دوتا کار همین جوری
============
با عطری از بهترین عطرها
پیچیده در بوی تنم
.....
وقتی که رنگ ها به هم نزدیک می شوند...
دانه های برف
روی دندان های خیس... باریده است
او مقاومتی نکرده بود
دختر چرا مقاومتی نمی کند امشب
چرا یکسره ایستاده در سفیدی برف ها امشب؟
و لب های من چرا یکسره خشک اند؟
در قاب هاي پنجره ی من بودم...خالی
از زاویه ای که من هستم،خیابان در ادامه ي خود هست، پنجره را بسته ام، و دانه های برف در انحنایی ازرمز...در گلویم آب می شوند
و لب های من چرا یکسره خالی ست؟
پرده را پس می زنم.انگار که در کویربوده باشم.شیرآب چکه می کند.گلویم را به پنجره می چسبانم.عرق کرده است. سرما آب می شود. می ریزد توی تنم / می افتم / روی تخت
می ریزم و آب می شوم / پای لب می ریزم
مسافرخانه چی چرا چیزی نمی گوید:
« لااقل جلو در نایستید...»
و چرا خیابان یکسره خشك است؟
دختر چرا مقاومتی نمی کند امشب؟
تسلیم بی چرا و چگونه
دانه های برف از اندامم رد می شوند
رنگ حسرتم را به پنجره می بخشم
و در اتاق شماره 7
ماری به استخوانم می پیچید
===============================
( در نمایشگاه کتاب / همه روزهاي هفته تويي )
اگرچه گرما شلوغ می کند
ولی خستگی عصر... میان این همه چشم
بهانه ي شاعر برای خوردن چای است
- قند پهلو باشد؟
هلال می چرخانی در تاق ابروها
رد چشم که از کتاب ها می گذرد بهانه را بپذیر
- دیده بودم که طعم نمناکی تعقیبتان می کند
آمدم بگویم دریا همین نزدیکی ست
حواستان باشد
ما گاهی حواس درختیم در مشام کویر
کتاب های روی پیشخوان
تعارف صندلی به خوردن چای اند
وقتی که ران هایت روزهای هفته را تعطیل کرده است
و جمعه رنگ ساق توست در ابتدای عصر
کم رنگ یا پر رنگ؟
فرقی نمی کند
این روزها...
راستی
اين روزها طوری شده ام
که يادم مي رود چایم را تمام كنم
يا دست معشوقه ام را بگيرم
كه در اختيار چشم ها گم نشود

