بلاغت «بلاغت تصوير»
معرفي كتاب «بلاغت تصوير» تالبف دكتر محمود فتوحي
خواندن يك كتاب يا يك نوشته ي خوب،هميشه دست آدم را روان مي كند تا درباره ي آنچه كه در آنها خوانده چيزي بگويد يا بنويسد.حتي اگر اين گفتن يا نوشتن به صورت يك يادداشت كوتاه يا يك معرفي اجمالي باشد.نوشته ي زير از همين زاويه يك يادداشت دانشجويي است در معرفي كتاب «بلاغت تصوير» تاليف دكتر محمود فتوحي، استاد فعلي دانشگاه فردوسي مشهد. اين كتاب، سال گذشته توسط نشر سخن در 464 صفحه چاپ و براي استفاده ي علاقمندان راهي بازار نشر شده است.

چرا كتاب بلاغت تصوير؟
مساله ي تصوير و كيفيت آن در شعر براي من سالها پيش بعد از خواندن مقاله ي «هنر به مثابه ابزار» شكلوفسكي اهميت خاصي پيدا كرد. از آن به بعد هميشه به چگونگي خلق يا حذف تصاوير در شعرهايي كه مي خوانده يا مي خوانم حساسيت نشان داده و مي دهم. اين مساله همچنين يكي از موارد اصلي جستجوگري ام براي مطالعه و نوشتن بوده؛ اگر چه به عنوان يك فرد علاقمند به ادبياتفهيچ گاه ذهن تصويرگر خوبي نداشته ام ولي به طور ناخودآگاه همواره به سمت شعرهاي تصويري و ايماژيستي كشيده مي شده و مي شوم. بيژن نجدي،سيد علي صالحي و يدالله رويايي و حتي نادرپور را از همين رهگذر دوست دارم.فروغ فرخزاد،سهراب سپهري و شاملو را هم به همين دليل مي خوانم....و ديگران را هم....... كه نام نمي برم.
با اين وجود در كنار اين توجه و حساسيت به حضور تصوير در شعر، توجه اصلي من در مرز اختلافات تصاوير بين شعر همين شاعراني كه نام بردم بوجود آمده؛ اينكه به عنوان مثال مكانيسم شكل گيري يا خلق تصاوير در ذهن و زبان صائب چگونه بوده و چه تفاوتي مثلا با شعر سيدعلي صالحي داشته و يا در مقايسه با شعر بي تصوير رايج امروز چگونه خود را مرز بندي كرده و مي كند. و همچنين بحث پيرامون مسائلي چون تصوير عيني،تصوير ذهني، تصاوير حجمي،تصاوير زباني و غيرزباني.....هميشه يكي از دغدغه ها و مشغوليت هاي ذهني من و خيلي از دانشجويان و علاقمندان ادبيات بوده و هست. اگرچه منابع براي يافتن پاسخ به اين سوالات، هميشه در زبان فارسي وجود داشته ولي متاسفانه از معضل هميشگي متمركز نبودن و غير تحليلي بودن رنج مي برده و مي برد.
من اما در 3ماه گذشته اين شانس را داشته ام كه به دليل نوشتن مقاله اي درباره ي مولانا در كنار ساير منابع مرتبط با موضوع مقاله ام، دو كتاب خوب و ارزشمند را هم با اشتياق فراوان مطالعه كنم؛ يكي «سايه ي آفتاب» دكتر پورنامداريان و ديگري «بلاغت تصوير» دكتر فتوحي كه اين دومي به گمانم تا اينجاي كار آن معضل كمبود و غير تحليلي بودن منابع را درباره ي تصوير در شعر فارسي، تامين كرده است. درباره ي كتاب دكتر پورنامداريان يادداشت كوچكي نوشته ام كه اگر اتفاق خاصي رخ ندهد سال جديد وبلاگم را با آن شروع مي كنم. ولي اين پست را مشتاقانه به معرفي كتاب دكتر فتوحي اختصاص مي دهم.
سير تكويني تصوير در شعر فارسي
دكتر فتوحي در مقدمه ي كتابش مي نويسد: «مدار اين نوشتار بر بلاغت تصوير و روند دگرديسي آن در تاريخ شعر قرار گرفته» و در پيشگفتار هم مي نويسد: « سير تحول تصوير شعري در ادب فارسي به وضوح گوياي آن است كه فرايند تجربه هاي خيالين شاعرانه، پيوسته روي در دگرديسي داشته و دارد.» اين البته يك امر بديهي است ولي نشان دادن كيفيت و جزئيات ان، توفيقي ست كه به نظر من كتاب فوق به آن دست يافته است. با اين وجود من به عنوان يك دانشجو توصيف ديگري هم به اين سطرهاي بالا اضافه مي كنم و در كنار «سير تحول تصوير شعري در ادب فارسي» « سير تكويني تصوير در شعر فارسي» را هم مي نويسم و مي گويم: به گمان من و با خواندن اين كتاب، ما در طول تاريخ ادبي مان همواره در كنار تحول و دگرديسي با تكامل و تكوين تصاوير در شعر هم روبرو بوده ايم و چيزي به نام انحطاط يا انحراف در اين تحليل و بازخواني تاريخي مشاهده نمي كنيم.(اين هم البته يك امر بديهي است.)
محتواي كتاب- همچون رعيت در خدمت ارباب-
مولف كتاب «بلاغت تصوير» هدف از پژوهش 7 ساله ي خود را اينگونه بيان مي كند: «دستيابي به صورتي روشن از نظريه ها و اصطلاحات بلاغي براي مطالعه ي سخن خيالي...» همچنين به نظر مي رسد كه پاسخ دادن به اين پرسش كه «آيا سبكهاي شعري فارسي با مكتبهاي غربي قابل مقايسه و تطبيق است؟» يكي از اهداف اصلي دكتر فتوحي در تاليف اين كتاب بوده است، چرا كه مي نويسد: « برخي مصرانه هرگونه انطباقي را انكار مي كنند. نگارنده با آن كه به يكساني مطلق سبكهاي ايراني با شيوه هاي هنري لروپايي قايل نيست، اما بر اين باور است كه وجود شباهتهاي فروان ميان تجربه هاي شعر فارسي و ديگر ملل را نمي توان منكر شد، بر اساس همين اصل به بررسي تطبيقي نباني مكتب هاي غربي با ادبيات فارسي پرداخته ام.»
و بنيان نهادن پژوهش برهمين اصل يكي از امتيازات برجسته ي اين كتاب نسبت به ساير كتابهاي همنوعش است؛ چرا كه مولف اگر چه در نگارش و روند پژوهشي كار خود از منابع علمي-تحقيقي غيرايراني به طور گسترده و مفيدي استفاده كرده ولي اساس كار خود را آشكارا بر تطبيق اين دو حوزه ي فرهنگي و همچنين به طور خاص بر بررسي تصوير در شعر ايراني نهاده و كتاب را به شكل چيره دستانه اي تبديل به يك پژوهش«ايراني»كرده است: «در اين كتاب كوشيده ام كه فن تصويرگري در سبكهاي شعري را به مطالعه گيرم تا تفاوت مباني و اصول آنها آشكارتر شود.براي اين هدف بحث را بر مدار سبكهاي شعري فارسي و مطالعه ي آنها با نكتبهاي ادبي اروپايي نهاده ام. در هر بخش پس از بحث درباره ي مباني سبك شعري از ماهيت تصوير در آن سبك،كاركرد تصوير و مباني معرفتي آن و نيز جايگاه ان در بافت شعر سخن گفته ام.تا حد توان سعي كرده ام مفهوم برخي اصطلاحات بلاغي را با تكيه بر ديدگاههاي موجود روشن نمايم.»
دكتر فتوحي در تعريف آنچه كه «مباني معرفتي»مي گويد هم مي نويسد: « مراد از مبني نعرفتي، فلسفه ي هستي شناسيك و شيوه ي نگرش به جهان و اشيا و روش تخيل است.»
به گمان او : « نوع جهان نگري در هريك از سبكهاي هنري،شيوه ي نگاه هنرمند به جهان و نيز روش خلاقيت و تخيل و تصويرگري او را شكل مي دهد.»
او اين مساله را در بررسي سبكهاي مختلف شعر فارسي به روشني نشان مي دهد. از فراواني تشبيهات حسي به حسي و توصيفات عيني در بستر سبك خراساني گرفته تا ظهور تشبيهات عقلي و خيالي در قرن ششم و وارد شدن تخيل شعر فارسي به عصر استعاره و توصيفات ذهني و همچنين از مطرح شدن تجربه هاي باطني عارفان كه بنياد تصويرپرداري شان با انچه كه مثلا در سبك خراساني وجود داشت يكسره متفاوت بود و زباني رازناك و نمادين داشت گرفته تا وارد شدن سير تحول و تكوين تصوير و تخيل شعر به بستر سبك هندي و رواج «تصاوير چند بعدي و تو در تو» كه به پيچيدگي معني و «دورخيالي» شعر انجاميد، همه و همه در راستاي همين امر در تحقيق اين كتاب آورده شده تا تفاوتها و تحولات ذهني و زباني شاعران ايراني را در گذر زمان مشخص كرده و نشان دهد.
دكتر فتوحي مرحله ي آشنايي ايرانيان با تمدن و فرهنگ و ادبيات غرب را هم مرحله ي مهمي از تعويض نگرش هاي ادبي دانسته و مي نويسد كه در اين دوره:« تصاويري پاي در عرصه ي شعر گذاشت كه حكايت از استحاله ي روحي شاعر در طبيعت داشت و حاصل معرفت احساسي و مواجهه ي عاطفي شاعر با طبيعت بود.»
تصوير در حاشيه، تصوير در متن
او در يك نگاه كلي در تبيين مباني معرفتي تصاوير با اشاره به روند تحولي كاركردهاي آنها مي نويسد: « تصوير در دوران آغازين شعر فارسي، ابزاري است در خدمت انديشه،همچون رعيت در خدمت ارباب.در عهد كلاسيك، تصوير(تشبيه و استعاره و مجاز) ابزاري است براي بيان و توضيح انديشه و تقرير مقصود شاعر و در نتيجه در حاشيه ي خلاقيت ادبي قرار مي گيرد و صرقا ابزاري مي شود در خدمت معني.» و اينچنين ادامه مي دهد كه: « در گذر زمان به تدريج تصوير از حاشيه به مركز خلاقيت ادبي منتقل مي شود.كم كم نقش ابزاري را كنار مي گذارد و در نهايت،خود به يك امر مستقل بدل مي شود كه خلاقيت بر مدار آن مي چرخد.»
دكتر فتوحي در دامه ضمن اشاره به دو مكتب رمانتيسم و سمبوليسم مي نويسد: « در سبك رمانتيك،تصوير هم ارز معني و مكمل احساس شعري است، از حاشيه به متن منتقل مي شود و در موازات معنا و هدف شاعر پيش مي رود و نقشي هم ارز معنا دارد. در سبك نمادگرا،تصوير، شكل دهنده يه ادراكات باطني و شهودي شاعر و تنها چيزي است كه از تجربه ي باطني شاعر در دست ماست. تصوير سمبوليك چونان سكوي پرتابي است به جهان ديگر.»
همچنين به بيان مولف كتاب«بلاغت تصوير» : «در نگاه ايماژيستها تصوير،خود يك هدف است و شعر تنها براي خلق آن به نگارش در مي آيد،وقتي به دوران مدرن و عصر سوررئاليسم مي رسيم، تصوير، پديده اي محض، مستقل و يگانه مي شود كه با هيچ چيز ديگر ارتباط ندارد.يك تصادف و يك پديده ي زباني يا فرازباني خودبسنده است.چيزي مثل جرقه يا صاعقه، گذرا و پرشتاب. دنيايي منفرد است، نه در خدمت انديشه اي است نه همراه و مكمل چيزي ديگر، و به چيزي جز خود معطوف نيست.»
به همين دليل او تاكيد مي كند كه :« تفاوت جهان نگري و مباني معرفتي در نگرش شاعرانه، موجب تفاوت در ساختار تصوير و ماهيت و نقش ان خواهد شد.» و بدين ترتيب و از اين رهگذر،اين نتيجه ي روشن را مي گيرد:« در افق زيبايي شناسي شعر مدرن،تصوير امري مستقل و بي سابقه است. هرچه تصوير از امور دورتر و بيگانه تري فراهم آيد غرابتش بيشتر و به مذاق متذوقان مدرن خوشتر مي نشيند.» اما « تصوير در شعر كلاسيك، معادله اي ست ميان دو پديده، مثلا ميان مشبه و مشبه به، كه هدف از آن اثبات زيبايي يا تناسب است و ارزش آن بر مبناي قدرت اثبات و اقناعش سنجيده مي شود.» «شاعر کهن دو طرف تصویر را طوری طراحی می کند که به یک نتیجه برسد و آن را اثبات کند، ولی تصویر در شعر مدرن یک اتفاق، یک رویداد یا یک صاعقه است.»
معرفی فصل ها:
کتاب «بلاغت تصویر» از هفت فصل تشکیل شده، مولف فصل اول را که عنوان آن «ماهیت تصویر شعری» است به کلیات تعاریف و طبقه بندی ها اختصاص داده و طی آن ابتدا به تعریف تصویر و معنای لغوی ایماز می پردازد.و در ادامه «تصویر را از دیدگاه منتقدان قدیم» بررسی کرده «و تصویر در زبان فارسی و در نقد جدید» را نیز مورد مطالعه قرار می دهد. به «اقسام تصویر» نیز در همین فصل پرداخته می شود:
1- تصویر از نظر واقعیت و مجاز
2- تصویر زبانی (واقعی)
3- تصویر مجازی
4- ساختار تصویر مجازی
وی سپس «کارکرد تصویر» را در دو بخش «تصویر اثباتی» و «تصویر اتفاقی» نشان داده و می نویسد: «تصویر اثباتی مولود یک ادارک حسی و حاصل اندیشهای عقلانی است. عقل می کوشد میان مشبه و مشبهبه (در تشبیه و استعاره) پیوند صوری و علاقه جزئی ایجاد کند. مدلول کلمات این نوع تصویر از معانی حرفی تجاوز نمی کند و در سطح معنی ظاهری و غریب یا صرفا در توصیف و بیان متوقف نمی شود.ابعاد این نوع تصویر اندک و مفهومش واضح و شفاف است، زیرا بیانگر یک تجربه روشن حسی با ابعاد محدود است...»
آزاده به همراه کسی بند نگردد خاصیت سرو است که پیوند ندارد
(واعظ قزوینی)
اما در طرف دیگر نوعی تصویر متفاوت وجود دارد؛ تصویر اتفاقی: «این نوع تصویر فرزند ناخودآگاه است و همچون یک جرقه ناگهانی و تصادفی از ترکیب امور متغایر حاصل می شود.این نوع تصویر، عقلانی و برهانی نیست و صرفا بر مدار تشابه میان امور دیداری و شنیداری یا همانندی در شکل و حجم و رنگ و بو شکل نمی گیرد، بلکه از حواس در می گذرد و نیز سرشار از عناصر عاطفی و تجارب روحی شاعر است. خواستگاه این تصویر، تجربهی روحی نابی است که نظام زبان و شاعر را زیر سیطره خود قرار می دهد. منشا تازگی و پویایي تصویر اتفاقی، عاطفه شاعر و روح زنده اوست.»
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
(شاملو)
«برونگرایی و درونگرایی در تصویر» با دو موضوع «تصویر در سطح» و «تصویر در اعماق» عنوان بخش بعدی است که مولف با آن پرداخته و طی آن دو نوع نگاه به تصاویر در دیدگاه شاعران از هم بازشناخته می شود؛ یکی با کمترین تصرف در خیال شاعر و دیگری با بیشترین تصرف: «اگر تصویر درخت ، باغ و بهار را در شعر مولانا، با تصویری های منوچهری مقایسه کنیم، تفاوت تصویر سطح با تصویر اعماق را به وضوح در می یابیم. باغ و بهار مولانا بر خلاف باغ و بهار منوچهری به سطح ادراک حسی محدود نمی شود. آنجا که مولانا از بهار می گوید ما را از بهار صوری و حسی به عالم غیب و جهان ناپيداي روح و دنیای تجربه های عمیق عارفانه و رازناک می کشاند.»
بحث بعدی فصل اول به بررسی «عاطفه در تصویر» اختصاص دارد که ذیل عنوان «نسبت شاعر با شیء» به بخش های مجزایی تقسیم می شود:
1- وصف
2- همدلی
3- یگانگی
4- حلول
آخرین بخش فصل اول نیز موضوع مهم «نگرش و تصویر» است. دکتر فتوحی می نویسد: «شاعری که نگرش خلاق و فردی دارد، درونمایه مسلط و منسجمی به آثارش سایه می افکند، نوعی وحدت نگاه در کلیه تصویرها و ساختار هایش دیده می شود که می توان آنها را خوشه هایی از یک تصویر بزرگ به حساب آورد، نگرش واحد در یک «تصویر کانونی» متمرکز است و تمام ساخت ها و تصویر های فرعی به گرد آن می چرخند.»
همچنانك از پرده دل بی ملال
دم به دم در می رسد خیل و خیال
گرنه تصویرات از یک مغرسند
در پی هم سوی دل چون می رسند
وی سپس از همین رهگذر به مشخص کردن درون مایه اصلی اشعار و تصاویر شعری برخی از بزرگان شعر فارسی می پردازد:
«اندیشه اتحاد و رجعت جزء به کل » - در آثار مولوی
«تناقض نمایی هستی» - در غزل های حافظ
«تجربه کشف و التباس» - در آثار روزبهان بقلی شیرازی
«مرگ و سرگردانی انسان و بی معنایی جهان» - در بخش اعظم تصویر های آثار صادق هدایت
«شب» - تصویر مرکزی شعرهای نیما یوشیج
«خشم و عصیان» - درونمایه تصویرهای شعر احمد شاملو
«حیرت ناشی از اشتیاق اشیاء» - در کانون شعر سهراب سپهری
و اندیشه «زوال و تباهی انسان و جهان» - اندیشه مسلط بر همه تصویرهای شعر فروغ
***
فصل دوم کتاب «تصویر جهان حس – کلاسیسم» نام دارد. مولف در این فصل در بخش اول تحت عنوان «نگرش سنتی» به بررسی اصول و معنای عمومی کلاسیسم می پردازد، با این عنوان ها:
1- تناسب و هماهنگی
2- تقلید
3- وضوح و روشنی
4- حقیقت نمایی
5- تقابل صورت و معنا
وی سپس « کارکرد تصویر در شعر قدیم» را مورد ارزيابی قرار داده و به بررسی «مبانی نظری تصویر در شعر قدیم» مي پردازد.و بالاخره «تصویر در بافت کلام» را به عنوان بخش بعدی فصل دوم كتاب بررسي كرده و می نویسد: «تحلیل تصویر مستقل از بافت، موجب شده تا بلاغت نتواند به تحلیل ساختار و کلیت اثر ادبی بپردازد. یک تصویر به تنهایی چیزی نیست، رها و پا در هواست، باید در فضایی و در پیکره ای حیات پیدا کند، تا هماهنگ با دیگر تصویرها و فرم هندی را بسازد. ارزش اثر هنری از فرم حاصل می شود وگرنه توده تصویرهای بکر و زیبا، بدون جای گرفتن در یک فرم زنده و پویا، ماندگار و موثر نیست.»
***
«تصویر جهان احساس- رمانتیسم» عنوان فصل دوم کتاب است که مولف در آن به بیان «تاریخچه مختصری درباره رمانتیسم»می پردازد: و سپس «رمانتیسم ایرانی» را مورد ارزیابی قرار می دهد: «رمانتیسم ایرانی در واقع با نیما یوشیج آغاز شد. منظومه «افسانه» (1301 ش) چشم انداز نوید بخشی را نشان می داد. «دید تازه» ای پدیدار گشت و طبیعتی بکر و تازه وارد شعر شد»
-ماهیت تصویر رمانتیک
-تصویر رمانتیک در بافت
-کارکرد تصویر رمانتیک
-رمانتیسم و قطب استعاره زبان، دكتر فتوحي به نقل از هاوکس می نویسد: «استعاره و تشبیه در ادبیات رمانتیکی؛گل و بته دوزي تفنني بر امور واقع نیست، استعاره راهی است برای تجربه کردن امور واقع، راهی برای اندیشیدن و زندگی، نمایش خیالی حقیقت، استعاره در نگارش رمانتیک به تعبیر کالریج، فرآیندی است که در آن کلمات از درون خود، واقعیتی را می سازند و این واقعیت را بر جهانی که در آن زیست می کنیم تحمیل می کنند.»
او اضافه می کند: «روش استعاری بر ادبیات رمانتیسم و سمبوليسم غلبه دارد و روش مجازی بر رئالیسم.»
-تفاوت های تصویر کلاسیک و رمانتیک عنوان بخش آخر فصل سوم كتاب است که در چهار موضوع متفاوت ارائه می شود و تفاوت های تصویر دراین دو مکتب را به صورت جدولی نشان می دهد.
الف: ماهیت تصویر
ب: نقش و کارکرد تصویر
ج: نسبت تصویر و محتوا
د: تصویر در بافت
***
فصل چهارم کتاب این عنوان را دارد: «تصویر جهان – جان – سمبوليسم» دکتر فتوحی می نویسد: «نمادگرایی، رویگردانی از ساحت بدیهات و ادارک عامیانه و گرایش به خصوصی سازی ادارک و میل به امور دور از دسترس و هدف های دشوار یاب است. بودلر شاعر سمبولیست می گوید: به واسطه شعراست که چشم جان، شکوه و زیبایی آن سوی گور را می بیند؛...نمادپردازی در کار هنرمند نمادگرا نقطه شروع حرکت است برای گذار از «واقعیت» به جانب «جهان آرمانی» تصویر نمادی امکان دیدن کل و حقیقت کلی را در درون یک شیء جزئی فراهم می کند.
عناوین بخش های این فصل را به دلیل پرهیز از اطناب فقط فهرستوار می آوریم.
-ماهیت تصویر نمادین (گنگی ذاتی، اتحاد تجربه و تصویر، چند معنایی یا بی معنایی، معرفت شهودی و باطنی، تناقض، تاویل پذیری.)
-کارکرد تصویر نمادین: (نمایش کل به وسیله جزء، گذرگاه ورود به عالم باطن، سرچشمهی آگاهی، القا کنندهی احساس، نظام دهندهی افکار و احساسات)
فرق استعاره و نماد:
استعاره نماد
-جانشین یک واژه است جانشین اندیشه است
- یک تشبیه فشرده است سرچشمه مفاهیم و تصورات است
- به جانشين و علاقه خود پیوسته است تصویری است آزاد و آزادانه عمل می کند.
- جانشین یک مفهوم خارجی است تن به مفهومات حسی نمی دهد.
- شباهت پنهان دو شيء با هم است با مفهوم خود وحدت ذاتی دارد.
- در سطح شباهت میان اشیاء می ماند عمیق و ژرف است.
- صریح و محدود است گنگ و بی کران است.
- فقط یک تاویل (معنی) دارد تاویل های متعدد و بی شماری دارد.
- بیرون از متن قابل تحلیل است در درون متن هویت می یابد.
- امر جزئی را تصویر می کند کلیت را تصویر می کند.
- آرایه ای در بدنه شعر کاکل شعر است و محور َآن.
- پنهان سازی آگاهانه است پنهان سازی ناخودآگاه است.
- صورت دیگری از نشانه زبانی است صورت یک اندیشه است.
- به برونهی زبان معطوف است به درونهی زبان معطوف است.
- با تکرار، مبتذل می شود وی می میرد با تکراری در متن عمق و ژرفا می پذیرد.
مولف البته درباره این بخش آخر در پانویس توضیح می دهد که: «مراد، تکرار در یک متن است نه تکرار در تاریخ ادبیات»
**
فصل چهارم کتاب در درون خود جدا از بخش های معمول، پنج فصل مختلف دیگر هم دارد:
الف: نماد و اقسام آن: با بحث سمبولیسم عرفانی که در آن «زبان تصوف» ، «فردیت در تصویرهای صوفیان» «شرح و تفسیر نمادهای عرفانی»، «ابداع و سنت در نمادگرایی عرفانی» و «زیبایی شناسی تصویر صوفیانه» مورد بررسی قرار می گیرد. نویسنده در این بخش به صورت مجزا به سمبولیسم سنایی، عطار، مولوی و حافظ می پردازد.
ب: نمادگرایی در شعر نو ایرانی: «سمبولیسم معاصر ایرانی از منظر روش بیان، شباهت زیادی به سمبولیسم فرانسه دارد. از جمله تصویرپردازی، زبان نمادین، پیچیدگی و ابهام، درهم شکستن سنت های شعری مانند وزن و قافیه و ابداع شعر آزاد و شعر سپید، و توجه به موسیقی کلمات و موسیقی وزن- اما از نظر نگرش با سمبولیسم غرب متفاوت است. دیدگاه فلسفی سمبولیسم فرانسه متاثر از ایده آلیسم افلاطونی است. شاعر نظاره گر جهان آرمانی و حقیقت مطلق در ورای واقعیت مادی است. سمبولیسم ایرانی معاصر گرایش شدیدی به وقایع اجتماعی دارد. چنانکه بر شعرهای سمبولیک نیما گاه چنان روح واقعگرايانه ای غالب است که عینیت اشیاء واقعی در درون شعر، کاملا محسوس و طبیعی است.»
ج: تمثیل – تصویر تجربه های عقلانی: مولف در این بخش به بررسی عناوین زیر می پردازد:
1- تمثیل و اسطوره
2- تمثیل در خطابه های یونانی
3- تمثیل در ادبیات دینی
4- تمثیل در بلاغت اسلامی
5- تمثیل داستانی
6- محتوای تمثیل (تمثیل اخلاقی، تمثیل سنایی- تاریخی، تمثیل اندیشه، تمثیل رمزی و تمثیل و رويا)
7- تمثیل از لحاظ صورت (مثل، اسلوب معادله، حکایت حیوانات، حکایت انسانی، مثالک)
8- فرق تمثیل و استعاره: «استعاره، تشبیهی است که در آن غالبا مشبه به جانشین مشبه می شود و جانشینی لفظ به جای لفظ است... اما تمثیل تشبیهی است که در آن الفاظ جانشین مفهوم می شود»
9- فرق تمثیل و نماد: دکتر فتوحی در این بخش ضمن اشاره به اشتراکات این دو به 8 مورد تفاوت میان تمثیل و نماد اشاره کرده و مرزهای آنها را مشخص می کند که به دلیل طولانی شدن مطلب فقط به آن اشاره کردیم.
10- کارکرد تمثیل
1- تمثیل در تاریخ ادبیات
د: اسطوره – تصویر استمرار جهان:این بخش به گمان من از بخش های مهم کتاب است چراکه مولف ضمن بیان کیفیت استفاده ي شاعران از عناصر اساطیری برای خلق تصویر درشعر و دوره بندی اجمالی آن در تاریخ ادبیات و نشان دادن وجوهی از این کیفیت در شعر برخی از شاعران از جمله خاقانی، مولانا، حافظ، اخوان ثالث و احمد شاملو بحث «اسطوره آفرینی» شاعران قدیم و جدید ایرانی را طرح و بررسی می کند و طی آن بطور مجزا به «اسطوره های شعر نیمایی» «اسطوره های شاملو» و «اسطوره های شفیعی کدکنی» می پردازد: «شفیعی، حلاج، عین القضات همدانی و آواره يمگان (ناصر خسرو) و فضل الله حروفی را از واقعیت تاریخی خارج و در فضای اساطیری تا زمان معاصر به جریان می اندازد و آنها را به اسطوره های آگاهی و مقاومت و مبارزه بدل می کند. نیشابور، آرمان شهر اساطیری شاعر می شود و زن نیشابور زن اساطیری او و تاتار اسطوره غضب و غارت و نیروهای اهریمنی»
***
فصل پنجم كتاب كه عنوان «تصوير جهان رويا و ناخودآگاه- سوررئاليسم» را بر پيشاني خود دارد بدون شك يكي از جذابترين فصول كتاب نيز هست.چرا كه بحث هاي مطرح شده در آن ذيل عنوان«سوررئاليسم» مباحثي امروزي و پرمخاطب است،مخصوصا اينكه دكتر فتوحي ضمن اشاره به پيدايش تئوريك سوررئاليسم در اويل قرن بيستم ريشه هاي تاريخي ان را تا گذشته هاي دور شعر غرب و شعر فارسي دنبال كرده و به بيان وجوه مشترك و ويژگي هاي آن مي پردازد : « داستانهاي اساطيري اقوام اوليه سرشار از روياهاي قومي و خوابهاي شگفت و تصوير هاي شگرف از روابط انسان با خدايان است.در متون كهن ديني و مكاشفات رسولان، نمونه هاي فروان از تجربه هاي آزاد و رهاي خيال مي توان يافت.»
به نوشته ي اين محقق :« هزاران سال پيش از آندره برتون و يارانش،صوفيان مسلمان در نگرشهاي شورانگيز و مستانه ي خود به همان سبكي نوشته اند كه سوررئاليستهاي فرانسه در آغاز قرن بيست اصول آن را تببين كردند.»
عناوين ديگر اين فصل به ترتيب زير است:
-ماهيت تصوير سوررئال
-كاركرد تصوير سوررئال
-تصوير سوررئال در بافت و متن
-سوررئاليسم و قطب فراواقعي زبان : « براي سوررئاليستها زبان منبع الهام است نه وسيله ي بيان الهام، و چون سحرانگيز است،رسانه ي انتقال معني يا الهام نمي تواند باشد.سرچشمه ي الهام است بلكه رودخانه اي است كه از ناخودآگاه بيرون مي آيد....مولوي نازكانه نگاه خود را به بيرون زبان معطوف كرده و مي گويد:
هست زبان برون در، حلقه ي در چه مي كني؟
در بشكن به جان تو سوي روان روانه كن
-ارزش متن سوررئاليستي
دكتر فتوحي در دامه ي فصل پنجم « بررسي تصوير متناقض نما» (پارادوكس) را پيش كشيده و به بررسي ان مي پردازد:
-ماهيت پرادوكس
-زيبايي شناسي تصوير پارادوكس
-پارادوكس در زبان فارسي
-پارادوكس در لغز و چيستان
دليل ديگر بر اينكه اين فصل از فصل هاي جذاب كتاب است اين است كه مولف پس از طرح مباحث تئوريك در نوع نگارش سوررئاليستي، وجوه مختلف ان را در شعر 3شاعر ايراني به صورت جزئي بررسي مي كند:
-مولوي و بوطيقاي سوررئاليستي
-بوطيقاي سوررئاليست بيدل دهلوي
-بوطيقاي سوررئاليستي سپهري
**
فصل ششم كتاب، فصل « تصوير براي تصوير» يا همان ايماژيسم است. دكتر فتوحي مي نويسد : « زبان شعر تصويري، شديدا بصري است و احساسات را به صورت تجسمي ارائه مي دهد و همتش بر اين است كه پيوسته توجه خواننده را جلب كند و كاري كند كه يك شيء مادي را مدام پيش چشم خواننده زنده نگاه دارد و نگذارد فرايندهاي انتزاعي خيال و ادراك او را نسبت به آن شيء دچار لغزش كند.خيال شاعر همچون آينه، واقعيت را بدون تصرف در كلمات نشان مي دهد.»
در اين فصل نيز مباحثي مرتبط با مباني مكتب ايماژيسم مورد تحقيق است:
-تصوير براي تصوير
-تصويرگرايي انگلو-آمريكايي
-بيانيه تصويرگرايان
-ماهيت تصوير ايماژيستي
-مباني معرفتي تصويرگرايان؛ كه دكتر فتوحي ان را تاثير پذيرفته از مكتب پارناس،انديشه هاي طبيعت گرايانه برگسون و همچنين هنر طبيعي شرق مي داند.
-كاركرد تصوير
-نقد روش ايماژيست
-اصالت تصوير در زبان فارسي
**
« شعر بي تصوير» عنوان آخرين فصل كتاب « بلاغت تصوير» است. مولف در اين فصل پس از طرح چند نقل قول از صاحب نظران مختلف درباره ي شعر تصويري و همچنين با بيان چند پرسش پيرامون شعر بي تصوير مي نويسد: « كلام پرقدرت و تاثيرگذار،تنها سخن تصويري نيست.كلمات حكيمانه و پرقدرت بسيارند كه جان و روان ما را به بازي مي گيرند و از زيباترين شعرها دست كمي ندارند.»
وي سپس با شاهد آوردن متني از شكسپير و تحليل شعر سعدي به تبيين مساله اي به نام « شعر بي تصوير» پرداخته و ضمن اينكه سعدي را شاعري معرفي مي كند كه در ميان شاعران فارسي زبان از حيث به كار گيري « شعر زبان» و آفرينش شعر بدون تصوير زبانزد است راز تاثير گذاري غزلهاي او را نه در تصوير و نه در حكمت بلكه در «صدق» يعني پيوند شفاف و عريان سعدي با جهان بيرون و درون مي داند در پيوند شفاف درون شاعر با زبان. مي نويسد: « صدق يعني پيوند مستقيم و شفاف تجرب ي دروني با ساختار كلام.»
****
اين نوشتار همانطور كه اول كلام هم گفته شد تنها معرفي كتاب بلاغت تصوير است. ديدگاه انتقادي من نسبت به آن هنوز ناقص و خام دستانه است ولي به محض اينكه جان مختصري گرفت حتما از آن زاويه هم درباره اش چيزي خواهم نوشت.
به هرحال كتاب «بلاغت تصوير» به دليل گستردگي منابع و حوزه ي وسيع پژوهشي خود مي تواند سالهاي سال به عنوان يك منبع اصلي براي پژوهشگران،دانشجويان و علاقمندان به ادبيات در راستاي مطالعه ي سير تحول و تكوين تصوير در شعر فارسي قرار بگيرد.
نكته ي قابل توجه و حائز اهميتي كه مي توان در پايان،درباره ي اين كتاب به ان اشاره كرد گستردگي منابع تحقيقي ان است. دكتر فتوحي براي تاليف كتاب فوق از چيزي حدود310منبع به زبانهاي عربي، فارسي و لاتين استفاده كرده و 7سال از زندگي خود را با تحقيق در اين باره به سر برده است.اين پايمردي و تلاش محققانه در تاريخ ادبيات ما ماجور خواهد ماند.
.........
آرام باش هنوز...........
من پشت هيچ كدام از اين شكل ها كه گفتي................نيستم
و پشت این همه تصویر كه می کشی
چيزي از من نيست ....................اگر هست
حتي وقتي كه لبهايت را گم مي كني
در امتزاج اين همه رنگ با تن ات
پشت تصويرهاي تو
اين همه
من نيستم
بيهوده به اين قاب
دل نبند
طرحي كه در چشم هاي تو
مي ريزد
بيست و هشت سالگي من
نيست
من اگر فرو می رفتم در خودم..............از............ بی تنانگی
در انحنای آن همه كوه و
زلالی این همه رود
تو آیا در لمس من می توانستی به سهمی از عشق بپیچی
تا شکل واژه در من آسان شود
قطره بگیرد دريا / خسته بريزد در من
خالی ام شود؟
تو آیا می توانستی رودخانه ای شوی ........آرام
پیچ بخوری......كم كم......
بریزی توی فنجان پوست.........
بنشینی با من......... پای چشم / خالی ام شوی؟........آرام........
خيلي..............
خالی.............
(چند سطر خالی)
خالی تر.............
- الو..............الو...........
چشمانش را گرفته بود از شماره گير بي طاقت
سكوت از لب زن شروع مي شد
تو مي توانستي آيا فروردين را درست بنويسي......ارديبهشت را درست؟
با تو سياهي به سپيدي مي زد
تن به تنانگي
مگر نه اينكه تو با من...........آب بوديم و خاك.........
مثل واژه هاي هنوز..........واژه هاي شكل.........مشي و مشيانه.....
تو گفتي مي تواني اگر از چشم بيفتم
دستهايم را به درخت برساني......به ريشه ي آب........
تو گفتي......
-الو........الو........
گوشي در انعكاس صداي مرد...........گنگ مانده بود
تو گفتي هنوز......
هنوز.....گفته بودي..........
در من...........
....................
تلفن اما
چند سطر قبل
قبل از واژه ي انحنا
تاب
مي خورد
در
هوا
آنیما و آنیموس
اگرچه از خودم از اینکه هست خسته شدم
کنار دست خودم با خودم نشسته شدم
و حرف می زدم از روزهای در فکرم
که با خودم نگرفتم... و دسته دسته شدم
دو لب شدم که فقط حرف می زند که فقط
میان واژه ی «تکرار» باز و بسته شدم
شبیه«واو»..... گره خوردم از گره خوردن
شبیه دال شدم...... از کمر شکسته شدم
دوتار کهنه ی سنت شدم.....که هی می زد......
پیانو... می زدم از تار هم... گسسته شدم
که حرف های الفبا طپانچه بودند و
منی که مثل فشنگ از دولول...
جسته شدم
نوشته ای شدم از اعتراض بر دیوار
علیه روح خودم این من جنایتکار
چقدر منتظرم بوده ام که برگردم
چقدر حوصله کردم، چقدر...
در تکرار
روان پریش و مترسک شدم نه یک شاعر
نه یک نفر که...
(بماند گلایه ها به کنار)
به انتظار خودم بوده ام، خودم را هم...
- «گرفته ای همه را.....
بس کن آدم بیکار
همیشه ساعت دیواری از خودش.....می گفت....
و دنگ.....
می زد و رد می شد از سرت ....اخطار!
هنوز معتقدی که...؟»
که عشق خودخواهی ست
و عاشق آدم خودخواه و..... احمق و ...... بیمار....
صدای عشق....... صدای تحجر و مرگ است
صدای منهدم جنس کهنه در انبار
به احمقانه ترین شکل ممکنی از زن
و از حماقت «مردان زندگی» سرشار.....
که از حماقت یک روح پانزده سانتی.....
«تو احمقی...... تو.....
عزیزم...... هنوز معتادی
به فلسفه؟
نه....
به جنس مخالف و...... سیگار
که باز دود کنی حلقه حلقه بودن را
که باز..... هیچ..... به جرمت نمی کنی اقرار»
-« نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار» (۱)
- که گوشی تلفن را گرفت با اصرار-
«الو سلام که...» دختر!
که عاشقت هستم
تو از بهشت رسیدی برای من انگار
تو از بهشت رسیدی به من..... که مجبورم
به آنچه DANCE بگوید
به آنچه که گیتار / بخواند و بنوازد
نه ساز تربت جام
که مرده در دل من، شور نغمه های هزار
که مرده در دل من... باور طبیعت را....
که مرده در دل من آسمان سبز بهار
که مرده در دل من...
مرده است در دل من.......
(- به مشهد و تهران
خوش آمدید، جناب فرانسوا لیوتار)
فروش زلف نگاری که داشتم پیرار
به سکس و پینک فلوید و هوی متال و دلار
به خاطر سفری در اتوپیای خیال
اتوکشیده شده....صاف.....با کت و شلوار
(مسافرین عزیز لوس آنجلس لطفاً
به درب غربی سالن مراجعه... و سوار)
شروع حرکت بعدی و بازی شطرنج
و ثبت نام خیالی..... به صف...... قطار قطار
شروع جنگ من و سنت و مدرنیته
و بعد پست مدرنیته.....
وارد بازار
نمی شود /که بمانم.....
که متهم هستم
به جرم نوکری مهره های استعمار
نمی شود که بمانم....جناب مستوفی!
-: الو!
چقدر ناز صدایت برای من خوب است
تو لااقل به من خسته رحم کن... «ای یار»
تو لااقل....«تک و تنها رها مکن ما را»......
الو!
به خاطر عشق گذشته مان، یک بار...
به خاطر جنس گذشته مان.....بردار....
ولی تو باز نوشتی:« تو رو نمی خوامت»
- برو بمیر
به من چه
مگر که من گفتم / بمان و زندگی ات را به پای من بگذار
برو بمیر
سراغم نیا
ولم کن که...
و دست از سر من.... جان مادرت بردار
برو بمیر
خودت را بکش، چه می دانم
و گوشی تلفن را .......عزیز من....
اواخر گل سرخ است و انتهای بهار
نشسته ام که بیاید به...دیدنم......دیدار
نشسته ام سر قبری مردد و خسته
به انتظار و... سکوتی که....... می خورد....تکرار
که با شمارش معکوس مرگ
سه ........
دو.........
یک...........
از ارتفاع خودم
پرت.........
می شوم...........
انگار................
امتناع پایان ناپذیر جهان
نگاهي به شعر و زندگي چند شاعر
کلاخارانس شاعر معاصر اسپانیایی در نامه ای که به مناسبت هشتاد و یکمین سال تولد احمد شاملو به بنیاد این شاعر ایرانی فرستاده بود با استناد به سخنی از گاندی که«شعر مقاومت» را «منفی بی پایانی» خوانده بود گفته بود: «با این سخن، گاندی شعر را یک بار و برای همیشه در متن زندگی اجتماعی جای داد و برخلاف افلاطون، درها را به روی شاعران باز کرد و با خوشرویی به شاعر، امکان های شرکت در زمینه های سیاسی را نشان داد.»
او در ادامه ی نامه اش این عبارت گاندی را عبارتی اتفاقی ندانسته بود بلکه آن را برپایه ی شهودی که جوهره ی حقیقی شعر است معرفی کرده بود و افزوده بود: «اگر شعر می تواند به اسلحه ا برای نبرد بدل شود، نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در برمی گیرد...»
به عقیده خانس: «از این رو گاندی افزود: شعر فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواسته اند که اشیا و دروغ را به زور بر ما تحمیل کنند... شعر در برابر جبر تاریخ قد علم می کند، علیه استثمار مغزها توسط ایدئولوژی ها، علیه جمود مذهبی و علیه تمامی تعصب ها»
به نظر کلارا خانس: این صلابت که مشخصه ی شعر است، پله ی نخستین و محکم مبارزه است.
فرقی نمی کند این حرف های کلاراخانس را قبول داشته یا نداشته باشیم، چون به هر حال توصیفی است از میان ده ها و یا صدها توصیف دیگر که درباره ی شعر مقاومت یا شعر اعتراض داده می شود. به این دلیل فرقی نمی کند که هنوز معیارهای ثابتی برای شناخت ژانر ادبیات مقاومت وجود ندارد و عموماً تعاریفی که از این گونه ی ادبی و مؤلفه هایش می شود کار را به توصیف و مفهوم گرایی صرف می کشاند و آنقدر عام است که می تواند شامل هر نوع شعری با ته مایه اعتراض بشود. ویژگی هایی هم که بیشتر برای این ژانر- اگر بپذیریم که یک ژانر شده است- به کار می برند این هاست:
1- مردمی بودن یا صدای اعتراض مردم بودن
2- ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیسم بودن
3- عدالت خواهانه بودن
4- درباره ی آزادی از... به ... بودن
5- حمایت از ارزش های عام انسانی
به هر حال چون بحث ما اینجا درباره ی ویژگی های ادبیات مقاومت نیست و فقط می خواهیم به معرفی چند شاعر سرشناس این نوع ادبیات بپردازیم نقطه اتکای نوشته را از بیان آن ویژگی ها به بیان بیوگرافی شاعران تغییر می دهم. فقط نکته ی جالب توجهی که درباره ی این شاعران وجود دارد سرنوشت های غمبار و اسطوره ای آنهاست که در دوره های مشخص زندگی هایی متفاوت با سایر افراد جامعه داشته اند. در روسیه ی بحران زده ی دهه ی ۳۰، صدها نویسنده و شاعر روشنفکر، زندانی، تبعید و اعدام شدند. ماندلشتام یکی از بزرگترین شاعران روسیه، بعد از سال ها تبعید و زندان و آوارگی در تبعیدگاهی در سیبری از گرسنگی و تیفوس مرد. ایساک بابل که به قول گورکی«تنها امید ادبیات روسیه» بود، تیرباران شد. مایاکوفسکی و یسه نین پس از سرخوردگی خودکشی کردند. بولگاکوف ممنوع الاانتشار شد. در جاهای دیگر هم در همان زمان ها وضع به همین منوال بود. فدریکو گارسیا لورکا شاعر معروف اسپانیایی به دست فاشیست های اسپانیایی به قتل رسید. یا نیس رئیسوس در تبعید به سر می برد. ویکتور خارای شیلیایی پس از کودتای نظامی به شکلی اسف بار کشته شد و نرودا هم چند روز بعد از کودتا بر اثر بیماری و در اوضاعی به هم ریخته چشم از جهان فروبست.
آنها در موقعیت بحرانی ی از تاریخ نیستند و آثاری شگرف هم به وجود آوردند به قول ریتسوس: «بزرگترین نمونه های مقاومت، در زمان بزرگترین ظلم ها به وجود آمده اند.» شاید بتوان گوشه هایی از مشخصه های شعر مقاومت را در شکل زندگی و سرنوشت شاعرانش جستجو کرد. این وضع البته در ایران هم به شکل غم انگیزی وجود داشته و دارد مبارزه ی شاعران و نویسندگان ایرانی با دیکتاتوری حکومت پهلوی و اعلام برخی از آنها و همچنین زندانی شدن برخی دیگر مؤید این نکته در سال های قبل از انقلاب است. اگرچه این وضعیت پس از انقلاب سال ۵۷ وضعی اسف بار تر به خود گرفت و عموم شاعران نویسندگانی که اهل مبارزه و مقاومت بودند یا دچار سانسور شدند یا منزوی شده و خانه نشین شدند و یا مجبور به ترک کشور شده و بالاخره بدتر از همه؛ به شکل عجیبی به قتل رسیدند. به هر حال در این نوشتار قصد بررسی و ویژگی های شعر مقاومت در ایران را هم ندارم وگرنه بدون توجه به خطوط قرمزی که در این زمینه وجود دارد می توان، مقاله ای مفصل و واقع گرایانه از آنچه به سر شعر ایران در اختناق و سانسور سه دهه ی اخیر رفته است به رشته ی تحریر درآورد. اگرچه این کار، کار دشواری ست ولی امیدوارم بتوانم به زودی زخمش را به تن بخرم.
ویکتور خارا
می گویند رئیس زندان که سروده های هیجان انگیز ویکتورخارا را شنیده بود، وقتی خارا را به همراه سایر همرزمانش به استادیوم سانتیاگو آوردند تا اعدامشان کنند، به او نزدیک شد و گفت: آیا حاضر است برای دوستان خود گیتار بنوازد و سرود بخواند؟ و وقتی که پاسخ مثبت خارا را شنید، دستور داد تا گیتارش را بیاورند. گروهبان اما تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن شکست. آن وقت رئیس زندان به طعنه گفت: خوب، بخوان، چرا معطلی؟
ویکتورخارا هم در حالی که دستان خونین و شکسته اش را در آسمان حرکت می داد از همبندان خود خواست که با او همصدا شوند و آنگاه آواز پنج هزار زندانی با خواندن «سرود وحدت» در استادیوم بزرگ سانتیاگو طنین انداز شد:
مردمی یکدل و یکصدا
هرگز شکست نخواهند خورد...
اما هنوز سرود به پایان نرسیده بود که گروهبانان خشمگین، جسم نیمه جان او را به گلوله بستند. این پایان تراژیک و افسانه ای زندگی ویکتور خارا شاعر، آهنگساز و خواننده ی انقلابی شیلیایی بود که در 16 سپتامبر ۱۹۷۳ به دست سربازان اگوستین پینوشه دیکتاتور سابق شیلی به نحوی که آمد کشته شد.
مرگ افسانه ای او در استادیوم سانتیاگو که از سال 2003 به استادیوم «ویکتورخارا» تغییر نام داد او را به نمود و نمادی فعال از مبارزه بر علیه ظلم، و دفاع از آزادی و آزادگی در سرتاسر جهان و بخصوص کشور خودش تبدیل کرده است.
او در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۲ در شهر لاکوئن در نزدیکی سانتیاگو و در خانواده ای فقیر به دنیا آمد. مادرش آماندا زنی مهربان و کارگری سخت کوش بود که آواز هم می خواند. گیتار هم می نواخت. ویکتور با نواختن گیتار و بسیاری از سرودها و نغمه های بومی شیلی را در نوجوانی از مادرش فراگرفت. در سن ۱۵ سالگی به مطالعه ی حسابداری روی آورد اما از دست دادن مادر که تنها پناهگاه روحی اش بود او را بسیار اندوهگین کرد. به همین دلیل از مطالعه حسابداری دست کشید و وارد دنیایی شد که در آن زمان به گمانش مهمترین کار دنیا بود. یعنی کشیش شدن. اما بلافاصله از این کار پشیمان شد و به خدمت ارتش درآمد. پس از حدود ۳ سال خدمت به لاکوئن برگشت و با تشکیل یک گروه موسیقی به طور حرفه ای مشغول کار موسیقی شد. در همین هنگام با ویولتا پارا آوازخوان و هنرمند معروف شیلیایی آشنا شد و از او تأثیرات زیادی پذیرفت.
ویکتور خارا در سال ۱۹۶۶ اولین آلبوم تکنوازی خود را عرضه کرد. در همین سال ها البته کار تئاتر هم می کرد. ضمن اینکه به فعالیت های سیاسی هم روی آورده است.
ترانه های او مملو از عشق و نگرانیهایش درباره ی مردم شیلی است. عشق فراوانی که او به مردم کارگر شهرهای کوچک و روستاهایی کشورش داشت. در بسیاری از ترانه هایش مشهود است. او همیشه به بی عدالتی و نابرابری در جامعه و همچنین رسوائیهای سیاسی حمله می کرد.
کوشش های او در راه آزادی و عدالت، هویتی ضد امپریالیستی به موسیقی اش بخشید. خود او در این باره گفته: «معتقد نیستم که خواننده ی انقلابی بودن، صرفاً مترادف با خواندن سرودهای سیاسی باشد. انقلابی گری یعنی نجات دادن ارزش های مردم از دست امپریالیسم.»
او در سال ۱۹۶۹ تئاتر را کنار گذاشت تا به تمامی به کار موسیقی بپردازد. شعر و موسیقی او ترکیبی بود از موسیقی فولکلور و مواضع سیاسی. ترانه های بومی ای که او در کودکی از مادرش آموخت. چه خودش به آن رسیده بود. ارتباط نزدیکی با گنجینه ی موسیقی مردمی آمریکای لاتین داشت. موسیقی آمریکای لاتین در نقطه اتصال موسیقی های اسپانیایی و قبیله های بومی(مانند آزتک ها و مایاها)، سازهای محلی و نواهای آفریقایی، باعث ترانه هایی شده که به زیبایی و آسانی می تواند زندگی روزمره، امیدها، آرزوها و حسرت های ساکنان این منطقه را بیان و بازگو نماید.
ویکتور خارا در فاصله ی سالهای 73- 1970 روزانه در حدود ۲۰ ساعت کار می کرد و با سفر به سراسر شیلی، کنسرت های بسیاری برای کارگران معدن ها، کارخانه ها، زاغه نشینان و دانشجویان برگزار می کرد.
خود او نوشته: «از زمانی که چشم به جهان گشودم. شاهد بی عدالتی، فقر و بدبختی اجتماعی در کشورم شیلی بوده ام. من معتقدم که به خاطر همین مصائب، آوازخوانی برای مردم در جهت تسکین آلامشان ضروری است. من قویاً معتقدم که انسان در مسیر زندگی اش باید آزاد شود و به خاطر عدالت مبارزه و کار نماید.»
طرفداری او از ایده آل های سیاسی اش را می توان در حمایت همه جانبه ی او از ریاست جمهوری سالوادور آلنده از خوانندگان سرشناس آمریکای لاتین در دفاع و حمایت از آلنده برگزار کردند به خارا شهرتی جهانی بخشید.
پیروزشدن آلنده در انتخابات ریاست جمهوری اگرچه برای همه آزادیخواهان و طرفداران خلق یک پیروزی قابل توجه بود ولی این رؤیای دلنشین زیاد پایدار نبود. چون با کودتای ارتش و مرگ آلنده و بالاخره روی کارآمدن دیکتاتور مخوف پینوشه، همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. قتل ها و قتل عام های زیادی شروع شد. انسان های نازنین زیادی مردند. ویکتور خارا هم در آن روزهای ترایک و غم انگیز در حالی که می دانست اگر به دانشکده فنی برای اجرای مراسم برود اسیر خواهد شد ولی با انتخاب سرنوشت این کار را انجام داد و به همراه ۵ هزار نفر دیگر در ۱۲ سپتامبر سال ۱۹۷۳ به اسارت کودتاچیان درآمد. او در طول چند روزه ی اسارت بارها مورد شکنجه قرار گرفت. زندانیان سیاسی همراه او، گواهی می دهند که مأموران زندان، با ریشخند و تمسخر از او می خواستند برایشان کیتار بنوازد. در حالی که او با استخوان های خرد شده روی زمین افتاده بود. و در نهایت کودتاچیان، او و سایر زندانیان را به استادیوم سانتیاگو، یعنی همان جایی که خارا پیشتر از این در دفاع از آلنده در آن کنسرت برگزار کرده بود، بردند و آن سرنوشت تراژیک و افسانه ای را برای آنان رقم زدند.
جالب اینجاست که درست ۶ روز پس از مرگ ویکتور خارا، یک ستاره شناس بزرگ روسی به نام نیکولا استفانوویچ کرونیک، کهکشان شماره ۲۶۴۴ را که کشف کرده بود به نام «ویکتور خارا» نامگذاری کرد.
پس از مرگ خارا به همسرش «جووانا خارا» اجازه داده شد تا جسد او را که در گودال اجساد گمنام انداخته شده بود برداشته و برای او آرامگاهی درست کند. همسر وی بعد از برگزاری مراسم تدفین ویکتور تمام آثار، نوشته ها و اموال شخصی همسرش را برداشته و پنهانی از شیلی خارج شد.
آخرین آلبوم آهنگ های خارا«مانیفیست» نام داشت که پس از مرگش انتشار یافت. او در ترانه ای که نام آلبوم هم از آن گرفته شده چنین می گوید:
گیتارم نه برای ثروتمندان است
نه برای کاسه لیسان آنها
ترانه هایم
اسکله ای است برای رسیدن به ستاره ها
آله خاندرو گازه لا از شاعران انقلابی آمریکای لاتین در شعری که برای خارا سروده است از او چنین یاد می کند:
او را در پرسه های بی پایان کولی وارش
درمی یابیم
که ترنم زنگ دارش
چون ناقوس شبانگاهی
خوب مسموم قاره را آشفته می کند
ای بومیان پا برهنه
او فرزند بی بدیل خلق لاتین
ویکتور خاراست
زبان آتشین سلیمانیه
«شیر کوبیکه س» مطرح ترین شاعر نوپرداز کرد، در سال 1940 در شهر سلیمانیه ی عرق به دنیا آمد. پدرش «فایق بیکه س» از شاعران انقلابی و آزادیخواه کردستان بود که غزل های ملی اش جرقه آزادیخواهی و مقاومت را در ذهن شیرکو جوان شعله ور ساخت. هرچه زمان می گذشت شیرکوبه پیشگویی های زنی مسیحی که در سلیمانیه همسایه ی آنها بود نزدیکتر می شد.
زن پیشگو در کودکی مار سیاهی را دید که بر گردن شیرکوبه حلقه کرده است و به مادرش گفت: «این پسر در آینده زبانی آتشین پیدا خواهد کرد.»
۱۷ ساله بود که اولین شعرش در یکی از هفته نامه ی ادبی سلیمانیه به نام «ژین» چاپ شد و با همین شعر توانست توجه ادب دوستان و منتقدین ادبیات کردی را به خود جلبکند اما این شعر و دیگر شعرهای شیرکوی جوان برخلاف شعرهای کلاسیک پدرش، بدون وزن و قافیه ی معمولی بودند و شیرکو خود را با اشعار نو و زبانی، کاملاً تازه به همگان معرفی کرد.
در سن ۲۴ سالگی به گروه چریکی کردستان پیوست و تفنگ قلم دومش گردید.
در سال ۱۹۸۶ اولین کتاب شعرش به نام «تریفه ی هه لبه ست» (مهتاب شعر) به بازار آشفته ی آن زمان آمد و این همزمان بود با شورش معروف ملت کرد به نام «شورش ایلول» که شعرهای شیرکو در رادیو به گوش رزمندگان کرد می رسید و تهییج کننده ی آنها در مقابله با حزب بعث بود.
بعد از «شورش ایلول» به سلیمانیه برگشت اما او هم مثل هزاران کرد بی خانمان دیگر از سوی دستگاه خفقان حزب بعث رمادی در نزدیکی بغداد تبعید شد.
این تعید هرچند روزهای تاریک و سختی را برای شاعر به همراه داشت اما آتش زبان شیرکو را شعله ور کرد و از این حیث خدمتی تاریخی به ادبیات و زبان کردی نمود.
شیرکو در تبعیدگاه گریه های زنان آواره و پوکه هایی که اسباب بازی کودکان یتیم شده بودند را وارد شعرش کرد اما هیچ گاه از زبان و ساختار شاعرانه اش دور نشد و شعرهای این دوره اش زمان و مکان را در هم نوردید و هنوز هم قدرت ادبی این کارها به خوبی نمایان است.
اما خروج شیرکو از کردستان و راهی شدن او به اروپا اوج فعالیت ادبی و هنری اش به حساب می آید.
شیرکو در خیابان های مه آلود لندن و شب های یخ زده ی استکهلم دربه در به دنبال کوه های سربه فلک کشیده ی کردستان و شانه ی چوبی یارش می گردد؛ مدام از این کافه به آن کافه می رود تا در خلوتی شبانه شاهکارهایی مثل «دره ی پروانه ها» و «صلیب و مار و تقویم شاعر» را بنویسد. شیرکو در این دو کتاب تمام مسائل تاریخی و دردهای ملت زمان خودش را با زبان گویا و توانایی همراه با رمز و رازهایی شاعرانه بازگو می کند.
صفحات زیادی از این دو کتاب و سایر مجموعه های دیگرش یادآور شهدای مظلوم حلبچه است. به اروپا رو می کند و پیش قهرمانان تاریخی و نامی این کشورها گله می کند که فرزندان و گل ها و پرنده های حلبچه با بمب های شیمیایی نوادگان شما که به صدام تقدیم کرده بودند جانشان را از دست دادند.
خطوط زیادی از قصیده ها و رمان- قصیده هایش که نوع ادبی خاص و ابتکار خود شیرکو است به دختران سیه چشم، گل ها و بوته ها و حتی حیوانات سرزمینش اشاره دارد و غم غربت با تمام وجود در این خطوط موج می زنند.
او با اکثر شاعران مقاومت جهان از نزدیک دوستی صمیمانه ای داشت و به همین خاطر اشعار او به اکثر زبان های زنده ی دنیا چاپ شده است.
انجمن قلم سوئد در سال ۱۹۹۱ به دلیل توانایی و قدرت قلم این شاعر غریب جایزه ی معروف توخولسکی که هر سال به شاعری غریب داده می شود را به او می دهند.
در سال ۱۹۹۲ وزیر روشنفکری حکومت محلی کردستان می شود اما خیلی زود از دنیای سیاست و پست و مقام کناره گیری می کند و در سلیمانیه مؤسسه ی فرهنگی- هنری (عصر) را تأسیس می کند که بی نظیرترین کتاب ها و دیوان های شعر شاعران کرد را گردآوری و چاپ می کنند. همچنین سرپرستی و سردبیری دو مجله ی نقد ادبی و فکری فلسفی به نام های (آینده) و (عصر) را در همین مؤسسه به عهده می گیرد.
در شعرهایش به ظلم و جوری که بر تمام ملت های مظلوم و ستمدیده ی جهان رفته اشاره می کند و تنها به ملت خودش نمی پردازد ، شهردار رم، به عنوان شهروند افتخاری رم را به او اعطا کرد.
در ایران چندین کتاب از شیرکو به زبان فارسی ترجمه و در اختیار علاقه مندان به ادبیات مقاومت جهان قرار گرفته است. آخرین مجموعه او را «سید علی صالحی» به نام «سلیمانیه؛ سپیده دم جهان»، همزمان با برگزاری دادگاه صدام حسین بازسرایی کرده است. صالحی در گفتگو با مهر در مورد مضمون اشعار این شاعر کرد گفته: «بیشترین مضمونی که در اشعار وی مشاهده می شود تراژدی های اجتماعی، کشتار مردم حلبچه، انفال و دیگر مسائل مربوط به کردستان است.»
شیرکو تاکنون حدود ۲۰ جلد کتاب از اشعار خودش را روانه ی بازار کتاب کرده که برخی از آنها به زبان های عربی، انگلیسی، روسی، فرانسوی، سوئدی، اسپانیایی و پرتغالی ترجمه شده است.
همچنین وی اشعار زیادی از شاعران انقلابی جهان را به کردی ترجمه و چاپ کرده است.
همچنین او رمان «پیرمرد و دریا» از ارسنت همینگوی را نیز به کردی ترجمه نموده است و اینک قسمت هایی از اشعار او:
تناسخ
اگر در روزی توفانی بمیری
بسا که روحت در تن ببری حلول کند
اگر در روزی بارانی بمیری
بسا که روحت در برکه ای حلول کند
اگر در روزی آفتابی بمیری
بسا که روحت در انعکاس پرتویی حلول کند
اگر در روزی برفی بمیری
بسا که روحت در تن کبکی حلول کند
اگر در روزی مه آلود بمیری
بسا که روحت در دره ای حلول کند
اما بدین گونه که می بینید:
من زنده ام و
شعر برایتان می خوانم
با این همه دیرزمانی است
روحم در تن کردستان حلول کرده است.
پس از کشتار حلبچه سراسیمه می گوید:
گریزت نبود
می بایست با زبانه ی آتش می نوشتی
و دوزخی کع برای ترس و خاموشی است برمی افروختی
پیوسته تیر است که در باد می بارد
پیوسته سیل و شمشیر است و یورش باران
این گیسوی جامانده ی شعر است
یا کاکل خاکی دهی؟
این آینه شکسته از آن آفتاب است یا دختری؟
پس این رودخانه کشته دلداده دشت بود یا پسری؟
پس این جیغ های ریخته از آن من است یا درختی؟
پس این یکی گل پستانی است یا دانه ی گیلاس
این گربه سوخته است یا طفل من؟
پس این سر پدر من است یا گلوره تنور؟
اینها پرهای ریخته پریانند یا کبوتران
پس این گردی چشمان من اند یا دانه های زیتون و انگور؟
نمی دانم من چگونه بازشان شناسم
نمی دانم من چگونه از همشان
نمی دانم من چگونه
نمی دانم من
نمی دانم
نه...!!
لنگستن هیوز
هیوز را اولین بار با صدای شاملو شناختیم. نامدارترین شاعر سیاهپوست آمریکا که بیشتر عمرش را در تلاش برای احقاق حقوق سیاهان صرف کرد. او در سال ۱۹۰۲ در چاپلین ایالت میسوری آمریکا به دنیا آمد.
آنطور که در خاطراتش نوشته، تا ۱۲ سالگی به دلیل اینکه پدر و مادرش از هم جدا شده بودند با مادربزرگش زندگی می کرده، پس از مرگ مادربزرگ، همراه با مادرش به ایلیونز رفته و مشغول به درس خواندن می شود. در سال ۱۹۲۱ وارد دانشگاه کلمبیا شده و در نیویورک برای امرار معاش مشغول به کارهای مختلف می شود. حتی مجبور می شود برای کار به سفر برود، جاشوی کشتی بشود و در پاریس در یک باشگاه شبانه به کار آشپزی بپردازد و پس از بازگشت به آمریکا در وارد من پارک هتل پیش خدمت شود. خودش می نویسد: «در همین هتل بود که ویچل لینشری، شاعر بزرگ آمریکایی، با خواندن سه شعر من- که کنار بشقابش گذاشته بودم- چنان به هیجان آمد که مرا در سالن نمایش کوچک هتل به تماشاگران معرفی کرد.»
نوزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی بحران به چاپ رسید. شعری کوتاه به نام«سیاه از رودخانه ها سخن می گوید» که از شیوی کارل سندبرگ پیروی کرده بود، شیوه ای که سندبرگ رد آن با لحنی عاطفی به بیان احساس گذشته ی دیرینه سال سیاهان پرداخته است.
زمینه ی اصلی آثار هیوز تبعیض نژادی، احساس غربت و در عین حال سخنگویی از غرور و نخوت سیاهان است. با این وجود اصلی ترین کوشش او شاید از میان بردن داوری های نادرست و برداشت های قالبی و اشتباهی بود که درباره ی سیاهان می شود و عمومن از جانب سفیدپوستان نشأت می گرفت. به نحوی که بسیاری از سیاهپوستان نیز آنها را باور می کردند. او تلاش می کرد این مسائل را روشن کند.
انتقاد شدید او از برداشت های قالبی سفیدپوستان از وضع و حال سیاهان در یکی از شعرا مشهورش به نام موضوع انشا درس انگلیسی «ب» به وضوح آشکار است. در این شعر، دانشجوی سیاهی که استاد سفیدپوستش از او می خواهد چیزهایی درباره ی خودش بنویسد به تفاوت میان واقعیت زندگانی سیاهان و برداشت ذهنی نادرست استاد از این واقعیات می اندیشد و همان را هم بر کاغذ آورده و می نویسد. یا در ترانه ای دیگر به نام «صاحبخانه» به طرح ماهیت زندگی سیاهان در محلات فقیرنشین شهرهای بزرگ و رفتاری که با آنان می شود، می پردازد.
مثل فریادی از گلوی مظلومان و ستمدیدگان. شعر صاحبخانه هیوز در همین چند سال پیش- با وجود اینکه سالهاست از مرگ او می گذرد- در شهر بستون جنجالی به پا کرد. چون دستگاه آموزشی این شهر یکی از بهترین دبیران شهر را به دلیل اینکه در یکی از دبیرستان های محله ی سیاهان این شعر را جزو مطالب درسی دانش آموزان منظور کرده بود از خدمت اخراج کرد.
یکی از مهمترین شگردهای شعری هیوز به کارگرفتن وزن و آهنگ و موسیقی آمریکایی- آفریقایی در آثارش است. در بسیاری از اشعار او، آهنگ جاز ملایم، جاز تند و جاز ناب و بوگی ووگی احساس می شود. او حتی در برخی اشعارش چند شگرد را درهم آمیخته و آوازهای خیابانی، جاز و مکالمات روزمره ی مردم را یکجا در فرم شعرش وارد کرده. نخستین دفتر شعر به نام«جاز ملایم خسته» که در سال 1925 منتشر شد سرشار از این کوشش هاست، کوشش هایی برای تلفیق هرچه بهتر شعر و موسیقی و این شاید به این دلیل باشد که او از ۹ سالگی با جاز، جاز ملایم آشنایی و به آن علاقه داشت.
مایه اصلی اشعار این کتاب ترکیبی نامتجانس از وزن و آهنگ، گرمی و هیجان، زهرخند و اشک است. او کوشیده با استفاده از کلمات، همان حالاتی را بیان کرده و به نمایش بگذارد که خوانندگان جاز ملایم با نوای موسیقی، ایما و اشاره و حرکات صورت بیان می کنند.
هیوز، زندگی هنری پرثمری داشت، او ابتدا به سرودن شعر روی آورد. پس از آن نوشتن داستان، قصه و نمایشنامه را هم آغاز کرد. همچنین مقالات ادبی و اجتماعی زیادی هم در روزنامه ها و مجلات به چاپ رساند. برای اپرا و نمایش های برادوی و بازی های رادیو و تلویزیون هم متنهایی تهیه و تألیف کرد. او حتی در زمینه ی ادبیات کودکان هم فعال بود و چند کتاب به رشته تحریر درآورد.
دستمایه ی اصلی تمامی این آثار البته تجزیه، تحلیل، بیان و تشریح حالات و جنبه های گوناگون زندگی سیاهان است. او در پررودن این دستمایه از پیش پا افتاده ترین نیش وکنایه های عامیانه تا زیباترین تنزل های ناب بهره و استفاده می برد.
فرزند توام من، ای سفیدپوست!
یا
گریه ی جانم را نمی شنوی
چراکه دهانم به خنده گشوده است
هیوز به هر حال اکثر زندگی اجتماعی ادبی اش را وقف خدمت به سیاهان و بیان مشکلات زندگی آنان کرد. او به طور مداوم به تربیت، شناساندن و شناختن شاعران و نویسندگان جامعه ی سیاهپوست آمریکا مشغول بود. او همچنین در رنسانس هارلم نقش اساسی ایفا کرد و از صاحب نفوذترین رهبران فرهنگ سیاهان در آمریکا به شمار می آمد. او را ملک الشعرای هارلم یا سیاهان می خوانند.
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند/ تا هر انسان را آن که برتر از اوست از پا درآورد
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
یانیس ریتسوس
پابلو نرودا درباره ی او گفته: «راضی نیستم شعرم با هیچ شعری مقایسه شود مگر اشعار ریتسوس.» این جمله بیانگر خیلی چیزها درباره ی شعر شاعر یونانی یانیس ریتسوس است. وقتی شاعری بزرگ و سرشناسی چون پابلو نرودا چنین حرفی درباره ی او بزند نشان می دهد که یانیس ریتسوس و شعرش اگرچه میزان مورد استقبال عامه ی مردم به آن صورت قرار نگرفته اند ولی در نظر متخصصین ادبیات جایگاهی قابل توجه دارند. لوئی آراگون شاعر بزرگ و انقلابی فرانسه هم سال ها قبل از ریتسوس اینگونه یاد کرده: «بزرگترین شاعر زنده، همین ریتسوس یونانی است.» آراگون این حرف را زمانی زده که بسیاری از شاعران صاحب سبک و مشهور جهان زنده بوده و با آرگون و ریتسوس هم دوستی داشته اند. بیوگرافی او اجمالن اینگونه است. ریتسوس در سال 1907 در روستای «مونموسیا» چشم به جهان گشود. پس از تحصیلات ابتدایی و در سال 1926 به آتن رفت تا با فضاها و فعالیت های جدید آشنا شود. از همان ابتدا هم به مسائل ادبی سیاسی مشغول شد و به تدریج با جریان های انقلابی کشور یونان آشنا شد. در سال 1936 با روی کار آمدن میتاکساس فاشیست، ریتسوس مانند بسیاری دیگران هنرمندان متعهد مورد تعقیب و آزار و اذیت قرار گرفت. به نحوی که مجموعه ی کتاب های این هنرمندان به دستور میتاکساس جمع آوری و سوزانده شد.
این وضعیت نابسامان تا شروع جنگ جهانی دوم ادامه داشت تا اینکه، یونان به دست نازی ها اشغال شد. در این هنگام ریتسوس همراه دیگر مبارزان یونانی به جبهه ی مقاومت پیوست لباس رزم پوشید و در میدان های جنگ رکت کرد. اما مدت زمان زیادی نگذشت که در سال 1942 دستگیر و به جزیره ی لیمونس تبعید شد. در همین جزیره بود که اشعار زیبای زیادی را خلق کرد و حتی روی پاکت سیگار هم به دلیل نبودن کاغذ، شعر می نوشت.
هنگامی که در سال 1944 از تبعید رهایی پیدا کرد، مجدداً به حرکت مقاومت علیه آلمان و سپس انگلیس پیوست و در همین زمان در جریان جنگ داخلی یونان در جناح جبهه ی آزادی بخش ملی فعالیت نیز فعالیت می کرد. به همین دلیل بعد از پایان جنگ داخلی در سال 1949 برای بار دوم بازداشت و این بار به مدت ۴ سال به تبعید فرستاده شد.
پس از دوره ی چهارساله ی اسارت و تبعید و د حالی که اروپا به آرامش پس از جنگ جهانی رسیده بود اما هم به سوی زندگی اجتماعی بازگشت اما همچنان به عقاید سیاسی- ادبی خود پایبند و استوار بود. در سال 1956 دیوان شعرش به نام «سونات مهتاب» را که جایزه جهانی شعر در یونان را به خود اختصاص داد منتشر کرد. اما ظاهرن زبان آتشین و فعالیت او برای سردمداران قدرت در یونان خوشایند نبود چراکه در سال 1967 پس از کودتای نظامی در این کشور، فرماندهان نظامی این کودتا ترجیح دادند که این شاعر بزرگ را برای سومین بار در زندگی اش به تبعید بفرستند. این بار ولی در دو جزیره ی لیروس و ساموس زندانی شد. اما سه سال بعد یعنی در سال 1970 فشر افکار عمومی آزادیخواهان جهان، که بسیاری از آنان شاعران و هنرمندان صاحب نام هم بودند باعث شد ریتسوس آزاد و به زندگی دور از تبعید برگردد. و بقیه زندگی اش را صرف فعالیت ها ادبی سیاسی بکند. او حالا البته به نمادی برای مبارزه، استقامت و خستگی ناپذیری در راه برپایی عدل و برابری شده است. شعرهای او در سال های مقاومت مردم یونان و اروپا در طول جنگ جهانی دوم به سرود. ای مردمی بدل شده بودند که مردم آنها امید و آرزو و شور زندگی گاه از دست رفته ی خود را می دیدند. خاویر پرز دکویتار دبیرکل چند دوره قبل سازمان ملل در پیامی که به مناسبت هشتادمین سال تولد ریتسوس برای او فرستاده بود. از او اینچنین یاد کرده بود: «با ابراز شادمانی، تبریکات خود ا به مناسبت هشتادمین سالگرد تولدتان تقدیم می دارم. شما همچون یک انسان و یک شاعر آزاده، زندگی خویش را وقف ازادی، عدالت و حقیقت کرده اید و همیشه در جستجوی زیبایی بوده اید. توانایی بشر را نیز برای مبارزه و عشق، نشان داده اید. از شما به خاطر اینکه به زندگی ما ارزش و اراده داده و اراده ی ما را در راه مبارزه برای ساختن دنیایی بهتر، تقویت نموده اید، سپاسگزارم.»
قطعه ای از شعر بلند سرودهای رومی(رومیوسینی) او را که در فاصله ی سال های 1947 تا ۴۹ در تبعید سروده شده با هم می خوانیم.
او در این شعر از نبرد مردم یونان در شرایط سخت ؟؟؟ یونان علیه نیروهای آلمانی و پس از آن انگلیسی صحبت می کند. تئودورالیس آهنگساز بزرگ یونانی هم بر روی این شعر آهنگ زیبایی ساخته است. شعر سرودهای رومی در میان مردم یونان مانند سرود ملی آن کشور محبوب و مشهور است:
بی هیچ تردیدی به سوی سپیده رکاب زدند
با نفرتی که مردان گرسنه راست
- در چشمه هایشان که پلکی نمی زد، ستاره ای یخ زده بود-
و بر شانه، تابسنان زخمی را بردند
از اینجا گذشتند، پیچیده در پرچم ها
کینه زیر دندانشان چون بادامی کال فشرده می شد
کفش هاشان پر از سنگریزه های ماه
و گرد زغال شب نشسته بر سرو روشان
درخت به درخت، سنگ به سنگ، جهان را درنوردیدند
و بر بالشی از خار خفتند
تا رود زندگی را با دست های خشکشان بستری بشکافند
در هر قدمی که برمی داشتند سهمی از آسمان را
نصیب خود می کردند
تا به دیگران ببخشند.
در نوبت های نگهبانی، چونان درخت خشک می ایستادند
و چون در میدان به رقص می آمدند، پشت بام خانه ها
می لرزید و ظرف های بلور بر تاقچه ها صدا می کرد...
ولادیمیر مایاکوفسکی
ولادیمیر ولادیمیریویچ مایاکوفسکی، نمایشنامهنویس و شاعر فوتوریست روس در هفتم ژوئیه 1893 در روستای کوچکی در گرجستان قفقاز به دنیا آمد. او در کشور ما به اندازه ی کافی شناخته شده و مطرح بوده و هست که نیازی به معرفی نداشته باشد. آرمان ها و آرزوهای شاعرانه چند نسل از شاعران و شعردوستان و حتی سیاسیون ایرانی با خواندن اشعار او برآورده می شده. بسیاری از دانشجویان ایرانی او را بهتر از هر شاعر وطنی خود می شناسند. آن هم به لطف مدیا کاشیگر و حمیدرضا فردوسی که تقریباً همه چیز را درباره مایکوفسکی روشن کرده اند.
پدر ولادیمیر جنگلبان بود و او با خانواده و اقوام در ارتباطی صمیمی و گرم و تا نوجوانی زندگی خوبی داشت.
وی در سال 1905 یعنی زمانی که تنها ۱۲ سال سن داشت با آغاز نخستین نشانه های انقلاب در روسیه به انقلابیون پیوست. در نوجوانی به مسکو رفت و در پی تحقق افکار انقلابی خود با نیروهای مبارز روسی ارتباط برقرار کرد. او سر پرشوری داشت و خیلی زود در ۱۵ سالگی به حزب سوسیال- دموکرات- پیوست اما خیلی زود به سبب فعالیت های سیاسی، دستگیر و به مدت سه سال زندانی شد.
پس از رهایی از زندان در ۱۹۱۱ وارد مدرسه هنرهای زیبای مسکو شد و در همین زمان با فوتوریست هایی چون واسیلی کامنسکی شاعر و داوید بورلیک که شاعر و نقاش بود آشنا شد. در سال ۱۹۱۳ در رادیکالیسم معناشناختی و زیبایی شناختی خود بیانیه «سیلی بر گوش عامه» را نشر داد که باعث درگیری او با شاعران دیگر شد. به همین دلیل نامش خیلی زود بر سر زبان ها افتاد. شاعران رسمی هم به او لقب«مادر سگ» دادند.
اولین نمایشنامه اش را با نام«تراژدی مایاکوفسکی» در سال ۱۹۱۳ نوشت. پس از آن و یک سال بعد در حالی که اعلام آمادگی کرده بود که در جبهه های جنگ شرکت کند. چون هیچ کس حاضر به صدور ضامنت نامه سیاسی برای او نبود، از این کار بازماند.
اما شهرت او و کار اصلی او بیشتر از سال ۱۹۱۶ آغاز شد. یعنی زمانی که شعرهای زیادی درباره جنگ، جهان و انسان سرود به طوری که شیوه ی شاعری او به وسیله ی خیلی از شاعران مورد استقبال قرار گرفت.
او توانست با ذهن خلاق و نگاه بدعتگذار خود در شعر روسی، وزن، تمثیل، استعاره و واژگانی جدید به وجود آورد. خودش گفته: «من شاعرم و شأنم در سرودن شعر است. در این خصوص می نویسم، یا در این باره عاشقم یا قمارباز. و گاه از زیبایی های قفقاز می سرایم و فقط آنگاه که واژه ها بر هم انباشته می شوند.»
البته او برای بیان و انتشار افکار و آثارش کارهای عجیب و زیادی می کرد. می گویند در آن سال هایی که شور انقلابی در تمام روسیه پیچیده بود. ولادیمیر در کوچه ها قدم می زد و برای مردم شعر می خواند. «در سال های جنگ داخلی روسیه او به جبهه جنگ می رفت و در سنگرها، اشعار خود را برای سربازان می خواند، مردم از اشعار او الهام گرفته، بی محابا به جنگ می شتافتند. او با صدایی رسا و پرجوش و خروش در رادیو آثار خود را می خواند و مردم آن را فوراً حفظ می کردند.»
به همین دلیل است که می گویند او نقش قابل توجهی در شورانگیزی و ترغیب مردم به سمت انقلاب سوسیالیستی داشت. به اعتقاد او:«هنر باید با زندگی آمیخته شود یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود بشود.» و بر سر این اعتقاد هم ماند ولی متأسفانه چنانکه سرنوشت تمام آرمانخواهی ها چیزی به جز ناامدیدی و یأس نیست، مایاکوفسکی هم در اواخر عمر سرخورده شده بود چه از انقلاب و چه از آرمان هایی که برایشان مبارزه کرده بود:
گاه می نشیند بر دلم یک سؤال
چرا پایان نبرم جمله هستی ام را
با نقطه ی یک گلوله؟
امروز هرچه باداباد
غزل بدرودم را می سرایم
و او در یک اقدام ناگهانی در سال 1930 به ضرب گلوله ای به زندگی خود پایان داد. ظاهراً پس از خودکشی او شعری در جیبش یافته اند که باید آخرین شعرش هم بوده باشد:
ساعت از نه گذشته
باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست، با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا دل نگرانت کنم
همانطور که آنان می گویند پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم
دیگر غم سود و زیان و اندوه و درد و جراحت چرا؟
نگاه کن چه سکونی به جهان فرو می نشیند
شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی این چنین، آدمی برمی خیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را.
مایاکوفسکی هم مثل بسیاری دیگر از شاعران انقلابی جهان، شاعری عاشقانه سرا و عاشق بود. شعر بلند «ابر شلوارپوش» او بهترین از شعرهای عاشقانه و مطرح جهان است که نمونه ی خوبی نیز از اجرای اندیشه های زیبایی شناختی فتوریست هاست.
پابلو نرودا
نرودا را در کشور ما بیشتر با شعرهای عاشقانه اش می شناسند. با «هوا را از من بگیر خنده ات را نه.»
تو را
«بانو» نامیدم
می دانستم:
زنانی هستند بسیار از تو بلندتر
زلال تر
و زیباتر
اما «بانو» تویی
فقط تو
اگرچه او در عاشقانه سرایی و گونه از اشعار تغزلی شاعری چیره دست بود ولی شاید کمتر کسی از علاقه مندان او بتواند باور کند. نرودایی که چنین عاشقانه های بلندی خطاب به «ماتیلده» سروده، چریکی چپ گرا بوده که توانسته به مقام سناتوری هم برسد و سفیر کشور شیلی در آسیا، آمریکای لاتین، اسپانیا و فرانسه شود.
نفتالی ریکاردو روی یس باسوآلتو که تحت تأثیر اشعار جان نرودا(۹۱- 1834) قرار داشت. وقتی اولین نوشته ی خود را در ۱۹ سالگی به نام پابلو نرودا انتشار داد. تا آخر عمر و برای همیشه به همین نام معروف شد. وی اولین مجموعه ی شعر خود را در سال ۱۹۲۲ منتشر کرد و در مدت زمان چهارساله ی دانشجویی اش (26-1923) در سانتیاگوی شیلی پنج کتاب شعر به چاپ رساند که مهمترین آنها شاید «بیست شعر عاشقانه و یک غم نامه» باشد.
وارد شدن نرودا به جهان سیاست اما موجب تحول در سبک شاعری او شد. خودش این مسأله را اینگونه بیان کرده است: «جهان دگرگون گشته و شعر من نیز به راهی تازه افتاده است» به همین دلیل او شعرش را از حلقه ی شیفتگان شعر و منتقدان ادبی درآورد و به سرودن اشعاری مردمی همت گماشت و خیلی زود مانند هزاران نیروی روشنفکر دهه ی ۳۰ میلادی مجذوب آرمان های مردمی و برای مبارزه بر علیه دیکتاتوری و استثمار انسان ها راهی اسپانیا شد. در آنجا با گارسیالورکا شاعر بزرگ اسپانیایی آشنا شد. به طوری که دوستی عمیقی بین آنها برقرر گردید. شعر «اسپانیا در قلب من» از کارهای برجسته ی آن روزگار است. خود او در کتاب«خاطرات» اش نوشته که چگونه در بحبوحه ی جنگ مادرید، اشعارش با نام «اسپانیا در قلب من» را که کاغذهایش از خمیرکردن کاغذهای باطله و حتی پیراهن سربازان تهیه شده بود در تیراژ ۲۰۰ نسخه چاپ شد و دست به دست در بین مبارزان درون سنگرها می گشت و خوانده می شد.
نرودا مدت زمان زیادی را در مادرید زندگی کرد. شعر «بچه های مادرید» او هنوز هم ورد زبان شعر دوستان پایتخت نشین اسپانیاست.
بعد از مرگ لورکا به دست فاشیست های اسپانیایی او «سرودی برای مبارزان مقتول» را سرود که باعث شد او را از اسپانیا اخراج کنند و وی به ناچار به پاریس رفت. در آنجا هم او بیکار ننشست و مجله ای به نام«شاعران جهان از ملت اسپانیا دفاع می کنند» را پایه گذاری کرد.
یک روز صبح همه چیز به ناگاه می سوخت
و یک روز صبح شراره از زمین بیرون می آمد
او انسان ها را می بلعید
و این آتش بود
باروت بود
خون بود
سنگ هایی که خار خشک می توانست بگزد و تف کند
مارهایی که مارها از آنها نفرت داشتند
در برابر شما
خون اسپانیا را دیدم که بالا می آمد
تا شما را در موج غرور و گاردها
غرق کند
ژنرال های خیانت
به خانه مرده ام نگاه کنید
اما از هر خانه ی مرده
به جای گل
فلزی سوزان بیرون می آید
ولی از هر روزن اسپانیا
اسپانیا بیرون می آید.
پابلو نرودا در سال 1943 به شیلی برگشت اما با برپایی تظاهرات علیه«گونزالس ویدلاس» رئیس جمهور وقت شیلی به مدت دو سال تحت تعقیب قرار گرفت. در سال 1945 به حزب کمونیست شیلی پیوست و در انتخابات آن سال به نمایندگی مجلس سنا برگزیده شد. اما باز به خاطر یک سخنرانی مجبور به ترک کشورش شد. در تبعید هم او آرام ننشست به طوری که در اواخر ۱۹۵۱ در حالی که در کشور محبوبش ایتالیا به عنوان تبعیدی سیاسی به سر می برد از طرف پلیس ایتالیا رسماً از او خواسته که خاک آن کشور را ترک کند. خود نرودا در این باره گفته: «اول باید در رم توقف می کردیم و قطار را به مقصد مرز عوض می کردیم. از پنجره جمعیت عظیمی را دیدم که در ایستگاه جمع شده اند. صدای فریادشان به گوش می رسید. دسته گل هایی به طرف قطار ارزانی شدند و بر فراز رودخانه ای از سرها بانگ رسای پابلو، پابلو به پرواز درآمد.»
مردم ایتالیا با شوق تمام از دیدن پابلو فریاد برآوردند: «نرودا باید بماند.» این حرکت مردمی باعث شد که دولتمردان ایتالیا به اجبار برای او ویزا صادر کنند. نرودا آن شب را در در خانه ی یکی از سیاستمداران ایتالیایی گذراند. فردای آن روز یادداشتی از «سریو» مورخ معروف ایتالیایی دریافت کرد که در آن، سریو ضمن اظهار تأسف از رفتار دولت ایتالیا با نرودا، ویلای خود را در جزیره ی کابری در اختیار او قرار داده بود که تا هر زمانی که می خواهد در آنجا اقامت کند. نتیجه ی این لحظه های پرشور از زبان نرودا، کتابی با نام«آوازهای ناخدا» بود که سال های سال بدون نام در تیراژهای بالا به چاپ می رسید.
در سال های 1952 به شیلی برگشت و یک سال بعد جایزه ی صلح «لنین» به او تعلق گرفت. در سال ۵۶ نیز به عنوان نخستین فرد از آمریکای لاتین از دانشگاه آکسفورد، دکترای افتخاری گرفت. چند سال بعد یعنی در اواخر سال ۱۹۶۹ به عنوان نامزد حزب کمونیست برای انتخابات ریاست جمهوری شیلی معرفی شد ولی به نفع سالوادوره آلنده کناره گیری کرد. اما پس از انتخاب آلنده به ریاست جمهوری به عنوان سفیر کشورش به فرانسه سفر کرد.
نرودا در سال 1971 موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبی شد و بالاخره در ۲۳ سپتامبر ۱۹۷۳ چند روز پس از کودتای پینوشه، در سن ۶۹ سالگی در خانه اش در ایسالنگرا بر اثر بیماری سرطان خون چشم از جهان فروبست.
حاصل عمری فعالیت ادبی او، انبوهی از اشعار عاشقانه و اجتماعی است و همچنین مقالات و ترجمه های بی شماری در زمینه ی ادبیات و سیاست که شامل آثار زیر می شودک:
- بیست شعر عاشقانه و یک غم نامه(1924)
- اقامت در زمین (سه جلد ۳۳- ۱۹۲۵)
- اسپانیا در قلب من(۱۹۳۷)
- سرود همگانی (1950)
- اشعار ناخدا(1952)
- چکامه های بنیادین(1954)
- صد شعر عاشقانه(1979)
- باغ زمستان(1973)
- انگیزه های نیکسون کشی و ستایش انقلاب شیلی(۱۹۷۳)
- کتاب پرسش ها(۱۹۷۴)
پابلو نرودا در کل شاعری جامع الاطراف بود. او به همان لطافتی شعر عاشقانه می سرود می توانست با قدرت، شعر پایداری، جنگ و مقاومت هم بگوید. البته هرکدام با ویژگی های خاص خود، ذهن او آنقدر درگیر اجتماع، میهن و دردهای انسانی بود که وقتی به سرایش اشعار اجتماعی روی می آورد، سیاست و مسائل سیاسی را نه به شکل شعار که به صورت مفهومی شاعرانه و ارزنده که در عرصه ی زندگی انسان ها تأثیری مستقیم دارند در سروده هایش به نمایش می گذاشت. او اگر از سیاست می سرود به خاطر خود سیاست نبود. بلکه به خاطر تأثیری بود که بر زندگی انسان ها می گذاشت. خودش گفته است: «من اهل شیلی هستم و سال هاست که با ناکامی ها و مشکلات حیات ملی سرزمین خود آشنایی دارم و با اندوه و شادی مردم وطنم همراه بوده ام. از میان آنها برخاسته ام و جزئی از آنانم. پیوسته احساس کرده ام که وظیفه من است که آثار و شعرم در خدمت مردم قرار گیرد. تمام زندگی من سرودخوانان در دفاع از آنان گذشته است.»
به همین دلیل زبان او زبانی ساده و صمیمی بود. زبانی که در مقاطع مهم تاریخی، در مقطع مبارزات و انقلاب های مردمی، باید به کار گرفته می شد. تا بتواند با مردم، با وجودآورندگان مبارزه و انقلاب ارتباط برقرار کند. از همین رهگذر بود که نرودا کمتر به دام مغلق گویی های شاعرانه افتاد:
کاشفان شیلی
آورد
از آلما گروی شمالی
قطار، شراره هایش را
و بر فراز سرزمین هایش
در میانه انفجار سکوت
در خورد خمید
روز و شب چنان که بر نقشه ای
سایه خارزار
هاشور خار بن و موم
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش
خیره بر رزم آرایی تیره بر خاک
شب، برف و شن
برآوردند ساختار باریکه ی سرزمین را...
















