تبليغاتX
به سین

یک یادداشت
چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 20:40

 

ازوقتی که روزنامه شرق را بسته اند انگار ستون اصلی ساختمان روزنامه نگاری

 

ایران را برداشته اند و این ساختمان کهنه را درآستانه سقوط قرار داده اند. همه چیز دارد

 

 در سطح اتفاق می افتد. سست ولرزان چیزی نمانده به اعماق مسخره گی سقوط کند.

 

 آقایان هم میگویند که همه چیز در نهایت سربلندی است در نهایت افتخارو دانش.

 

اما این غم انگیز است. غم انگیز و خنده دار. امروز یک یادداشت می زنم.

 

بی خیال تخیل                 

 

 

                 مسئولیت کلمه در شعر معاصر

                                                                         

                                                                               حمید تقی آبادی

 

 

زبان روزمره با زبان شعر متفاوت است. این را همه می دانیم.همچنین می دانیم این تفاوت،مساله ایست که از چند دهه پیش ذهن اکثر صاحب نظران ونظریه پردازان ادبی را به خود مشغول کرده است.به نظر بیشتر همان صاحب نظران،روشن شدن تفاوت این دو زبان به روشن شدن حقانیت یک شعر،یا شعریت وعدم شعریت آن کمک می کند.فرمالیستها از ابتدای فعالیت خود،اصل وبنای کارشان را برهمین پایه گذاشتند که روشن کنند:"زبان چگونه شعر می شود"غرض آنها از طرح مباحثی چون "آشنایی زدایی""اجرائیت"

 وتاکید بر" تمهیدات شاعرانه" چیزی جز این نبود که در نهایت نشان بدهند زبان در فرایند شعر شدن خود به شکل ذاتی،دستخوش تغییراتی می شود که "غیرخود" شدن نام دارد ونوعی دگردیسی درونی از لحاظ محتوایی ومسئولیت پذیری در نحو جمله وارکان آن درشعربه وجود می آید که اگرچه درظاهر فرقی با زبان سالم روزمره ندارد،ولی در باطن تفاوتهای بنیادی نسبت به آن از خود نشان می دهد.متخصصین ادبی دانشگاهی وپرورش یافتگان سیستم معیوب نقد ادبی در دانشگاههای کشور هم به تفاوت این دو گونه زبان توجه زیادی داشته اند اما دقت آنها در همان سطح صورخیال وآرایه های ادبی یا عروض وقافیه وموسیقی درونی وکناری باقی ماندهوعمیق تر نشده است.

 

البته شاید تعریف ها فرق کند ولی به نظر می رسد آنها هیچ گاه،نگاهی بنیادی به ساختار تشکیلی شعر فارسی به خصوص شعر معاصر نداشته اند.به همین دلیل،هرگاه صحبت از شعر معاصر میکنند یا مقاله ای درباره آن می نویسند با همان دیدگاه معناشناختی وزیبایی شناختی قدیم به سراغ شعر می روند و آن را با همان مترو معیارهای ناموزون واز پیش تعیین شده کهنه محک می زنند.وباز به همین دلیل یا دلایل است که سخنان ونوشته های آنان،گرهی از نافهمیده شدن چیستی وچگونگی سرایش وسرودن شعر معاصر به خصوص اشعار این دو دهه اخیر باز نمی کند. بنابراین، آن دسته از اشعار پیشرو ومتفاوتی را که با معیارهای ثابت آنها همخوانی ندارد از دایره شناخت خویش خارج کرده ونام "ناشعر" برآنها می گذارند.غافل از اینکه برای اینگونه شعر معیار ومترهای نامشخص شده دیگری باید طراحی کرد که آن ماهیت گریزاز مرکزی اش راپوشش دهد.چون شعر معاصر ما شعر فراریت است و نگنجیدن در قالب یا معیارهای معین، از مهم ترین مشخصه های آن به شمار می رود. از بحث دور نشویم، بنابراین منتقدین دانشگاهی ما با آن محدودیت دیدشان حق دارند که وقتی مثلا این شعر را می خوانند بگویند:شعر نیست!

 

بند کفشم را به آمدنت می بندم

 زندگی گره کور می خورد

 واز همین نقطه های کور

  بر جاده های بی تو

 غبار ، شبیه تو می ایستد

سکوت، شبیه تو

 و تو شبیه خودت

 وبا این همه تو

 دلم که

 باز نمی شود

 

(حسین کوشامنش:ردی از سواد گریه ها)

 

چون آنها عادت کرده اند، واژه ها،اسمها و بویژه فعلها را درقرنطینه معناها ووظایف همیشه مشخص خود تا ابد زندانی کنند وتخطی وتخلف از آن وظایف را نه فراهنجاری که انحراف از هنجار بخوانندوبدتراز آن، چون عادت کرده اند در بررسی ساختار زبانی شعر، مولفه های ارتباطی زبان روزمره را بسیار به کا رببرند، حقدارند بگویند که فعل "بستن" نمی تواند حامل معنای فلان باشد که ما بعد بتوانیم با آن جمله یا سطر "بند کفشم را به آمدنت می بندم" را درست کرده ودر شعر بیاوریم.واین دقیقا همان جایی ست که این دوستان معمولی دچار لغزش وخطا می شوند. اینکه فرم شناسان در همه دوره های فعالیتشان داد می زدند که شعر عادتها را می شکند ودرفرایند درک مخاطب خود اختلال ایجاد می کند،تایید این معنا بوده وهست که واژه ها،

اسمها وفعلها همه و همه در شعر نقش دیگری برعهده می گیرند. یعنی کارهایی انجام می دهند و صفتهایی می پذیرند که در حالت عادی و در زبان روزمره امکان بروز آنها محال است. بله، ما هم این را قبول داریم که اطلاق "شبیه غبار ایستادن" به فعل" ایستادن" در زبان روزمره،انحراف از هنجارونادرست است وموجب اختلال در ارتباط می شود وحتی بدتراز آن می گوییم که فعل"ایستادن" در زبان روزمره اصلا توانایی چنین کاری را ندارد،بلکه این در جغرافیای شعر به این توانایی دست می یابد واین شاعر است که این پتانسیل را در او بوجود آورده واین نفس را در دم او می دمد. واینگونه است که کلمه یا فعل زنده می شود وبا استفاده از محمل نحوی و لحن گفتار روزمره اما با مسئولیتهای جدید، دست به خلق فضاها و تصویرهای تازه ای می زند که فرسنگها با حالت طبیعی خود فاصله دارند:

 

آ کلاهش را برمی دارد

 به احترام تو

 وقتی پا به متن پیراهن من می گذاری

وشبیه عجیب

 می روی این جایی

 

و جاده ها می افتند از دست پاهایمان

 روی زمینی که مال ما گویی نیست/ نیست؟

 

(حسین فاضلی:روزها در پرانتز)

 

در اینگونه شعرها بدون اینکه نحو جمله در هم ریخته شود وجای فعل وفاعل ومفعول وسایر ارکان جمله عوض شود، نوعی همسویی ونزدیکی بین زبان شاعرانه وزبان روزمره به وجود می آید؛ به شکلی که زبان در فرایند شعر شدن خود به قلمرو زبان روزمره نفوذ کرده وجنبه هایی از آن را به نفع خود مصادره می کند تا نوعی معامله بین آن دو به وجود بیاید ودر نهایت در بحرانی ترین لحظات، زبان ارتباطی هرروزه،آن لایه پنهانی شاعرانه خود را آشکار کرده ودر اختیار زبان شعر بگذارد وآنچه را از بطن خویش برآورده،به

عنوان فراورده ای زبانی، تحت عنوان شعرزبان ارائه نماید:

 

...آه شعر نزدیک!

بگذار در غروب یک نقاشی

 خود را دور کنم

 بگو در سایه من

 ستاره بچینند

 ماه ببینند

شعر بگویند.

 

(کوروش کرم پور: ولدزن) 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |