تبليغاتX
به سین

در ایستادن
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:0
 

 

حالا که می دانم پشت این خطها

تو انتظارم را می کشی

زنده می مانم

.....و رگهایت را ادامه می دهم.......

.....تا به جهان اضافه شوی...........

 

پشت این خطها

 

حالا که می دانی

کلمه از پلک تو برمی دارم

چرا نمی گویی:

مادر که چراغ می گذارد پشت در

نشانه ی چیست؟

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
سکوت
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:47
 

                       من غار خودم را دارم

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
فردوسیا4
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 12:43
 

                       « روستای پاژ»‌ زادگاه فردوسی

           همچنان مورد بي توجهي متوليان فرهنگي كشور

 

یادم هست چند ماه پیش که به اتفاق استادان ادبیات دانشگاه فردوسی برای بازدید از زادگاه فردوسی به «روستای پاژ» رفته بودیم همه از وضعیت اسفبار روستا و فقر مردم منطقه دچار بهت و تعجب شده بودند و متحیر از اینکه روستایی با این قدمت تاریخی و منطقه ای با این همه اهمیت در طول قرون متمادی چطور می شود كه آب نداشته باشد، خانه هایش مخروبه باشد، كوچه هايش آسفالت نباشد، و بدتر از همه چرا باید مردمش از اینکه نام «فردوسی» روی روستایشان هست احساس بدبختی کنند؟

 

           

                مرکز روستای پاژ جایی که خانه منسوب به فردوسی بالای آن قرار گرفته

                                  البته به مدد دوستان مسوول/ حسابی ویران است

 

 یادم هست که اینها را طي يك گزارش، كامل نوشتم. با مردم روستای «پاژ» صحبت هم کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. نه سازمان میراث فرهنگی، نه اداره راه نه سایر نهادهای وابسته به امر گردشگری به هیچ وجه به این امر توجه نکردند. تعجب برانگیزتر از همه این بود که مردم مشهد هم اکثراً نمی دانستند و نمی دانند که محل زادگاه فردوسی یعنی «روستای پاژ» در همین ۱۵ کیلومتری شهرشان قرار گرفته و محلی که حکیم توس تنها جنگ زندگی اش يعني "جنگ اندرخ" را در آنجا دیده نزدیک همین «سد کارده»  كه همه براي تفريح به انجا مي روند، واقع شده، متأسفانه این روستا و این منطقه به شکل عجیبی در طی سالیان سال زیر گرد وغبار فراموشی تاریخ مانده است و امروزه روز هم که می تواند مرکز غنی و قابل توجهی برای جذب توریست و گردشگر و بالابردن شرایط اقتصادی منطقه ي توس باشد، همچنان مورد بی توجهی، بی مهری و بی مسؤولیتی متولیان فرهنگی كشورقرار می گیرد.

 

           

               این عکس دقیقا از پشت محلی گرفته شده که منسوب به منزل فردوسی است

                    و درست در مرکز روستا قرار گرفته. پر از زباله و نخاله ی بنایی

 ديروز هم كه دوباره با يكي دوتا از دوستان به محل زادگاه فردوسی رفتیم با کمال تعجب دیدم که همه چیز مثل سابق است، هیچ چیزی عوض نشده بود؛ یعنی بهتر نشده بود. با مردم روستا که حرف می زدیم عموماً از وضعیت موجود گله مند و عصبانی بودند. یک عده از جوانان معترض می گفتند: «شما هم آمدین طلاهای اینجا رو به یغما ببرین؟» منظورشان كاملا مشخص بود. آنقدر توی این سال ها وعده شنیده و عمل ندیده بودند که به همه شک داشته و دارند. می گفتند: «هر سال یک عده ای می آیند اینجا و از ما و خانه ی فردوسی بازدید می کنند. یکسری حرف ها هم می زنند و می روند ولی وضع ما همین است که هست. بهتر که نمی شود هیچ بدترهم شده. 

 

             

                              قسمت پشتی قلعه که پر است از زباله و خرابی

جالب اینجاست که بدانید بر بالای تپه ای که وسط روستا واقع شده و خانه ی منسوب به فردوسی است بچه های مهربان روستا تیله بازی می کنند. هیچ مراقبتی از خانه به وجود نمی آید، همه چیز خراب شده و خراب تر می شود. بچه های کوچک روستا البته فردوسی را می شناسند به قول خودشان: «خانه ی فردوسی بهترین جا برای بازی است، چون هم بالاتر از همه ی خانه هاست و هم همیشه سایه است.»

 

                 

                      این دو پیرمرد نزدیکترین همسایه های خانه فردوسی هستند

                       که کاملا در فقر و با کمک سایر مردم روستا زندگی می کنند

 

همسایه های فردوسی اما همه در فقر مطلق زندگی می کنند. فقر کاملاً مطلق. اینها را باید بروید ببینید. تأثربرانگیز است ولی باید دیده شود. کوچه های خاکی و خراب، لباس های مندرس و کهنه، اعصاب های خورد در کنار یک مهربانی اصیل روستایی اولین چیزهایی است که نگاه هر گردشگری را به خودش جلب می کند.

 

         

                اینها هم تیله بازها یا به قول ما مشهدیها توشله بازهای داخل خانه ی فردوسی.

                            حال می کردند مثل بچگی های خودم کثیف و شلوغ

 

مسلماً وجه تاریخی روستا و اهمیت فرهنگی آن در تاریخ ایران زمین با دیدن این مشکلات چندان به چشم نمی آید. شما نمی توانید بروید از زادگاه فردوسی دیدن کنید ولی فقر و خستگی همسایه های سراینده ی شاهنامه را از وضع موجود نادیده بگیرید.

به گفته ی یکی از اهالی: «الان روستا جمعیتش خیلی کم شد، اکثراً بیکار هستند، از وقتی که سهم ما را از آب سد کارده قطع کردند و به مشهدی ها دادند، روستا خالی شده.»

 

              

                  نکته جالب البته این بود که بعضی از همسایه های جناب فردوسی 

                          از نعمت  بهره مندی از ماهواره لااقل برخوردار بودند

             

به قول یکی از دوستان هم: «اگر این روستا یک روستای معمولی بود، رسیدگی به آن هم آسان بود، یک خیابان و دو تا کوچه می کشیدند و آسفالتش می کردند ولی تاریخی بودن روستای پاژ و بی توجهی و بی خیالی مسؤولین باعث دردسر اهالی شده.» 

یکی دیگر از دوستان هم حرف جالبی می زد. می گفت: « بریم از اداره ی اوقاف خواهش کنیم بیاید یکی دوتا امام زاده اینجا کشف کرده یا راه بندازد تا مگر وضع اینجا بهتر بشود. فردوسی که برای اینها شوربختی داشته انگار"

ای بابا

 

                          

                                    این هم میل اخنگان معروف توس

                    در قدیم این میلها یا برجها را به فاصله ی هر ۹فرسنگ راه

                     برای پیدا کردن مسیر اشخاص یا کاروان ها می ساخته اند

    

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
برگشتن به تن
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 13:26
 

                               شعرنامه ي چهارم من به تيرداد نصري

 

با همه ی دست هایی که دارم

هیچ خودکاری آبی نمی شود که از تو بنویسم

«چه چشم هایی داشتی

وقتی که مادر من بودی

و مارها از ستون مرمر بالا می رفتند.....»

 

.....می رقصیدی....

...... می دیدم.......

اگر حواس مرگ، پرت دنیا باشد

و من مشق های شبم را ننویسم

 یا اگر کافور به میم الفبا نرسد

تکلیف پلک های معشوقه ام چه خواهد شد

که می خواست

سرمه اش را به چشم های من بریزد

تا شبم را غلیظ تر کند...؟

راستی

حالا که من به تو برمی گردم

 آیا ما سرنوشت را می سازیم یا سرنوشت خودش را به ما تحمیل می کند؟

 

مادرم می گفت: تو بگو این کدام دوستت بود که نقاشی می کرد... که شعر هم می خواند... که صدای خوبی هم داشت... که اصلاً حرف نمی زد... پس تو کی می خوای این اتاق را تمیز کنی... این دست ها را بتکانی..... و رو به این بهار از راه نرسیده... چند تا سرفه ی بلند... ؟

 

رد می شوم از سر سطر

می نویسم باز

صحرا همیشه هست

ای زبان مخفی خاک!

چه کسی حالا

چشم مار را از خواب های من دور می کند

تا کجاوه ی مادرم به صحرای هفتم نرسد

و من ننویسم او که بود در طوفان شن؟

... می رقصید...

... می دیدم...

از خودم... از خورشید... از ریشه های اولیه ام... از مادري که مرا زائیده... از مارها... از این دوست گم شده ی نقاشم... از سیگار... از دغدغه... از صبر... از کنند... از که... از می خواهم... می خواهم که صبر کنند...

 به چشم برهم زدنی

بروم به دنیا بیایم از... مادرم... کمی

و رو به این جهان ناشناخته... چند تا سرفه ی بلند:

که ای خاک!

ای زبان درخت!

من را به درونم برگردان، به واژه های مادرم... به مادرم که می گفت:

«پس این کدام دوستت بود که نقاشی  می کرد و گاهی از لمس خاک به درون خانه برمی گشت»

تا بروم از سر سطر

خط چشم بردارم و بنویسم...

اگر حواس دنیا.... پرت مرگ باشد

و در چشم مار، اشک من برقصد

تکلیف دست های معشوقه ام چه خواهد شد

که می خواست

برایم انار بشکند... این روزها... از دست رنگ؟

با این سر سرگردان

راستی

اگر نشود یک شعر عاشقانه بگویم

جواب مادرم چه می شود پس؟

 يا.....

این کدام دوستم بود که شعر می خواند..... که ساز هم می زد... که صدای خوبی هم داشت...

که مادرم را فرامی خواند ....به سمت جهان؟

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
فردوسیا3
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:18
 

 

                   بررسی موسیقی شعر در شاهنامه


گفتگوی کوتاه من با دكتر نقيب نقوي استاد دانشگاه فردوسي مشهد به بهانه بزرگداشت روز فردوسي  و چاپ كتاب  ايشان "شكوه سرودن" ( بررسي موسيقي شعر در شاهنامه) كه به طور تخصصي اولين پژوهش علمي در اين زمينه است.

 

                          

آقاي دكتر! اجازه بدهيد با يك سوال كلي شروع كنم؛در تاريخ ادبيات فارسي، شاعران حماسه سراي زيادي وجود داشته اند كه به سرودن آثار حماسي اهتمام ورزيده اند اما چرا بعضي مثل فردوسي چنين ماندگار مي شوند و به اين شكل آثارشان در ذهن مردم ايران جاودان مي شود؟


ببينيد حتي اگر كار سترگ فردوسي را در سرودن 48 هزار بيت به صورت داستانهايي مختلف در نظر نگيريم و بخواهيم او را فقط از لحاظ شخصيتي بررسي كنيم، بايد بگوييم او داراي يك روح حماسي بود. فردوسي از درون، شخصيت ساخته و استواري داشت. چون يك "دهقان نژاد" بود و مي دانيد كه دهقانان در آن زمان طبقه اي محترم و مهم بودند. از طرفي، فردوسي علاقه زيادي به كشورش ايران و سنتهاي كهن آن داشت. موضوع خردورزي و ستودن خرد هم از ديگر امتيازهايي است كه او را در برجسته شدنش ياري مي كند. شما نگاه كنيد كه آيا كسي به او مالي داده است يا او از كسي توقع چيزي داشته؟ جوششي در فردوسي شكل گرفته بود كه برخاسته از آن ناسيوناليسم و راسيوناليسمي بود كه او به آنها عشق مي ورزيد. اين مسأله حتي در ادبيات معاصر ما هم به چشم مي خورد. كسي مثل مرحوم اخوان ثالث نيز چنين روحياتي داشت. آن وقت شما شرايط اجتماعي را هم در نظر بگيريد كه وقتي در كنار اين ويژگيهاي دروني فرد قرار مي گيرد، اثري سترگ همچون شاهنامه خلق مي شود.

*اين شرايط اجتماعي كه مي فرماييد، منظورتان يك شرايط ناموزون تاريخي است يا معتقديد هر شرايطي مي تواند مولد آثاري بزرگ شود؟

نه، منظور همان شرايط ناموزون است. فشارهايي كه آن زمان به مدت چند سده بر مردم ايران وارد مي شد. آن توهينهايي كه مي شد و آن نابسامانيهاي اجتماعي كه بوده، به دنبالش يك سامان فرهنگي همچون شاهنامه را دارد. همان طور كه نابسامانيهايي كه در حدود 300 سال توسط مغول و تيمور به ايرانيان تحميل شد، باعث به وجود آمدن اثري به نام مثنوي معنوي شد. بنابراين، به گمان من، هر نابساماني اجتماعي در ايران يك سامان فرهنگي به دنبال خود داشته يا به قول شما هر ناموزوني تاريخي با خود توليد آثار بزرگ ادبي را به همراه داشته است كه اجمالاً شاهنامه و مثنوي معنوي، آن سامانه هاي فرهنگي هستند كه گفتيم.

*آيا مي توانيم اين حكم كلي را بپذيريم و به همه تاريخ نسبت بدهيم؟ اينها كه فرموديد زمان شمولي و مكان شمولي هميشگي دارد؟


من مي گويم اينها مسلمات ساده تاريخي هستند كه در روان شناسي تمام اقوام و ملتها بررسي و اثبات شده است. وقتي يك موقعيت نابسامان اجتماعي به يك جامعه تحميل مي شود و آن جامعه هيچ پناهگاهي ندارد، به ناچار تنها پناهگاهش را خودش مي داند يا بهتر بگويم، روان فردي خودش را. به اين اعتبار است كه آن آثار بلند عرفاني، حماسي آفريده مي شود.

*يعني مي فرماييد ضروريات اجتماعي دوران فردوسي به نحوي بوده كه اگر ابوالقاسم فردوسي دست به سرودن شاهنامه نمي زد، شرايط، يك نفر ديگر را مجبور يا مأمور به اين كار مي كرد؟


سؤال خوبي مي كنيد! ببينيد قبل از فردوسي هم كساني به سرودن شاهنامه مي پردازند. بعد از او هم خيلي ها اين كار را مي كنند. اگر فردوسي، گرشاسب را به هر دليلي از شاهنامه حذف مي كند، يا داستان آرش را به آن شكل دقيقش نمي آورد، مبدأ اين ستاره دنباله دار تا روزگار ما مي شود. اما آثاري كه 40 يا 50 سال قبل و بعد از فردوسي سروده مي شود، هيچ كدام با شاهنامه قابل مقايسه نيستند، چون تنها بايد فردوسي پيدا مي شد و نه هيچ كس ديگري، چون زمانه ايجاب مي كرد كه نطفه آن چيزهايي كه در زهدان ذهن ايرانيان بسته شده بود، توسط انسان خلاق و حكيمي مثل فردوسي با آن قابليتهاي ويژه بالنده شود. ويژگيهايي كه گفتم، دو محور اصلي دارد: يكي وطن پرستي و عشق به وطن و ديگري خردگرايي.

                         
*آقاي دكتر، اگر اجازه مي دهيد مسير بحث را عوض كنيم. شما به تازگي كتابي تحت عنوان "شكوه سرودن"، بررسي موسيقي شعر در شاهنامه به چاپ رسانده ايد. بفرماييد كه از لحاظ موسيقيايي كار فردوسي را در چه سطحي ديديد؟


كارما در اين كتاب بررسي موسيقي بر مبناي قافيه بوده است. به پيشنهاد دكتر شفيعي كدكني، آمديم هزار و 14 بيت از دقيقي طوسي گرفتيم، هزار بيت هم از گرشاسب نامه گرفتيم و سه هزار بيت هم به طور تصادفي از فردوسي. هنگام مقايسه اين ابيات از اين سه شاعر بود كه توانستيم به هنر فردوسي پي ببريم. متوجه شديم كه به عكس آن دو ديگر، هيچ تعمد و تصنعي در كارش ندارد؛ ولي اكثراً از آن دسته از قوافي استفاده مي كند كه "اعنات" دارد، لزوم مالايلزم هست. قافيه هايش بسيار غني است. خيلي بندرت يك قافيه پيدا مي كنيد كه يك همساني داشته باشد، بيشتر دوهمساني يا سه همساني است.
مثلاً خيلي كم پيش مي آيد كه دانا را با كلمه اي مثل "گويا" قافيه كند.


*پس از اين روش مي توان براي شناسايي ابيات دستكاري شده و الحاقي شاهنامه استفاده كرد؟


بله دقيقاً، دستاورد ما هم همين بود. چون از رهگذر دسته بندي قوافي و بررسي موسيقي شعر فردوسي، به يك قانونمندي رسيديم كه بسياري از ابيات الحاقي و دستكاري شده را كه بر اثر بي سوادي يا كم سوادي ناسخان و كاتبان به وجود آمده، مي توان شناسايي كرد و به شعر راستين فردوسي دست يافت. حتي از اين طريق مي توان اصيل ترين نسخه موجود از شاهنامه را هم شناسايي كرد كه به گمان من چون تمام نسخه هاي موجود را مد نظر داشتيم، نسخه فلورانس اصيل ترين نسخه است و اين را از راه بررسي موسيقيايي ابيات آن به دست آورديم . براي مثال، در نسخه مسكو كه از نسخه لندن گرفته شده، اين بيت آمده كه:
عروسم نه بايد كه رعنا شوم
به نزد خردمند رسوا شوم
اين نسخه "رعنا" را با "رسوا" قافيه كرده؛ اما در نسخه هايي ديگر به جاي "رسوا" كلمه "كانا" آمده است. از لحاظ موسيقيايي، اين "كانا" كه دو همساني با "رعنا" دارد درست تر به نظر مي رسد، چون همان طور كه گفتم فردوسي عموماً قوافي اش را با دو يا سه همساني مي آورد. در ضمن اينكه هم "رعنا" و هم "كانا" در لغت به معناي احمق هستند و با آمدن خردمند در مصراع دوم تناسب معنايي زيبايي به وجود مي آورند و اين چنين، هم فرم و هم محتوا هر دو در كنار هم خوش مي نشينند. اين را مي توان به ساير ابيات هم تعميم داد و سره را از ناسره بازشناخت.

 

                             


*حالا چه شد كه مبناي بررسي را فقط بر روي قافيه گذاشتيد؟


با آقاي دكتر شفيعي كدكني كه مشاوره مي كردم، نظرشان اين بود كه قافيه ها گوياتر هستند. مثلاً عطار "شنفت و گرفت" را در شعرش قافيه كرده اما امروز مي گويند اين كار غلط است؛ در حالي كه در روزگار عطار اين كلمه ها را "شنوفت و گروفت" تلفظ مي كردند. حرف اين است كه ما روي قافيه مي توانيم استناد زباني كنيم كه باز اين براي شناختن ابيات درست از نادرست، بسيار مفيد است.

*به غير از اينها، شما شاهنامه را از ديگر جهات مثل موسيقي دروني و بيروني داراي چه امكانات و وضعيتي مي دانيد؟


از اين لحاظ هم فردوسي در اوج است. براي مثال، به اين بيت كه هم فردوسي آورده و هم دقيقي طوسي، توجه كنيد. بيت دقيقي اين است:
يكي بود نامش خشاش دلير
پذيره نرفته و را نره شير
اما ببينيد فردوسي چه مي گويد:
گوي نامدار است و شاهي دلير
نينديشد از جنگ يك دشت شير
يا درگرشاسب نامه آمده است:
نه هر كس پي شير شد خورد گور
بساكس كه از شير شد بخت شور
حالا ببينيد با همين قافيه فردوسي چه مي كند:
بسان پلنگي كه بر پشت گور
نشيند برانگيزد از گور شور
اصلاً منش زباني و بينش فردوسي در يك سطح ديگر است. يا وقتي كه درباره بهمن پسر اسفنديار كه آمده تا پيامش را به سيستان برساند صحبت مي كند؛ آن ديده باني كه بهمن را سوار بر اسب مي بيند، گزارش مي كند كه يك نفر دارد مي آيد كه ما نمي دانيم كيست. مي گويد:
كه آمد نبرده سواري دلير
به هراي زرين سواري به زير
مي دانيم كه موسيقي "هرا" و "زرين" پشت سر هم صداي نفس نفس زدن اسب را در ذهن تداعي مي كند و به بيت از لحاظ موسيقي دروني انسجام خاصي مي دهد.

*اگر اجازه بدهيد، سؤال ديگري مطرح كنم كه ذهن خيلي ها را مشغول كرده و آن اينكه سرانجام آيا فردوسي، محمود غزنوي را مدح كرده است يا نه؟


فردوسي او را مدح كرده. بله، ولي اصلاً به اين خاطر نبوده كه او را واقعاً مدح كند تا مثل خيلي هاي ديگر از او چيزي بگيرد. در آن روزگار نه صنعت چاپ داشتيم و نه امكاناتي ديگر. فردوسي حيفش مي آمده كه زحمات سي، چهل ساله اش از بين برود. اگر چه آنها در حدود 250 سال تا چاپ اولين نسخه شاهنامه به طور شفاهي در سينه مردم ماند. ولي بله، او محمود را ستوده. اما وقتي هم كه شاهنامه را برد و يك مقداري خواندند، محمود غزنوي اگر يك حرف راست در عمرش زده باشد شايد اين باشد كه به فردوسي گفت: "شاهنامه هيچ نيست جز حديث رستم و در سپاهيان من هزاران مرد مثل رستم وجود دارد."
فردوسي هم گفت: "ندانم كه در سپاه تو چند نفر چون رستم هست، اين قدر دانم كه مادر گيتي فرزندي مثل رستم نيافريده است." حرف راست محمود همين بود كه گفت "تو حديث رستم را گفتي" چون از شاهي مثل محمود در تمام شاهنامه در حدود هفده يا هجده بيت بيشتر سخن به ميان نيامده است.

*گفتگو طولاني شد، از شما تشكر مي كنم اما به اين سؤال هم پاسخ بدهيد كه اگر شاهنامه نبود...


اگر شاهنامه نبود، باور كنيد كه از قوميت ايراني هم خبري نبود. شاهنامه بزرگترين اثر حماسي جهان است. ما فضل تقدم "ايلياد" و "اوديسه" و گستردگي 2500 بيتي "مهابها راتها" را پنهان نمي كنيم، ولي هيچ كدام به پاي شاهنامه فردوسي نمي رسند. شخصيتهاي اسطوره اي در شاهنامه طوري نيستند كه دست نيافتني باشند.چيزي مثل "هركول" يا "پرومته". آنها هم انسانند، مثل خود ما. به همين دلايل است كه مي توانيم بگوييم شاهنامه سند لياقت زبان فارسي است و نشان مي دهد كه اين زبان لياقت ماندگاري را داشته است و تا هميشه نيز خواهد داشت.

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
فردوسیا2
شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:14
 

                 

             هدف فردوسی بیان « دادگری» است

 

گفت و گوی كوتاه من با دکتر راشد محصل به بهانه ی نزديك شدن 25ارديبهشت روز بزرگداشت فردوسی. سعی می کنم تا آن روز حداقل 3مصاحبه ي ديگر در همين زمينه دروبلاگ قرار بدهم.

 

                         

 

*آقای دکتر! هميشه يك مساله وجود داشته كه باعث دعوا و بحث در بين عامه ي مردم و حتي متخصصين ادبيات مي شده. اين مساله هم بحث شيعه يا سني بودن فردوسي است. من در كتاب "شناخت فردوسي" خواندم كه نويسنده كلي دليل آورده بود كه فردوسي سني است.خيلي ها نظر ديگري دارند. شما بفرماييد که بالاخره فردوسی شیعه است یا سني؟ البته براي من خيلي مهم نيست كه او چه دين يا چه مذهبي داشته ولي به هرحال بحث جذابي است.

 

** ببينيد حتمی آن است که فردوسی قطعاً شیعه مذهب است، اما درباره ی اینکه چه مذهبی از مذهب های شیعه را برگزیده، مورد بحث است. عده ای از محققان مثل آقای محیط طباطبایی یا دکتر صفا می گویند، شیعه ی زیدیه بوده است. مرحوم زریاب خویی در کنفرانس پاریس یک سخنرانی کرده تحت عنوان «نگاه دیگر به مقدمه ی شاهنامه فردوسی» که در آنجا بعضی نکات را جدا کرده و گفته اینها بر مذاق اسماعیلیه است اما آنچه معلوم است این است که این نکات، برای شیعه ی دوازده امامی و شیعه ی اسماعیلیه مشترک است. همچنين همین طور که خودتان هم می دانید صحبت معتزلی بودن ایشان هم بوده است اما این درست به نظر نمی رسد چون شیعه ی معتزلی ترکیب نادرستی است. معتزله مربوط به پایان قرن اول است اما شیعیان ما با اختلافشان با بقیه فرقه ها در ولایت بلافصل شان است. بنابراین بین تشکیل معتزله با شیعه۸۰ سال فاصله است پس اتفاق نظر محکمی وجود ندارد. اما بیشتر فردوسی پژوهان او را شیعه می دانند.

 

* يادم هست شما يكباردر يك سخنراني روي نقش دهقانان در شاهنامه تاكيد زيادي داشتيد؛با توجه به اینکه فردوسی، خودش دهقان بوده، توضيح بيشتري اگر در اين باره بدهيد خواندني مي شود قطعا...

 

** خواهش می کنم این یکی از عمده ترین مسائل شاهنامه است که کمتر به آن توجه شده، ببینید شاهنامه اصلاً بر مدار پهلوانان می چرخد نه بر مدار پادشاهان. پادشاه تنها وجودش لازم است، نه تصمیم گیرنده و نه اجراکننده.

فردوسی در خود شاهنامه در ماجرای پادشاهی دارا که او ابراز بی نیازی می کند از موبدان، پهلوانان و مشاوران، بلافاصله جواب می دهد که:

چو گویی که وام خرد توختم

همه هر چه بایستن آموختم

یکی نغزبازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

و در همان جاست که اسکندر عکس این را انجام می دهد و می نشیند با دهقانان و پهلوانان مشورت می کند و می گوید: این مشورت ما پیروزی است. به نظر من اصلاً پهلوانان و دهقانان یکی هستند. ما فراوان داریم که «یکی پهلوان بود دهقان نژاد» که گویا مهمترین وظیفه آنها حفظ مرزها و نگهبانی سنت ها بوده یعنی همان کاری که پهلوان باید انجام بدهد دهقانان انجام مي دهند. اين موضوع كمتر مرود توجه واقع شده ما بادي به اين موضوع بپردازيم.من معتقدم اين دو يعني پهلونان و دهقانان يك گروه بوده اند. حتي ما اگر نگاه بکنید در آثار پس از اسلام،مي بينيد كه دهقانان به عنوان نگهبانان دانش بسیار ستوده شده اند. حکایت داریم که یکی از حاکمان عرب وقتی به سیستان می رود، می گوید: از دهقانان یکی را پیدا بکنید که اینها صاحبان دانش اند تا من با او مشورت بکنم.

اگر اشتباه نکنم کسی را به نام «بسپهری» به او معرفی می کنند که ظاهراً این بسپهر باید «واسپهر» به معنی شاهزاده  و بزرگ باشد. اصلاً تنها طبقه ای که در زمان خلیفه ی دوم هم به رسمیت شناخته شدند، همین دهقانان بودند. تاریخ طبری بسیار روی این نکته ها تأکید کرده. از طرفی به نظر من هدف شاهنامه، احیای سنت های جوانمردی است یعنی دقیقاً همان چیزی که در خود شخصیت های نیک شاهنامه شما شاهد آن هستید؛ چه در «پیران ویسه» باشد، چه در رستم و چه در گودرز.

  

* سؤال دیگری هم که هنوز مبهم است همان جریان رابطه ی فردوسی و سلطان محمود و آن جریان«صله» و دیگر چیزهاست، شما اين ارتباط را چطور ديده ايد؟

 

** جریان های مغول را که می دانید و اینکه پایان ویرایش اول شاهنامه در سال 384 بوده و ابتدای سلطنت محمود غزنوی تقریباً 386 بوده است.

بنابراین آن داستانی که عروضی سمرقندی در چهار مقاله به آن اشاره می کند، همانطور که دکتر رجایی بخارایی هم می گوید، از نظر تاریخی و غیر تاریخی سراپا غلط است.

اما در اینکه فردوسی، محمود را می شناخته ظاهراً در سال 385 به این شناخت می رسد، در این سال هم جنگ محمود با سیمجوریان اتفاق افتاد. احتمالاً در سال 387 محمود هم به فردوسی توجه نشان می دهد. علتش هم این است که او می خواهد مردم را گول زده و با خود همراه کند.

او از یک طرف می خواهد سامانیان را از میان بردارد و از طرف دیگر صفاریان را از بین ببرد که پایگاه های مردمی قومی دارند.

بنابراین محمود باید توجهات مردمی اش را زیاد کند. اما در مورد اینکه وعده ای به فردوسی داده باید گفت که از جانب فضل بن احمد اسفراینی بوده، نه محمود غزنوی. ظاهراً در سال 400 فضل بن احمد متوجه کار فردوسی بوده. معتقدم که اطرافیان محمود خیلی زود فردوسی را شناختند، آن قدر زود که فرخی که تقریباً تا سال 421 زنده است، خیلی شدید به فردوسی می تازد، عنصری می تازد، امیر مغزی می تازد. البته اینها نشان می دهد که محمود از دست فردوسی ناراحت است و اینها سعی می کنند این کار را برای خوش آمد او انجام دهند. اما آنچه که در چهار مقاله و دیگر کتب آمده جنبه ی حکایتی آن بر واقعیت می چربد و بنیان درستی ندارد.

 

* درباره ي جنبه های هنری شاهنامه چه نظري داريد. مي دانيد كه خيلي ها مي گويم شاهنامه نظم است و فاقد جنبه ي هنري.جوابهاي زياديبه اين مساله داده شده ولي شنيدنش از زبان شما هم مهم است.

** ببینید شاهنامه بر پایه ی یک ضرورت و آمادگی محیط ساخته شده؛ هم ضرورت زمانی و هم ضرورت ملی.

ما در حماسه می گوییم: دوره ی گردآوری حماسه ها مانند دوره ایجادشان است یعنی یک دوره ی قهرمانی باید باشد. پس یک ضرورت زمانی، فردوسی، ابوالمؤید و مروزی و همه را وادار به سرودن می کرده و بعد یک جنبه ی هنری مشوق آنها بوده. مردم تنها به جاذبه های ملی گرایش پیدا نکرده اند بلکه به جاذبه های هنری شاهنامه که در آن زیاد هم هست تمایل پیدا کرده اند.

اصلاً بعضی استعاره ها که فردوسی به کار برده واقعاً منحصر به فرد است. او تمام آثار قبل از خود را در نوردیده و تومار آنها را در جنبه های هنری پیچیده و به عنوان یک اثر متفاوت ارائه داده است.

اما ببینید این درست که زبان، خیلی اهمیت دارد و فردوسی هم به زبان یک ظرفیتی داده که ماندگار شده است، اما اینها تمام مسأله نیست. مسأله ی اصلی شخصیت این فرد است و اینکه شاهنامه، یک هدف دارد. چیزی که در نظر فردوسی است یک مسأله آرمانی است و آن «دادگری» است.

حتی این در همان آغاز شاهنامه بیان می کند:

 کسی کو شود زیر نخل بلند

همان سایه زو بازدارد گزند

و این نخل بارمند مگر چیزی جز «فرهنگ» می تواند باشد؟! یکی از پژوهشگران آلمانی به نام «کنوت» کتابی دارد به نام «آرمان شهریاری ایران باستان»  هم این را توضیح داده که از گزنفون تا فردوسی آن حکومت آرمانی دارای یک پایه گذاری خاص با یک هدف خاص به نام "دادگری" است که مرکزیت آن با اخلاق است.

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
باورش سخت است دروغهایی که نمی گویم
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:15
 

مشت راستم را اگر باز كنم

و تو اگر....بيايي....جلوتر

مي بيني

 جز دو چشم سرد اميدوار

كه به گلوي تو خيره مانده اند

چيز ديگري.....نداشتم

در اين اتاقٍ عصر

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |