تبليغاتX
به سین

حمیدا
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 12:33

 

مطلب زیر مصاحبه ی من در روزنامه خراسان که همین چند وقت پیش خیلی کوتاه انجام شد. گفتم اینجا بیارمش تا دوستان غیر خراسانی هم ببینند. فعلن که دوستان غیر خراسانی ما بیشترند.همین.

 

                                                   حمید تقی آبادی:

                      وضعيت شعر ما وضعيت خصوصي ترين زمان شعر فارسي است

 

                                           

 

در مجموع حال و روز شعر راچگونه مي بينيد و چگونه توضیح می دهید؟


ببينيد به نظر من كسي حال و روز شعر را توضيح نمي دهد، يعني حال و روز شعر چيزي نيست كه به تعريف و توضيح دربيايد. بلكه انسان ها تجربه هاي خودشان را از وضعيت شعر خودشان و آنچه ارتباط ساختاري با تفكر و شعرشان دارد توضيح مي دهند. من هم از همين منظر است كه مي توانم درباره شعر و وضعيت شعر امروز صحبت كنم. به گمان من برخلاف دلواپسي ها و نگراني هاي دلسوزان ادبيات فارسي كه هراسان وضعيت آينده شعر ما هستند، ما در اين سال ها خيلي هم كارهاي خوب و تازه و قابل توجهي كرده ايم. همين تشتتي كه دلسوزان را نگران كرده، اميدبخش و نويدبخش روزهايي پربار است. اين همه توليد اثر ادبي بيانگر چيزي جز شكوفايي نيست. اين همه انتشار كتاب نشان دهنده چيزي جز فعال شدن ذهن شاعرانه و زبان ديگرگونه  ما جوانان نيست. اين هم كه ايراد مي گيرند كه نشر اين همه كتاب به اندازه يكبار چاپ كتاب مثلا استاد شهريار نمي شود به نظر من ايراد واردي نيست چون انتظارات از شعر حالا ديگر عوض شده و وقتي انتظارات عوض بشود كاركردها هم تغيير مي كند و خصوصي تر مي شود. وضعيت شعر ما وضعيت خصوصي ترين زمان شعر فارسي است كه ديگر خود را تا سطح فهم و درك عوام شهر پايين نمي آورد ولي در عوض خواص خود را تربيت كرده و تكثير مي كند.


واما نيم نگاهي به شعر خراسان هم داشته باشیم...

 
به نظر من بايد قبل از هر چيزي تكليف يك مسئله در اينجا روشن شود و آن هم اينكه وقتي ما مي گوييم شعر خراسان، منظورمان آن شعري است كه در حال حاضر در منطقه اي جغرافيايي به نام خراسان سروده مي شود نه شعري كه خراساني هاي مثلا پايتخت نشين هم مي گويند یا خراساني هاي مقيم قم هم مي گويند. يعني ما اينجا به خراساني بودن افراد كاري نداريم بلكه به «در خراسان» بودن آنها توجه مي كنيم. بنابراين با اين تعريف حتي شاعراني كه به طور مثال از شهرهاي ديگر آمده و در مشهد ساكن هستند - اگرچه به طور موقت - از نظر ما در دسته بندي شعر كنوني خراسان قرار مي گيرند و ما مي توانيم شعر آنها را مورد خوانش قرار دهيم. خب حالا كه منظور از شعر خراسان البته از اين منظر كه گفتم روشن شد بايد اضافه كنم كه شعري كه در حال حاضر در خراسان سروده مي شود متأسفانه يا شايد خوشبختانه دچار بحران است يا بهتر بگويم از بحراني تئوريك رنج مي برد.يك نكته را هم روشن كنم منظور از شعر خراسان در دسته بندي ديگر در اينجا اشعاري است كه خارج از قالب هاي كلاسيك سروده مي شود وگرنه غزل و قصيده و رباعي هاي شاعران خراساني كمافي السابق با همان اسلوب و همان طرز و شيوه حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. جايي ديگر هم گفتم كه شعر آزاد خراسان (يعني همان شعر خارج از قالب هاي كلاسيك) هنوز نماينده اي صاحب سبك و صاحب نظر ندارد و اين معضل برمي گردد به «درحاشيه» بودن شعر پس از انقلاب ما در كشور. اگرچه، چند سالي هست كه شعر جوانمان دارد تجربه هايي تازه و قابل توجه مي كند و اميد مي رود كه با اين تجربه ها و جسارت ها، ركود دو دهه گذشته به وضعيتي فعال و پويا تبديل بشود. نکته ی گفتنی دیگر هم این است که من آنقدر به دسته بندی های اینطوری مثل شعر خراسان یا شعر مازندران یا بندرعباس یا چیزهای دیگر چندان اعتقادی ندارم مگر اینکه مولفه های بومی آن مشخص شود و خود را دیگرگونه نشان دهد که چنین کاری در جغرافیای خراسان هنوز انجام نشده.ولی می دانم که مثلا بچه های مازندران روی این مولفه های بومی در شعر دیار خود کار کرده اند. 


 در سال مولانا سخني براي مولانا هم داشته باشيد؟


ببينيد، مولانا چه «مولاناي بلخي» باشد چه «ملاي رومي» چه «شاعري ايراني» و چه «شيخ الشيوخ قونيه» به هرحال براي ما به عنوان يك مشكل مطرح است. حتي اگر سهل انگاري متوليان فرهنگي مان در شناساندن مولانا به عنوان شاعري اسلامي و فارسي زبان به جهانيان را بپذيريم و قبول داشته باشيم كه آنها به مسئله اي به نام «مولا جلال الدين محمد بلخي» بي توجهي كردند ولي باز هم بايد بگوييم كه اين شاعر بزرگ، مشكل پيچيده زبان ماست و درك او و شناخت او و شناخت زبان او ما را به سرچشمه اصلي زبان فارسي برمي گرداند و به شناخت تنوع و توانايي هاي زبان تأمل مي گرداند و خوشبختانه همين متنوع بودن زبان مولانا او را از لحاظ معنايي هم انساني متكثر جلوه داده است به طوري كه او خودش را با ديدگاه هاي جديد امروزي هم، همداستان مي كند و به افق ديد آنها درمي آيد اين توانايي در تنوع، اين امكان را به ما داده كه براي پيدا كردن ردپاي خيلي ازاين نظريه ها به سراغ جناب مولانا برويم و ببينيم كه او با زبانش چه برخوردي با زمان كرده و چگونه از زمان، زمان زدايي كرده تا به عمق زبان و درك و فهم متغير ما برسد.


سري هم به شعر دفاع مقدس بزنيم. نظر شما در این باره چیست؟

 
اول بايد يك چيز را تفكيك كنيم شعر جنگ با شعر دفاع مقدس فرق مي كند. اين دو مولفه هاي جدا از يكديگر دارند. البته هر دوي اين ها در ذيل عنوان ادبيات مقاومت دسته بندي مي شوند ولي باز به گمان من با شعر مقاومت هم خود را مرزبندي مي كنند و فرق دارند، بنابراين به گمان من ما در حال حاضر شعر جنگ و شعر مقاومت نداريم. توليدي كه بشود روي آن حساب كرد وجود ندارد. چيزي هم اگر نوشته يا سروده مي شود بيان عاطفي و نوستالژيك يك سري چيزهاي از دست رفته و باارزش است. اما شعر دفاع داريم. شعر دفاع مقدس داريم. حتي تغزلياتي كه درباره جنگ و اندوه جنگ سروده مي شود جزو شعر دفاع مقدس ايران است. در اين زمينه ما تجربه هاي خوبي داشته و داريم. اكثر اشعاري كه در كنگره ها خوانده مي شود به گمان من مربوط به اين حوزه از اين نوع ادبيات مي شود. ولي شعر جنگ مان در مرحله توليد اثر ادبي و تئوري ادبي و ارائه اثر بي شاعر مانده است. همه ترجيح مي دهند اندوه رمانتيك جنگ را بسرايند يا اشخاص جنگ را مورد توجه قرار دهند. خود جنگ به عنوان يك مضمون غيرمتعارف در ذهن و زبان شاعران ما دروني و نهادينه نشده است.

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
نامه به تیرداد نصری1
شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 13:7

                                           

                                         نامه به تیرداد نصری(۱)

 

سه شنبه ی هفته ی پیش، عجب سه شنبه ای بود.تیرداد نصری و قیصر امین پور مردند. اولی در لندن و در سکوت و غربت و دومی در تهران و در میان هیاهوی بی امان دوستدارانش. من درباره ی شعر مرحوم امین پور، مقاله ای نوشته ام که در حال تمام شدن است:« عینیت و ذهنیت در شعر امین پور» عنوان این مقاله است. ولی درباره ی مرحوم تیرداد نصری که چیزهای خوبی از او آموخته ام چیزی ننوشته ام. اما چهارشنبه ی همان سه شنبه ای که تیرداد نصری فوت کرد، من شروع کردم به نوشتن یک سری نامه به او که امیدوارم بتوانم ادامه اش بدهم. اولیش این است:

 

 سلام آقای نصری!

نگاه من که بزرگ بشود

می رود توی خیابان/ به امام رضا تماشا می کند

خیره به راه های دور

خیابان های دور

سایه می اندازد روی چادرها

در حالی که اتوبوس ها پر می شوند از آدم

دست زن ها را می گیرد در دایره ها/ در شکل های دایره ها

حتی وقتی خود من به نگاهم فکر می کنم که بزرگ می شود روزی و روزی می رود توی خیابان/ نگاه می کند/ در تماشا/ برایش برنامه ریزی می کنم

یک چیزهایی از مولانا برایش

یک چیزهایی از دکتر براهنی برایش

کنار می گذارم

حتی اگر مبالغه نباشد

می خواهم سهروردی و یدالله رؤیایی را هم به نگاهم اضافه می کنم

کنار خیابان هم که باشد/ شده است/ باشد

باورکردنی می شود

برای احتیاط دست زنها را می گیرم

خیره به امام رضا خیره نگاه می کنم

یک چیزی از همه ی شکل ها و حرف ها و صداها

کشکول شیخ حمید تقی آبادی راه می اندازم

ضمن اینکه نگاه من توی خیابان امام رضا/ فراموش کرده که روزی کوچک بوده که قدم هایش هم کوچک بوده که حتی خیره شدن هایش هم کوچک بوده

فراموش که می کند

مسیر تاریخ عوض می شود

از مشروطه، تبریز را بیرون می کشد می گذارد پشت نیشابور پشت بلخ.شیراز را به سمرقند می برد، سمرقند را به قونیه، شادیاخ را سناباد می بیند و مشهد را بغداد.

هرچیزی را که قسمتی از تناسب دارد با رعایت زنانگی تقسیم می کند. به غیر از تهران که مرد است

که خیلی مرد است.

برج میلاد را هم می گذارد توی شعر فروغ

مخصوصاً وقتی که می گوید: «یک پنجره برای دیدن»

آن پنجره ای که به اعماق وا می شود را می گویم.

و...

همین چیزها هم...

خلاصه

جای شما خالی

بعد هم که...

برمی گردم خانه

برای شما نامه می نویسم:

ما کجا هستیم؟

شما کجای زبان بودی؟ که رفتی .

 

 

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |