمی کند که پیوسته برای آفریدن چیزی در متن آن یا حتی کشف نکته ای بدیع به آن مراجعه کنم ولی کتاب شعر آن شاعرانی که گفتم و خیلی های دیگر که اسم نمی برم – که به طور طبیعی انگشت اتهام شفیعی کدکنی ایسم بر روی پیشانی آنها قرار گرفته- همیشه روی میز مطالعه ام باز است و من مجبور می شوم آنها را ریزخوانی کنم و در حافظه بسپارمشان. اگرچه به دلیل ساخت متفاوت اینگونه شعرها با شعر مثلن استاد شفیعی، سپردن آنها به حافظه به آسانی سپردن شعر نسل شفیعی نیست، دلیل اش هم تشکل سطوری است که ماهیت اینگونه شعرها را تشکیل می دهد در برابر تشکل سطر شعر دهه ی چهلی ها. ضمن اینکه چه نیازی هست که اینها به حافظه ی کوتاه مدت ماسپرده شوند مهم این است که آنها وارد حافظه ی بلند مدت تاریخ ادبی این کشور شوند.

خب حالا می پرسم که آیا به گمان استاد شفیعی، دکتر براهنی در حال حاضر فراموش شده اند؟ شعرها و داستان های ایشان در ذهن هیچ کس نمانده یا نمی ماند؟ مسلمن جواب منفی است. خیلی از ما خیلی از بندهای «خطاب به پروانه ها...» را در خاطر داریم و برای هم می خوانیم و می نویسیم، همانطور که سطرهایی از شعر استاد شفیعی را هم از حفظ هستیم و وقتی کسی از ما به سفر می رود، برایش می نویسیم که:«سفرت به خیر اما تو رو دوستی خدا را... »

با این وجود به نظر می رسد، اعتقاد دکتر شفیعی کدکنی به این محک ها و معیارها هنوز هم به قوت خود باقی ست و چه بسا محکم تر هم شده است. شاهد آن هم برای من گفت وگوی کوتاهی است که در قالب سؤالی ناقص از ایشان پرسیدم، وقتی که استاد سال گذشته برای شرکت در مراسم بزرگداشت مرحوم صاحبکار به مشهد آمده بودند، از ایشان پرسیدم:«آیا هنوز هم دلایل ماندگاری شعر را همان هایی می دانید که در مقدمه موسیقی شعر درآوردید؟»

پاسخ استاد- نقل به مضمون- با استفاده از همان مثل معروفشان از کلاس این بود:«سر کلاس به دانشجویانم گفتم یک شعر از شاعران معاصر بخوانند هیچ کس بیتی یا سطری در حافظه نداشت. فقط یک نفر سطری ناقص از شاملو را در حافظه داشت، اما وقتی گفتم که از حافظ خواندند» ایشان البته از این مثال این استنتاج را کردند که کاربرد موسیقی در شعر بسیار مهم است و می تواند در ته نشین شدن آن در ذهن مخاطب نقش مؤثری ایفا کند.

آینده نگری استاد شفیعی همچنین به این دلیل خیلی درست از کار درنیامد که جوانان بسیاری با جسارت در مرزهای زبان و با برخورد منتقدانه و شک آلود نسبت به داده های پیشینیان، توانایی های تازه ای برای زبان فارسی کشف کردند و هرچقدر نوع دیدگاه«کدکنی وار» به فضاهای خاموش دانشگاهی ما وارد شد و تبدیل به نوعی سنت منتقدانه و سرکوبگرانه شد و تأثیر بسیار زیادی بر تربیت یک نسل که در حال حاضر هم متصدی محافل رسمی ادبیات کشورند گذاشت اما دیدگاه های نسبی و چند مرکزی جدید به عکس وارد مخافل غیر رسمی و اعتراضی غیرآکادمیک شدند و با بازخوانی های مداوم دانسته های خود ماهیتی سیال و پویا برای حرکتشان طرح ریزی کردند و رکود حاصل از پایان یافتن نسل غول های ادبی ایران را به حرکتی فعال تبدیل کرده و از ادبیات معاصر ما که حول یک یا دو مرکز یا چند شاعر سرشناس متمرکز شده بود تمرکز زدایی و کانون زدایی کردند و بدین ترتیب توانایی های بالقوه ی زبان فارسی را در آستانه تحولی دیگر قرار دادند که نتایجش برخلاف تصور تفکر مندرج در مقدمه«موسیقی شعر» خیلی زود مشخص و آشکار شده است.

این تقریر کوتاه را به این دلیل در این فضای مجازی منعکس می کنم تا مورد نقد و بررسی افراد متنوعی که حضور مستمری در ارتباطات ادبی اینترنتی دارند قرار بگیرد. فقط همین.

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |