تبليغاتX
به سین

شیهه
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 10:52
 

 

فرض کن من درشکه سوار مخنثی هستم

که از قرون وسطی آمده است

با چشم هایی مایوس / در میانه

که برمی گردد و به تو نگاه می کند

فرض کن

در غروب یک تابلو نقاشی

من درشکه را تمیز کرده ام

و تو ظریفترین لباست را پوشیده ای

در این موزه ی قدیمی اما

با چه کیفیتی از یک مرد می خواهی برقصی

وقتی که دستهایت هنوز

مثل سوزن

روی صفحه ی گرامافون گیر کرده است؟

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
نامه 3
سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 14:17

 

« زلزله ی بم»                            

 

                    شعرنامه ی سوم من به تیرداد نصری                                                 

 

             .......و

انگار تازه شاعر شده ام

خودکارم را که برمی دارم

اتاق شکل خودش را از دست می دهد

پنکه ی سقفی پروانه می شود

فرود می آید

 روی گل های قالی / می نشینید

سقف از روی سرم می رود کنار

و آسمان به سلیقه ی خودش روی پوستم راه می رود

پنجره ها برعکس می شوند

و اشباح مهربان غریبی که از بیرون به اتاقم خیره مانده اند

دیوارها را نقاشی می کنند

و دیوارها آنقدر عوض می شوند

که انگار باغچه ی همسایه به اتاقم آمده است

و تختم / دهان ویل می شود از قرار

که در طبیعت بی جان / عشق را می بلعد

عشق رسم غریبی ست

آنوقت

می ماند درب قهوه ای اتاق

که اریب، پشت دیوارها

به سمت عجیبی ...

نه

به شکل عجیبی/ باز  می شود

به شکل عجیبی / بسته می شود

و من

همچنان شعرم را می نویسم

در حالی که میز تحریرم در ادامه ی خود

به دریچه ای بزرگ رسیده است.

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
بما
پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 22:0

 

                         به مردم بم زلزله زده

این غزلک را همان چهارسال پیش سه روز بعد از حادثه ی زلزله ی بم نوشتم. یک جا هم خواندمش.

کجا؟

توی هلال احمر خراسان و بین کسانی که برای کمک آمده بودند. من هم رفته بودم کمک کنم.هرچقدر می گفتم: "من استاد برق کشی ساختمان هستم اگر کمکی می خواهید من بدرد می خورم." کسی تحویل نمی گرفت. من هم چند روزی به آرمانهایم کمک کردم همانجا و بعد راهم را گرفتم آمدم.

شهر از فرط خستگی خوابید، شهر از شب گذر نخواهد کرد

شهر در خود نفس نفس می زد، شهر، شب را سحر نخواهد کرد

در خودش پیچ می خورد انگار، این زمین این زمین بی احساس

از خود از آنچه در دلش دارد، آسمان را خبر نخواهد کرد

چادر و روسری کنار درخت، مانده چشم انتظار اما حیف

دختری سبزه با دو چشم درشت، هیچ یک را به سر نخواهد کرد

مادرم کو؟ کجاست چشمانش؟ خواهرم که عروس باران بود

او که می گفت تا جهان باقی ست از کنارم سفر نخواهد کرد؟

شب درون کویر می میرد در کویر برهنه و مایوس

قلب خاکستری شهرم را، آنشی شعله ور نخواهد کرد

 

مرگ پائیز و ناله ی تقویم، شهر در لحظه های جان دادن...

دارد از دست می رود کم کم، نوشدارو اثر نخواهد کرد

 

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |