تبليغاتX
به سین

خدایا
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 13:58
 

 به: مرتضی شاهین نیا

يعني دنيا براي خودش باشد؟

براي آپارتمان هايش

كه يك نفر صدا بزند:

سينيوريتا!سينيوريتا! (و ميز سر ساعت چند؟ كوك شده باشد از قرار)

و تو از آن پايين سرگيجه بگيري؟

 

يعني دنيا براي خودش باشد

براي روزنامه هايش

كه يك نفر به قله ي اورست برسد

به سرخپوست ها و اسكيموها علامت بدهد:

 

« من اگر چشم هاي تو را كشف نمي كردم

جهان استعاره اي خاموش بود

از آن دورها »

 

و تو در دامنه ها سرگيجه بگيري

 

....... يعني خدا براي خودش باشد........؟

......براي بنده هايش.......؟

......وقتي كه آسمان......زير پوستت......؟

 ..... زمين.... در استخوان هايت.........؟

.......تير کشیده است.........؟

......و تو آن پایین.......؟

.....سرگیجه گرفته ای......؟

 

سرگيجه که در همه ي جهات .... می گیری

یادت باشد

همه چيز از سر ميز خودت شروع مي شود

وقتي که به اسكيموها و سرخپوست ها علامت مي دهي

و آپارتمان ها و روزنامه ها را

.... و خدا را

در استعاره ا ي روشن

مي آفريني

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
تلفنا
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 14:10
 

 

داخل تلفن چه حرفهايي دارد        اين پشت تلفن

مثل وقتي كه مكث ها در گوشي ها            

و چشم ها در مكث ها به عقب برمي گردند

و پلك ها و شماره گيرها آهسته مي شوند             به حكم صدا

 

- عزيزم تلفن فقط يه وسيله س...

من كه ديدم وقتي حرف مي زني چه جوري....

 

و تازه چه حرف هايي دارد                اين پشت تلفن

مثل وقتي كه نگاه ها در نگاه ها ته نشين نمي شود

و مکث های اندوهگین

خون آدم را آتش می زند

....

تلفن اما ويژگي هاي خودش را دارد

با حنجره اي از بوسه ها و پيغام ها

و سينه اي از مكث هاي پي در پي براي طبيعي ترين اوقات آدم در احتياج نگاه ها

 

- مثل سنگ صبور و از اين حرفا ديگه....

 

كه انسان ها براي فرار از همهمه ها به امواج دل مي سپرند

كنار ساحل گوشي ها و گوش ماهي ها

بدون فهميدن نگاه ها براي نگاه ها

و دست ها براي دست ها

 و نيازها براي ( پرانتزها )

كه صدا جزئي از اندام است در               آ(.....)خ

وقتي كه هيچ خطي را نگرفته اي

پشت اين خط

 

- عزيزم تلفن كه گفتم يه وسيله س تو چرا گوش نمي دي....

 

 و بعد

يك جور نانجيبانه اي از تو دورم

که خون اندوهگینم آتش گرفته است

مثل چشم ها كه از چشم ها

و دست ها كه از دست ها

و چيزهاي ديگري هم که هست....

مثل فعل هاي داخل نقطه چين ها

در نقطه چين هاي داخل فعل ها

و بعد هم...

- چرا شبها دير مي خوابي...؟

خودت می گفتی باید با خونمون زندگی کنیم...

......

.....

.....

چقدر توي سيم ها حرف براي گفتن گذاشتم

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
منا
سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 15:29
 

به: رضا سالاری

 

می نویسم: «تو»... یک جور عجیبی زن می شود           ........به شما..........

می نویسم: «او»... یک جور عجیبی از دخترانگی می رود ....... به ایشان.......

می نویسم: «من» یک جور عجیبی مرد می شود             ......... که ما..........

که ما...اصلاً هیچ

به قول سهراب ... ما اصلاً نگاه

«شما»..........مشق عشق کنید

«ایشان» هم که خط مغازله را گرفته اند....

به کجا؟

به درک

حمل حرف کنیم بگذار

این چیزها نه آن آرامش بی گفتگویی می شود .......               که نگاه.....

نه آسمانی برای پرنده ی بی طاقتی....                                  که دل است

آن وقت.......

من می مانم و شما

ضمایر نزدیک ...... ضمایر دور

 

پس تو چرا فرد می نویسی اینها را؟

 

جمع که می بندم از هم دور می شویم....

خاطر ناجمع می شوم.........انگار.......

حالا........؟

نمی دانم عیب از این ضمایر غمگین است

یا پرنده های بی طاقتی ....

که ما داریم

 که ما نداریم

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
دستا لبا
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 16:56
 

 

هیچ فنجان ترک خورده ای

 لب های مرا ندزدیده

و هیچ میز کهنه ای

در هیچ قهوه خانه ای                       روبروی تو

در انتظار لمس هيچ دستي نبوده است

و هیچ کسی را به نوشیدن قهوه ای تلخ                          میهمان نکرده

چرا به رنگ ها شک کنم؟

نه سیاه، نه سپید

در قهوه ای ترین روزهای یک انسان

كه روي دستش....ریخته

در اختیار خوردن فنجانی قهوه

لب هایم را.... پشت میز......

پشت دست های خاکستری تو .......

جا می گذارم

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
ایرجا
شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 10:32
 

                  ترجیح خیابانی جلال آل احمد به ایرج میرزا

 

              

اين جا ابتداي بولوار جلال آل احمد يكي از  خيابان‌هاي اصلي در بولوار وكيل آباد مشهد است. اسم اين بولوار تا چند ماه پيش «ايرج ميرزا» بود اما يك شبه به « جلال آل احمد» تغيير نام پيدا كرد. هيچ كس نفهميد چرا.اگرچه زمزمه هاي زيادي در اين باره به گوش مي رسيد ولي هيچ كس اطلاع دقيقي در اين رابطه نداشت. روزنامه ها و رسانه هاي شهر هم نمي توانند در خصوص اين تصميم چيزي بنويسند (!) اين خيلي مهم است. با اين وجود همه چيزها به اصطلاح در هاله ای از ابهام وجود داشت تا اينكه چند روز پيش به دليل فشار افكار عمومي و درخواست ساكنان منطقه، اين پرده در ابتداي بلوار ايرج ميرزاي سابق و جلال آل احمد كنوني نصب شد و مهم‌ترين دلايل اين تغيير،از سوي مسئولان فرهنگي شهرمشهد براي مردم به شكلي كه در عكس مي بينيد،بازگو شد.

به اعتقاد مسئولان فرهنگ دوست مشهدي: ايرج ميرزا بنيانگذار نوع خاصي از ادبيات پورنوگرافي(مستهجن) است كه تا پيش از او هرگز مضامين و مفاهيم مبتذل بدين سان در عرصه فرهنگ مكتوب ما وارد نشده بود.

حواس پرتي دوستان اين‌جاست:

اول اينكه «نوعي ادبيات پورنوگرافي» يعني چه؟ قيد «نوعي» در اينجا چه معنايي مي دهد؟دوم اينكه كاش دوستان سري به ادبيات گذشته مي زدند.لااقل به كتاب هاي «سيري درغزل فارسي» يا «شاهدبازي» دكتر شميسا نگاه مختصري مي‌انداختند يا از يكي از استادان دانشگاه فردوسي در اين‌باره مشورت مي گرفتند تا بدبخت ايرج ميرزا را اولين سراينده شعرهاي به اصطلاح خودشان «نوعي پورنوگرافي» ندانند. البته اين بماند كه شعر ايرج ميرزا و كساني مثل عبيدزاكاني  به هيچ وجه در زيرمجموعه عنواني به نام «ادبيات پورنوگراف» دسته بندي نمي شود. لغت پورنوگرافی ریشه یونانی دارد و از ترکیب دو واژهء پورن (به یونانی: πόρνη و به انگلیسی: pornē ) به معنای فاحشه و واژهء گرافو (به یونانی: γράφω و به انگلیسی:graphō) به معنای به طرح و نگارش بوجود آمده است. که ترکیب معنای «طراحی و نگارشِ فاحشگی» را می‌رساند. اگرچه تعريف مدرن و جامعي كه مورد قبول تمام جوامع قرار گرفته باشد هنوز نوشته نشده، اما يك نكته در تمام تعاريف مشترك است و آن عيان و بي پرده بودن در موضوعات جنسي و سكسي است. اختلاف نظر بيشتر بر سر اين است كه آيا اين توليدات هنر است يا مستهجن، خوب است يا بد، بي ضرر است يا مضر؟ مردم اغلب به محصولاتي بر چسب «پورنوگرافي» مي زنند كه اصول عقيدتي آنان را زير پا گذاشته باشد .در حالي كه اشعار ايرج ميرزا وجهي طنز و هجوآلود دارد آنهم با زيرساختي از اعتراض و انتقاد اجتماعي.

بلافاصله در ادامه دلايل دوستان آمده كه لبه تيز حملات ادبي ايرج ميرزا پيوسته متوجه مفاهيم ارزشي ديني و اركان اصلي شريعت (از جمله نماز) بوده و بر نمادهاي اصول و فروع دين و نهادهاي برخاسته از آن به طور مكرر حمله شده است.

از آنجايي كه اين اتهامات بلافاصله بعد از بيان اتهام «بنيانگذار نوع خاصي ادبيات پورنو...» به ايرج ميرزا آمده اميدوارم منظورشان اين نباشد كه او پورنوگرافي را به فضاي اركان اصلي شريعت كشانده... چون چنين چيزي امكان پذير نيست. اما اينكه دوستان فرهنگ دوست ما لبه تيز حملات ايرج را «ادبي» دانسته اند،در نوع خود قابل تامل است. چون در نظر كساني كه چنين ديدگاهي دارند نوشته هايي از اين دست، يكسره «غيرادبي» و مستهجن‌اند و كساني كه آن ها را توليد مي كنند آدم‌هايي مبتذل و نااديب.

ایرج میرزا از شاعران برجستة عصر مشروطیت است.سبك سهل و ممتنع او را عموما با شيوه نوشتاري سعدي مقايسه مي كنند. شاید بتوان وی را از شاعران مطرح دوران تجدد در ادبیات ایران نیز به شمار آورد.نكته جالب توجه اينجاست كه شعر «مادر» او، سال هاست در كتاب هاي درسي همين حكومت گنجانده شده ولي در نظر متوليان فرهنگي آن، اين شاعر بزرگ، انساني غيرقابل دفاع است. يكي از نمونه هاي زشت توهين به او و تحريف تاريخ ادبيات معاصر را در سريال خنده دار و سفارشي «شهريار» شاهد بوديم كه ايرج ميرزا را فردي لوده و خيره سر، نشان داده بود... بگذريم.

نويسنده اي به نام آرتور پلار در رساله ای به نام «طنز» نوشته : «رفته رفته نویسندگان امکان یافتند با شخصیت‌های مذهبی شوخی کنند . کار به جایی رسید که وقتی گنترگراس در "طبل حلبی"به  آب پاش کوچولوی مسیح اشاره کرد هیچ کس شکایتی نداشت . نقاشی ، مجسمه سازی و سینما آزادی یافتند تا هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند . درست است که "پازولینی" کارگردان فیلم "سدوم" در روز اکران فیلم اش کشته شد ولی این گونه آثار هر روز طبیعی تر نمود .»

دكتر شفيعي كدكني در كتاب «ادوار شعر فارسي» مي نويسد:« صداي اصلي مشروطيت، بيشتر، با ميهن پرستي است يا انتقاد اجتماعي. و اين صدا بيشتر در شعر ايرج و بهار ديده مي شود، بهار از لحاظ ميهن پرستي و ايرج به عنوان يك بورژواي اشرافي منتقد روابط اجتماعي. بعد از گذشت چندين دهه، من گوشم را كه به ديوار مشروطيت مي گذارم، دو صدا را مي شنوم: صداي بهار( و بالطبع عارف قزويني و ميرزاده عشقي) و صداي ايرج.»

سال گذشته هم كتاب «سيري در زندگي و آثار ايرج ميرزا» به كوشش علي دهباشي چاپ و منتشر شد. اين كتاب مجموعة مقالاتي است دربارة زندگي و سروده‌هاي ايرج ميرزا در كتاب‌ها و نشريات ادبي از دوران حيات ايرج تا كنون.افرادي چون، علي دهباشي ،دكتر محمد جعفر محجوب ،يحيي آرين پور ،دكتر داريوش صبور،نادر نادرپور ، دكتر غلامحسين يوسفي، دكتر محمد علي همايون كاتوزيان، فريدون مشيري،ولي الله دروديان ،سيروس طاهباز  و محمد گلبن در اين كتاب،مقالاتي دارند.

كاش دوستاني كه متولي چنين كارهايي در شهر هستند، اين كتاب‌ها را بخوانند.لااقل براي خودشان. چون در هر صورت اسم ايرج ميرزا براي خيلي ها مثل فحش ناموسي مي ماند و ترجيح مي دهند اين اسم را از ظواهر شهر و فرهنگ پاك كنند... ولي نام ايرج ميرزا هست همچنان.

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
رفتنا
یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 16:20
 

 

زنگ مي زنم به استادانم در دانشگاه فردوسي

- درسته كه دكتر شفيعي كدكني از ايران رفته ؟

همه مي‌گويند: "بله متاسفانه!"

دكتر پور خالقي مي نويسد: تو مي روي كه بماند

كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟

نمي پرسم چرا؟ چون انگار عادت كرديم به اين دل كندن‌ها.

داشتم فكر مي كردم آيا كسي جاي كسي را تنگ مي كند؟ درياچه ي كوچك دانشكده هاي ادبيات  ايران اگر يك نهنگ بزرگ هم داشت كسي جز دكتر محمدرضا شفيعي كدكني نبود.

                            

براي من دو نفر در ادبيات ايران هميشه قابل توجه بوده اند، يكي دكتر رضا براهني و ديگري دكتر شفيعي كدكني. اگر چه ديدگاه‌هاي ادبي اين دو شاعر،منتقد و استاد دانشگاه هميشه با هم تفاوت داشته ولي نقش آن ‌ها در زنده و پويا كردن ادبيات ايران هميشه نقشي پررنگ و تاثيرگذار بوده و خواهد بود.

 دكتر براهني در سال 74 به دلايل سياسي مجبور به ترك ايران شد و در حال حاضر در تورنتو كانادا مشغول به تدريس در دوره هاي كارشناسي ارشد و دكترا است. در ميانه هاي دهه هفتاد كه پرو‍ژه قتل دگرانديشان استارت خورده بود يكي از كساني كه اسمش درليست قاتلان زنجيره اي قرار داشت، دكتر براهني بود. اين استاد دانشگاه بعد اينكه درسال 60 از كار درتمام ادارات و مناصب دولتي محروم شد تا سال 74 كه ايران را ترك كرد مدام در تهديد و اضطراب به سر مي برد . هوشنگ گلشيري،محمد مختاري،احمد شاملو و...خيلي هاي ديگر هم چنين وضعيتي داشتند.

پروسه حذف اين نويسندگان با زور و ارعاب و تهديد انجام مي شد.اما پروسه حذف برخي ديگر از نويسندگان، شاعران و استادان دانشگاه به شكلي ديگر به وقوع پيوسته و مي پيوندد. محدود كردن واحدهاي درسي،بازنشستگي،سانسور كتاب و بهانه‌اي بني اسرائيلي ديگر كه گفتن ندارد...

همه اين كارها در حالي انجام مي شده و مي شود كه دانشكده هاي ادبيات وفضاهاي ادبي داخل كشور به شدت به حضور افرادي چون دكتر براهني و دكترشفيعي احتياج دارد. فرقي نمي كند كه اين استاد برجسته زبان و ادبيات فارسي براي مدت يك سال به آمريكا رفته باشد يا براي هميشه، مهم اين است كه آنقدر فضاي ادبي در دانشكده هاي ادبيات را تيره وفرمايشي كرده اند كه متر و معيار سنجش استادان نه سواد ادبي آنهاست و نه روابط ادبي مناسبي كه دارند بلكه ديپلماسي ادبي جايگزين آن شده است... بله ديپلماسي ادبي.

برو دكتر شفيعي كدكني عزيز برو.بعد ازآنهمه وفاداري به اين خاك برو.ما دوستت داريم برو

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

 

                 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |