تبليغاتX
به سین

مردا
جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 9:14
 

من مرد كنار پنجره هستم

هرشب دوتا قطره توي چشمم مي ريزم كه عفونت نكند

شادي

پرنده ي کوچک همسايه بود

كه يك راست به پنجره ي اتاقم خورد

اين موضوع هميشه تكرار مي شود

تو نهايتا دوتا پيامك مي زني

تا نقش خودت را بازي كني

مرد كنار پنجره

با چشم‌هاي ورقلمبيده،شيشه را تميز مي كند

پرده ها هميشه كشيده نيستند

تو فكر مي كني:

من چرا ماه‌هاست روي اين صندلي نشسته ام

و چرا تخم مرغ بهترين غذاي زندگي من است؟

هر نقشي كه داشته باشي

بالاخره يك نفر پيدا مي‌شود كه بگويد:

پرده ها را كشيده اند

نوبت شماست:

كنار پنجره بايستيد

با يك بتامتازون لعنتي يك‌درصدي

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
مرگا
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 9:57
 

با اين روشني مخصوصي كه داری

هرشب به خودم اميد مي دهم:

فردا حتما اتفاق مي افتد

ولي چه فايده

بعد از آن همه كش و قوس

تازه فهميده ام دموكراسي يعني اينكه

گربه ها بتوانند روي بام اتاقم توليد مثل كنند

و يك شب كه مي خواهم بروم دستشويي

مثل مرگ

روي شانه ام بپرند...

در حالي كه من اين اتفاق را حدس زده ام

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
خود بینیا
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 5:55
 

 

از اتاقم مي‌آيم بيرون

بازوي چپم را گرفته ام

بچه‌ها معتقدند: معاون سردبير بايد بانفوذتر باشد

از پشت شيشه نگاهش مي‌كنم

مثل يك موش آزمايشگاهي شده

 

حميد!

حميد!

احمق جان!حق با بچه‌هاست...

ببين چند روزه ريشت را نزدي،قيافت شده مثل نصرت رحماني...

 

مي چسبم به بازوي چپم

از اتاق آمده ام بيرون

لعنتي

بايد طوري عمل كنم كه اگر نگهبان روزنامه فهميد

بگويم: مي‌روم شلوارم را عوض كنم...

و بعد...

خودم را

دو دستي تحويل نفر بعدی بدهم

 

==============

 

خدايا

هرطور كه بخواهم توي اين شعر حضور داشته باشي

باز عينيت ندارد

پس به سلامتي تو

امشب دوتا از بهترين پادشاهانمان را مسخره مي كنيم

اولي كسي كه اين گربه را درست كرد

و دومي كسي كه اين گربه را به اينجا رساند

با اين طليعه:

اي مرز پرگهر

ريشه در ريش كدام اجنبي داشتي؟

سواد تاريخي من مي گويد

گربه رقصاني ها كه شروع ‌شد

يك عده هم نماز خويش را خواندند

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
توا
جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 8:18
 

 

تا کی توی این ایستگاه مستقیم بایستم، بگویم:

غیر مستقیم

هیچ کس نمی رود انگار!

یعنی نمی خورد كه هنوز....!

یکی راست می رود .......که دروغ

یکی چپ می زند .........که سیاه

یکی منم ........که بی تو در میانه ام

که فقط می توانستم انتخاب کنم:

با تو بمانم

یا

با تو بنمانم

یار اگر تو باشی می رومت با تو تا آن سمت جهان

یار اگر تو نباشی                           هیچ

این دست به هیچ صراطی مستقیم نمی شود

یعنی نمی خورد انگار

نمی رود از اينجا

 

توی این ایستگاه دور

مقصدی تا بی نهایت هست

و مبدئی در بی نهایت

میانه ای در میانه نیست

با تو بمانم

یا با تو...

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
سراطانا
سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 10:29
 

بدون قطار

بدون ريل

بدون هر چيز شاعرانه‌اي

بدون گوزن

بدون آهو

با ذره‌اي سنگ براي انداختن در بركه‌ي سرد

در خيابان‌هاي مشهد؛منم

با نسخه‌اي از سرطان

وقتي دكتر مي‌پرسد: نوبت شماست

مي گويم:من نفر قبلی هستم

 

...با تكرار مداوم اين سئوال:

نفر بعدي را چطور از دست داده ام؟

 

==============

 به: حسن اشرف

 

ساعت يك و نيم نصف شب

فقط يكبار

براي من مفهوم تازه اي داشت

كيسه زباله را كه توي كوچه گذاشتم

مامور شهرداري، بلند گوزيد

فكر نمي كرد من پشت سرش باشم

گفت: «چقدر زباله ها بو مي دن»

راست مي گفت

دست هاي من كوچك شده بود

در حيات را بستم

 

=============

 

 اگر باور نداري

مي تواني زنگ بزني

من معاون سردبير يك روزنامه زپرتي هستم

با تكراراين جمله:

«ببخشيد شما؟ من جلسه هستم»

لعنتي

هيچ چيزي سر جاي خودش نيست

ديروز يك گربه بزرگ

روي كتاب هايم شاشيده بود

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
مادرا
جمعه دهم مهر 1388 ساعت 13:32
 

 

 

به دكتر سيد مهدي زرقاني و سوك مادر

 

 

آغوش آسمان كه بسته شود

يا چيزي نبارد از ابرها

تن مي زنم به زمين

با تن زمين راه مي روم......

 

- فقط همين تو برايم مانده اي از دار دنيا

بدايت من در توست

قيامت انتهام نيز تويي

به تو اگر برگردم........مي رسم به ابد

به تو اگر برسم.........بر مي گردم به ازل

 

گفت و سبزه ها را پاشيد

روي صداي بهاري كه در گلوي عقربه ها گير كرده بود

 

چشم هاي تو را كه مي بستم

انگشت هام تير مي كشيد

استخوان هام...

درخت مي شد و مي شكست

در خت مي شد و مي ايستاد

 

خنده ام را چطور بريزم روي لب هات كه نقش بگيرد توي قاب؟

پدر را چطور داماد كنم روي مرمر اين سنگ؟.... با اينهمه سياه

يا تو اگر بودي هفت سين را چطور مي چيدي روي گريه ي اين خاك؟

 

گفت و ورق زد پلك ها را در نم اشك

 

مرمر كه بر خاك مي نشيند تاريك مي كند لب‌ها را        

تو اگر رفتي

پس چرا اردي بهشت دوباره از راه رسيده

يا بوي سيب

چرا به ريشه هاي درخت همسايه.... مي پيچد......؟

 

ول نمي كند لعنتي

 

راستي!

معصومه يك جور عجيبي شده

 از آسمون «سين»شو گرفته، از زمين «زين»شو؛

مي گه اگه ميم زمينو بذاريم اول آسمون بي سين.... مي شه  «مامان»

راست مي گه نيم وجبي...؟

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |
اهن و اوهن
یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 12:15
 

 

 

علاقه اي به اتوبوس ندارم

مخصوصا ايستادن كنار پنجره

ديروز كه از همين جا به خيابان نگاه مي كردم

تو با شخص ديگري بودي

بستني مي خورديد

هرچقدر به شيشه مشت زدم، متوجه نشدي

جيغ هم زدم

فقط بين آن همه آدم

دست تو انگار بر شانه ام نشست

-حميد؟ بازبه كجا خيره شدي؟

فكر مي كنم چه دست چسبناكي داري

حتي وقتي كه با مني

و بستني ات را تمام كرده اي

 

=============

 

عنكبوت لعنتي!

امشب دو تا شكار داشتي

ما تقسيم عادلانه اي نداريم

شعاع تو

به روسري هاي زيادي مي رسد

در حالي كه من

براي 7ماه به اين تخت چسبيده ام

وحشتناك نيست؟

شعاع تو

فنجان مادر را هم گرفته

اما  من هر روز چسبنده تر مي شوم

 

لعنتي

لااقل این پنجره را باز كن

ببينم مورچه ها چطوري از مدرسه برمي گردند

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |