اوهو
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 18:17
به احمد رضا احمدی
می خواستی بروند
می خواستی از اتاق بروند
هر دستی ادامه ی دستی بود
زنجیره ی بودن در اتاق....
گفتی عکسش را بدهید به درخت
:« پای خونش ایستاده ام»
کوچه بوی کافور می داد
آمده بودند انار ببرند
گفتی...صدا که از پنجره برخاست
چراغ بگذارند پشت در
از اتاق بروند
...گفتم:« نگران نباشيد ، برويد
من او را دوست دارم
حتي اگر
چايم
سرد شده باشد »

