حافظ حافظه ی ما نیست
حميد تقي آبادي
هر هنرمند بزرگ و هر اثر هنري بزرگ كه مطرح يا خلق مي شوند، يك پرسش بزرگ زمان شناختي، زبان شناختي، هستي شناختي و معناشناختي نيز هستند. مثنوي يك پرسش است، مولانا هم تذكرة الاولياي يك پرسش است، عطار هم . شاهنامه يك پرسش است، فردوسي هم. گلستان و بوستان به همراه شيخ اجل سعدي هر كدام به نوبه خود يك پرسش اند. افسانه يك پرسش است، نيما هم. زمستان و آخر شاهنامه پرسش اند، اخوان ثالث هم.
و ... حافظ هم يك پرسش است. يك پرسش بزرگ در ادبيات ما. يكي از آن ابهامات دير سال و پيچيده اي كه ذهن بومي/ تاريخي قوم ايراني را بارور و فربه كرده است. او پرسشي است كه از دل فرهنگ كهن ايراني/ اسلامي بالا آمده، تكوين يافته و از همان 700 سال پيش تا به حال و بعد تا آينده از دوستداران شعر او پرسيده شده و مي شود. اين همه اختلاف در نسخ و عدم اطمينان براي مصححان، اين همه تفاوت در ترتيب ابيات و عبارات و سالها دلهره، نگراني و سرگرداني در بين كلمات به روايت سايه، شاملو، غني، قزويني و انجوي شيرازي، و از آن مهمتر اين همه تفسير و تأويلهاي متفاوت از مجموعه اشعار او وتولید انبوه حافظ پژوه وحافظ شناس و حافظ دوست و ... همه و همه مؤيد اين نكته است كه حيراني در برابر«پرسش حافظ» نوعي حيراني جاودانه است.حافظ صورت نوعي ازلي/ ابدي پرسش ابهام و سؤال انگيزي در تاريخ ادبيات ايران است و از آن مهمتر صورت نوعي آن حالتي است كه در مقطعي مهم از تاريخ ايران در عمق فرهنگ، روييده، ريشه دوانده و جوانه زده و پيش از آنكه در زمان و معاني و ارزشهاي گسترده آن مطرح شود، در زبان عمق يافته و پيشرفت كرده است و اگر سكوت و سكون معاني مشخص و از پيش تعيين شده زبان روزمره، همه جا را فرا گرفته، او هوشيارانه در پس اين زبان خاموش حركت کرده تا به زباني ديگر دست پيدا كند، به اشيا جان بدهد و نشانه هاي تازه اي به زبان تزريق نمايد و شايد به كالبد نمادهاي قديمي نيز در دستگاه زباني خود روح تازه اي بدمد. بنابراين به طور طبيعي برخلاف بسياري از شاعران هم عصر خود، حافظ هم زمان را خوب مي شناخته و هم زبان را. و وقتي با آنها برخورد مي كند هم از زمان «زمان زدايي» مي كند و هم از زبان «زبان زدايي»، آنها را از « تعلق » و هر چه رنگ تعلق مي گيرد، آزاد و خارج كرده و دچار «تعليق» مي كند. در مسير ازل و ابد دايره شان مي كند تا آغاز و پاياني بر آنها متصور نباشد. در گذشته، حال و آينده باز توليدشان مي كند هم زمان را و هم زبان را تا اينكه تا كلمه هست باشند و تا زبان زنده است، زندگي كنند.به همین دلیل حافظ حافظه ی ما نیست بلکه ما حافظه ی حافظیم. حافظه ای که اودر زبان به آن دست یافته و درمان به ودیعه گذاشته است.
2- حافظ همان «ني» حكايتگر مولاناست و اگر «ني» مولاناست پس حافظ هم مولاناست.آنها يك موضوعند با دو نوع برخورد با محتوا و با دو نوع فرم جدا از هم. «ني» نواي غم است. نواخوان بزم صاحبدلان حسرت سرايي مي كند:
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
حافظ را هم از دنيايي جدا كرده اند. او دور مانده است. از چه چيز؟ از آن كانوني كه نهايت تمام نيروها پيوستن به آن است. به «اصل روشن خورشيد» و «جاري شدن در شعور نور». به قول دکتر براهنی ساخت شعر حافظ، ساخت دروني اين نرسيدن، جدا ماندن،اشتياق به رسيدن و عدم امكان رسيدن است.
خيال حوصله بحر مي پزد هيهات
چه هاست در سر اين قطره محال انديش
و از آن مهمتر اين ساخت :
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
يك ساخت ساده نوستالژيك .دور شدن از آن كانون اصلي معنا، شاعر را به اين ساخت حسي/ عاطفي نزديك كرده و از آنجا كه «وصل ممكن نيست» اين ساخت دروني از شاعري به شاعر ديگر منتقل شده و مي شود و شايد به قول «لوي اشتراوس» اين ساخت، ساختي است در پشت همه ساختها. بطني است براي همه صورتها و اتفاقاً در فاصله و خلاء پنهان بين همين دو سطح؛ يعني «وصل و فراق» و«بطن و صورت» است كه شعر شكل مي گيرد. حافظ نه توان وصل دارد، نه حوصله فراق. پس لب به سخن مي گشايد تا شعر وصل و شعر فراق بگويد و اين گونه از واقعيت رئاليستيك جامعه فكري خود به دامن صورتهاي زيباشناختي عارفانه و مورد پسند عامه بگريزد. و مي گريزد به سمت صدا. به سمت آنچه انعكاس حسرت هستي او در زنجيره اي از روابط كلامي است. به سمت عشق، اعتراض و انتقاد.حالا كه او نمي تواند به آنچه مي خواهد برسد و در روان خود شكست خورده و بدتر از آن روان جمعي جامعه او هم دچار شكست شده، مجبور مي شود به زبان پناه ببرد و به آنچه وراي زبان است؛ يعني به «صداي عشق» و به «يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند» و اگر دچار فاصله است، دچار شكست است. دچار تناقض و حسرت.
اگر موجز نوشتم، اميدوارم من را متهم به كلي گويي نكنید.طرح اين مباحث اگر چه امكاني براي اشاره به ساخت كلي شعر حافظ است، اما بدون شك فضايي وسيعتر براي نوشتن هم مي خواهد تا متن من از متن حافظ، خوانشي ديگر از نويسش و جان دادن به خواننده/ شاعر باشد.
ما كه خواننده هاي شعر حافظيم در ادامه او ايستاده ايم. در فاصله او و تهور او در قناعت واژه و صدا. صداي عشق و آنچه چنگ و عود تقرير مي كنند.

