تبليغاتX
به سین

یادداشت
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 11:8

 

                                        زیبایی شناسی امر نازیبا

 

                                                         یا

 

                               چرا شعر خراسان به جریانهای نو تن نمی دهد؟

 

                                    با نگاهی به شعر دهه ی هفتاد                                                               

 

                                                                                    حمید تقی آبادی

 

(این مقاله را به دوست خوبم

دکتر سید مهدی موسوی تقدیم می کنم که حضورش مغتنم است. همه شعر می دهند ما نوشته.)

 

همانقدر که نوشتن درباره تکثر و تنوع شکل های جهان سخت و دشوار است، به همان اندازه هم  بازگو کردن روایت یکسانی و انفعال صداهای جهان سخت و طاقت فرساست. وقتی قرار شد به سفارش حوزه ی هنری خراسان حاشیه ای یا یادداشتی بر روند شکل گیری  شعر دهه ی هفتاد خراسان وارتیاط آن با شعر دهه ی هفتاد کشور بنویسم، می دانستم، کار سختی پیش رو دارم. سختی این کار هم از دوجا آب می خورد؛ اول اینکه باید به ناچار از بام پرهیاهو پرسرو صدا و متکثر انواع صداها و شکل های جهان در دهه ی هفتاد به حیاط خلوت شعر این دهه ی خراسان نگاه می کردم که گنگ نویسی های رایج در آن باعث شده بود اهالی ساکن در ان عمومن سرشان گرم کار خودشان باشد و به هیاهوی پشت بام های همسایگان توجهی نکنند و آنها را به قول شاملو « غوغائیان» و« تماشائیان» بدانند.

و از طرفی می دانستم که در باطن سکوت سهمگین همین خانه با آن حیاط خلوتش و در ضمیر ناخودآگاه برخی از آنها، جریانهایی در حال شکل گیری است که می خواهد در آینده خودرا به بام بلند همسایگان شعر برساند و با آنها همصدا باشد- شکلی میان اشکال، صدایی میان صداها- و اتفاقن همین مساله، مشکل دوم من بود، چون باید از ادبیاتی می نوشتم که سویه های پنهان زیادی به همراه خود داشت. به این دلیل که راویان آن یا بهتر بگویم خلق کنندگان آن، کسانی بودند که روایت گری چندانی نمی دانستد واصلن نمی دانستند این قصه ای را که شروع کرده اند باید با مقدمه و موخره ای به دیگرانف به آیندگان بسپارند تا انها بی رحمانه ادامه اش بدهند. این را نمی دانستد و اگر هم گاه گاهی کاری کرده یا اتشی روشن می کردند برای خاطر خودشان بود نه آینده ای که می آمد و آیندگانی که از راه می رسیدند. آنها همین که نیازشان رفع می شد، میل و رغبت و ذوق و شوقشان هم فروکش می کرد. آینده نگری به آن شکل ساختاری اش نداشتند. برای همین می گویم شعر دهه ی هفتاد خراسان سویه های پنهان زیادی دارد که واکاوی آن هم به هیچ وجه کار ساده ای نیست و اگر این حرف را جدی بگیریم، واقعن نیاز به پژوهشی جامع و اکادمیک دارد تا لایه های مختلفش شناخته و آشکار شود.

با این وجود حالا که دارم این یادداشت را می نویسم، دو موضوع کلی در ذهنم وجود دارد. اول اینکه شعر دهه ی هفتاد خراسان ما در برابر شعر همزمان خود در کشور، شعری در حاشیه بوده و به دلایلی نتوانسته خود را وارد متن پویا و فعال شعر این دهه کند و دوم اینکه همین شعر در حاشیه، به هر حال مقدمه ای شده برای وارد متن شدن یا متن شدن شعر دهه ی هشتاد خراسان در کشور. البته شاید بتوان از این دو موضوع کلی، نتیجه ای به عنوان یک سوال هم مستفاد کرد. سوالی با این مضمون که « چرا شعر خراسان در برابر جریانها ی فراگیر دهه ی گذشته که داعیه های پست مدرنیستی و متفاوت نویسی در کشور داشتند مقاومت کرده و به راحتی با آن همسو نشد؟» این سوالی است که سالها ذهن خیلی از خراسانی ها را به خود مشغول کرده و هنوز جوابی مبسوط با ان داده نشده – من هم نمی خواهم به آن جواب بدهم- بنابراین شاید بتوانیم عنوان فرعی این یادداشت را « چرا شعر خراسان به جریانهای نو تن نمی دهد؟» بگذاریم. بله، انگار این عنوان، عنوان بدی نیست.

 

شعری که هست

 

بگذارید قبل از هرچیزی نگاهی اجمالی به فضای شعر دهه ی هفتاد کشور و مولفه های و مولف های شاخص آن بیاندازیم و بعد بیاییم سراغ شعر خراسان و خراسانی ها. اگر خیلی وفت نداشته باشیم که به عقب برگردیم و مثلن برای پیدا کردن ریشه های شعر این دهه به دهه ی شصت سفر کنیم، من می گویم روی سر شاخه های اصلی دست بگذاریم. همانطور که همه می دانیم شعر معاصر فارسی در تعویض زاویه ی دید، هستی شناسی و انتقال زمانی اش به دهه ی هفتاد به شکلی آشکار دچار دگردیسی های عجیبی شد. در اوایل این دهه، نسلی تازه از راه رسیده و تازه کار در برابر خیلی از اصول حتی تازه مطرح شده ی شعرو شاعری در دهه های پیش، دچار تردید شده و نسبت به آن از خود واکنش های متفاوتی نشان دادند. در این میان شاعران کهنه کار تر هم که سالهای سال، شعرهای مشخص و معینی گفته بودند، به نحوی تئوریسین های این گسست یا واکنش های سریع شدند. برخی از آنها توانستند با استفاده از آراء و نظزیات فیلسوفان پست مدرن و بهره گرفتن از اندیشه های پساساختارگرای رایج در غرب، شعر ایران را در آستانه ی تحولی عظیم و انقلابی جدید قرار بدهند که اگر چه از همان آغاز از طرف بسیاری از ادبیات شناسان و شاعران سرشناس مورد استهزاء قرار گرفت اما خیلی زود نسلی را پرورش داد که به دنبال نوجویی و جسارت، کانون توجه خود را بر خلاف نسل های  گذشته بر دگرگونه نویسی و استفاده از ظرفیتهاب بالای زبان در شعر قرار داد. این چیزی بود که به تدریج و شاید به ناگهان فراگیر شد و با وجود طرد شدن از طرف نهادهای رسمی ادبیات در کشور،در حاشیه ی خود همواره فعال بود و شاعران و نویسندگان آوانگارد زیادی را هم تربیت و به جامعه ادبی- فلسفی ایران معرفی کرد.

بگذارید کمی متمرکزتر شویم.

بازخوانی ادبیات فارسی معاصر گواه این است که کانون اصلی شعر دهه ی هفتاد که عمده ی جریانهای ادبی هم از آنجا آغاز شده، دوجا بوده است. یکی  زیرزمین یک آپارتمان نه چندان بزرگ در تهران که در آن کارگاه شعر و قصه دکتر رضا براهنی برگزار می شد و بسیاری از کسانی که در دهه ی هفتاد از چهره های تاثیر گذار شعر و حتی داستان این دهه شدند، کسانی بودند که به هرحال مهر شرکت در این کارگاه به پیشانی شان خورده بود. و دیگری کتاب شعری، کاملن متفاوت با روحیه ی عمومی شعرو شاعری در آغاز آن دهه بود یعنی : « خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»(1) اثر همین دکتر رضا، که در واقع چه در شکل سرایش و اجرای شعرها و چه در آن مقاله ی بلند و تئوریک پایانی اش گسستی بود از همه ی جریانهای معاصر شعر از نیما تا دهه ی هفتاد شمسی. مثل مانیفیستی برای یک آغاز جدید در شعر فارسی. در آغاز آن مقاله طولانی در موخره کتاب « خطاب به پروانه ها......» آمده بود:« چرا شاعر کهن به ندرت شعر خود را توضیح می داد و شاعر جدید،مثلا نیما و شاعران بعد از نیما، شعر خود را توضیح می دهند؟» ودر ادمه به این سوال اینگونه پاسخ داده شده بود:« علت آن است که فرم شعر شاعر کهن،حتی هر فرم و حتی فرم تک تک شعرهای او، قبال توضیح داده شده بود. یعنی نت فرم از پیش نوشته شده بود و شاعر با فرم شعرش و یا بهتر بگویم با اجرای شعرش آن نت را اجرا می کرد.»(2) و بعد هم اضافه شده بود:« معیار در شعر جدید این است که شاعر، شعر خود را امضا کند. یعنی شاعر در فرمی شعر بگوید که قبل از فرم آن شعر وجود نداشته است و در آن فرم کسی قبل از او شعری نگفته است.»(3)

در همین چند نقل قول کوتاه می توان بنیان های شعر دهه ی هفتاد را به راحتی مشاهده کرد. یعنی الف: اجرائیت شعر. ب:تعدد فرم های شعری. و بالاخره ج: استفاده از تئوری های تازه مطرح شده در حوزه ی ادبیات و فلسفه. و بر همین اساس بود که نویسنده کتاب « خطاب به پروانه ها...» شالوده ی انقلابی دیگر را در شعر فارسی پی ریزی کرد و معتقد بود که بر اساس آن، شعر فارسی می تواند از بن بست شعر کهن و شعر نیمائی و سپید رهایی یابد. بنابراین به ناچار برای بسط و گسترش این انقلاب شعری که رهبری اش را هم به نحوی خودش بر عهده داشت، به تبیین مبانی تئوریک نظریه اش نیز مشغول شد تا به قول خودش آن را «توضیح» بدهد و بگوید:« می پرسیم در آن سوی ما چه می گذرد و می گذریم از آنچه از ما به آن سو می گذرد.» منتهی این بار برخلاف سایر تئوری های قبلی تکیه س کامل شاعران این دهه بر عنصری به نام« زبان» بود. آنها با برهم ریختن نظم ملودیک شعر و چند ملودی کردن موسیقی ان و با پاره کردن ترکیب عروض و بحور مختلف وزن شعر فارسی- حتی نیمایی- و اجرای روایت های متکثری که در آنها زمان ها و مکان های ناهمزمان به صورت همزمان به نمایش در می آورند و همچنین با اجرای روان پریشانه و پاره پاره ی شعر خود، سعی در القاء زبانی ی اندیشه ی مازوخیستی،جنون زده و دچار بحران شده ی معاصر انسان را داشتند و این کار خود را با نحو شکنی های مداوم شعر خود در زبان به نمایش می گذاشتند. اساس کار انها هم همانطور که در «خطاب به پروانه ها...» بر آن تاکید شده یعنی« توجه به نفس جسمانی،آمیخته با حکمت سینه،وارد کردن حوزه های جغرافیای جدید به یک شعر،چندزبانه،چندگفتاره و حتی چند شاعره کردن یک شعر.» بوده است. به گمان آنها « هدف شعر ایجاد تاثیر زیبایی شناختی است و تنها آگاهی به عملکرد دقیق زبان شاعرانه به ایجاد این تاثیر کمک می کند.»

با توجه به همین مبانی بود که اکثر شاعران این دهه سعی در اعمال شگردهای بدیع، ارائه ی لحن شخصی در زبان و ارائه ی هویت مستقل از آثار خود در بین سایر آثار بودند.کار آنها در واقع بر اساس داعیه هاشان پاسخی به بحران مدرنیسم در ادبیات ایران بود.« وقتی بسیاری از ارزش ها فرو می ریزد و هویت انسان تکه تکه می شود، شعر هم تکه تکه می شود یا از تکه تکه ها ساخته می شود.ناموزونی دامنش را گرفته و رها نمی کند.هرلحظه از چیزی می گوید،پریشان پریشان است. درست همان جائی که قرار است صاحب تشکیلاتی موزون شود، فالش می زند و از دستگاه ساده ی زبان و معنا خارج می شود» این رذا نمی دانم کجا خوانده یا شنیده ام ولی در ذهنم تداعی که شد دیدم شرح ساده ای است از آنچه می تواند روان شناسی ادبی شعر شاعران این دو دهه باشد: هویت بحران زده و چهل تکه. این موضوع باید به عنوان محتوا در شعر خیلی از آنها دیده می شد. بنابراین مکانیسم خاص خود را می طلبید. یک دستگاه تازه ی بیان، تکنیک های جدید و تازه و نوعی زیبایی شناسی دیگرگونه را طلب می کرد تا هماهنگی فرم و محتوا به آن معنای خاص اش در ساخت(ساخت شکنی؟) درونی یک شعر به تماشا گذاشته شود.

در اولین گام به گمان آنها چیزهایی مثل بیان گزارشی- تصویری، مقدمه چینی و نتیجه گیری، زبان توضیحی و پیام های احساسی و بالاخره قابل پیش بینی بودن، روش هایی بودند که باید تابوی آنها شکسته شده و عوض می شد. آنها برای این کار در ابتدا با تغییر در هستی شناسی خود از لحاظ زیبایی شناختی – به قول علی باباچاهی در گزاره های منفرد- دو نوع فاصله گیری جدی نسبت به شعر گذشته انجام دادند: اولی نگاه متفاوت و مشاهدات ضد شعر به جهان بود و دومی: دوری از جزمیت ها و مطلق نگاری ها. این فاصلگیری زیبایی شناختی منجر به این شد که آنها فضاهای جدیدی را هم بالتبع تجربه کنند. واتفاقن این تجربه خصویاتی را هم برای شعر آنها بوجود آورد که اجمالن چه در نوع اجرا و چه در موضوع اجرا شده، شامل این ویژگی ها می باشد: توجه به زبان،ضد قهرمان بودن، بیان روایی-محاوره ای به جای بیان مفهومی و نمادین،چندصدایی بودن، چند فرمه بودن، غیر تغزلی بودن، چند مرکزی بودن، جدا شدن از سطح درک عامه و نزدیک شدن به مخاطبان خاص و بالاخره شاید دوری از کلیشه ها و جزئی نگری به جای کلان نگری های رایج.

اگر مجبور به خلاصه نویسی در این نوشتار نبودم،مشروح و مفصل می نوشتم که ویژگی های فوق در نگاه خواننده- نویسنده زمانی بیشتر معنا پیدا می کند که قبل از آن به حضور و ظهور پدیده ای به نام "پست مدرنیسم" در ایران اعتقاد داشته باشیم. یعنی آن بستری که این گرایش ها در درون آن صورت پذیرفته است.  –ایرانی و غیر ایرانی بودنش مهم نیست،مهم وضعیتی است که پست مدرن نامیده می شود- چون همانطور که پیشتر هم گفته شد، شالوده ی اصلی شعر دهه ی هفتاد بر اساس اندیشه های پساساختارگرایانه و پست مدرنیستی پی ریزی شده است و اکثر کسانی که در این دهه شعر گفته اند از فضای حاکم بر آن تاثیر پذیرفته اند. به این موضوع می توانید هجوم ناگهانی ترجمه های مختلف را کع عمومن هم در حوزه ی نقد ادبی بودند اضافه کنید، تا با بررسی آن بتوانیم ببینیم ذهن و زبان شاعران این دهه چگونه و در ذات خود دچار چه تحولات عمیقی شد. همچنین اگر این خلاصه نویسی دامنگیر نبود می توانستیم در کنار این نوشته- روایت،ویژگی های مطرح شده ی بالا را در شعر چند تن از شاعران مطرح این دوره پی گیری و دنبال نمائیم. با این وجود به گمان من در کنار سایر عوامل بوجود آورنده ی شعر دهه ی هفتاد، چهار تئوری شاخص فلسفی- ادبی در این دهه، تولید انبوهی از شعرهای تئوریک را به خود اختصاص دادند.همین امر هم باعث پررنگ شدن آنها در فضای گفتمانی شعر این سالها شد.این تئوری ها شاید به ترتیب اینها باشند:

الف- مرگ مولف؛رولان بارت: به این ترتیب که « با مرگ نویسنده و سوژه زدایی از متن، اتفاق مهمی که در کنار استثمار زدایی از اثر ادبی رخ می دهد این است که به خاطر مشکلات به خاطر مشکلات خواندندگان در تکمیل و خوانش اثر هنری، دیگر جایی برای این مثل مدرنیستی که:« خواننده ی ساده لوح،نکبتی است.» باقی نمی ماند.نقش خواننده از لحاظ این نظریه اهمیت خاصی پیدا می کند.زیرا تشخیص وجوهی که در هر اثر ادبی ممکن است وجود داشته باشد،امری مربوط به خواننده هم هست. هرچه بینش زیبایی شناختی خواننده ناقدتر باشد،دامنه ی معنی اثر ادبی وسیع تر می شود و همین جاست که به قول دریدا تفسیرهای متعدد خود را بروز می دهد.»(4)

ب- زبانیت؛ رضا براهنی: به این ترتیب که« گاهی شعر نباید ازجمله ساخته شود. درگریز از اسبداد نحوی، گاهی زبان شعر در خلاف جهت جمله ای معنا شناختی سیر می کند. گاهی جمله برای گریز از زبان قراردادی باید بی معنی شود تا شعر شود.»(5) البته این بی معنایی که اینجا مدنظر است نوعی بازگشت به زبان است که در این نظریه تکیه اش بیشتر بر عبور از تک معنایی است نه خود معنا، چون چنین چیزی اصلن امکان پذیر نیست.این زبانی که اینجا مورد تاکید قرار می گیرد« عرصه ی سرگشتگی نشانه هاست. عرصه ی تبعید آنهاست از معنویت هایی که بر آنها تحمیل کرده اند. این زبان بیانی از احساسات ما نیست. خود حس یا حس هایی ست که ما تاکنون نداشته ایم.»(6) آنطور که تئوریسین این نظریه می گوید:« زبانیت تفسیرناپذیری را تعطیل می کند.» « زبان را به ریشه های تشکیل و تشکل زبان برمی گرداند.» وبالاخرع« زیبایی شناسی زبان چنین شعری همیشه هم در گرو معنای شعر زیبا نیست.فضایی در زبان وجود دارد که در آن زبان از معنا آزاد می شود تا زیبا شود.» به گمان او:« وقتی که جنگل جمله های کامل و تکراری بیت ها و نثرهای مسجع و پایان بندی های قراردادی سطرها و مصراع ها، از فرط تکرار،ناگهان در ذهن آتش گرفت و بیابانی از خاکستر به جا ماند. چاره نداریم جز این که زمین زبان را برای خود اختراع کنیم و نهال های تازه و از ان بالاتر بذرافشانی نو را تجربه کنیم.»(7) و تمام تلاش تئوری زبانیت بر سر این است که دست به چنین کاری بزند تا« در آینده جنگل سر به فلک کشیده ای از امکانات شعری در زبان فارسی به وجود» آورد.

ج-منطق گفتگویی؛ میخائیل باختین: که بدون شک در دهه ی هفتاد در مقیاسی وسیع از سوی شاعران به کار گرفته شد و در کنار فرم توصیفی و فرم خطابی که در دهه های قبل رواج داشت، فرم روایی هم بر مبنای شعر – داستان رواج چشمگیری یافت. توضیح اجمالی این نظریه، مفصل و از عهده ی من خارج است.

د- شالوده شکنی یا ساختار شکنی ویا بن افکنی؛ ژاک دریدا: که اگرچه به گمان خود او نوعی « خوانش» بود.ولی بوسیله ی شاعران این دهه با اجرای شعرهایی متفاوت که به گمان آنها خوانشی ساختارشکنانه از گفتمان های غالب شعری بود،مورد استفاده قرار گرفت. موضوع فراریت دال و مدلول هم که همین فیلسوف فرانسوی مطرح کرد چیزی بود شمولی عام در تمام گفتمان های رایج در این دهه داشت. حرکت در زبان از مدلول ها به سوی دال ها، همان چیزی ست که اصالت دادن به لفظ در برابر معنا نام دارد و در افتادن زبان در چرخه ی دال ها هم چیزی بوده و هست که تفسیرهای تک معنایی یا تفسیرناپذیری ها را ابطال کرده و چندمعنایی بودن و نداشتن مرکزیتی ثابت در آثار ادبی و فلسفس را باعث می شود.

البته یکی از اشکالات نظریه پرداز ی های متعدد در این دهه این بود که این نظریه ها با تولید آثار موثری در حوزه ی شعر همراه نبودند و در بسیاری از جاها منجر به تولید شعرهای تکراری،خنده دار و الگوریتمی می شدند که درانها از خلاقیت هیچ خبری نبود. واین امر باعث به ابتذال کشیدن شعر این دهه در برخی جوانب شد. مثل ابتذالی که در بخش بازی های زبانی بوجود آمد و مثل گردابی،سهم عمده ای از شعر دهه ی هفتاد را به درون خود کشید و از بین برد.

 

شعری که نیست

 

بگذارید همین اول تکلیفان را با یک چیز روشن کنیم. وآن هم این است که وقتی از شعر دهه ی هفتاد سخن می گوییم، منظورمان فقط اشعاری که در ده ساله ی مشخص این دهه سروده و یا چاپ شده اند، نیست، یعنی اینجا به زمان طبیعی و تقویمی کاری نداریم. این دهه ی شعری دهه ی سررسیدی و تقویمی نیست که

 زمان مند باشد، بلکه زمانی زبانی و شاعرانه است و به همین دلیل هم بی زمان است. بنابراین می بینیم که بسیاری از پیشنهادهای شعری این دهه با وجود اینکه از لحاظ تاریخی، پنج سال از دهه ی هشتاد را هم پشت سر گذاشته ای، هنوز به اجرای شعری درنیامده اند و ممکن است سالها و دهه های بعد مورد توجه آیندگان شعر فارسی قرار بگیرند.یعنی ممکن است ما در دهه ی90 هم شعر دهه ی هفتاد را هم نداشته باشیم. همانطور که هنوز  ردپای شعر و شاعران دهه ی طلایی چهل را در شعر بسیاری از شاعرانی که در دهه ی هشتاد شعر می گویند، می بینیم و باز همانطور که ردپای حافظ و سعدی،صائب و بیدل و کذا وکذا را در شعر خیلی از معاصران دیگر می توانیم به روشنی دنبال کنیم.حرکت در گذشته و آینده یکی از ویژگی های زمان ادبی است که اتفاقن باعث تنوع گونه های ادبی در این زمینه شده است اما پیشرفت در گذشته و آینده،موضوع های دیگری هستند که صحبت کردن درباره ی آنها اگر چه در راستای زمانیت زمان ادبی بررسی می شود ولی چون کا را به ارزش گذاری می کشاند از حوصله ی این نوشتار خارج خواهد شد.

تابعد که ببینیم چه می شود.

بنابراین باید این واقعیت دردناک و غم انگیز را یادآوری کنم که ما در شعر خراسان، چیزی به اسم شعر دهه ی هفتاد با آن کیفیت زمانی که گفته شد نداریم. البته شاعران زیاد و اشعار زیادی داریم که اگر تقویم را ورق بزنیم نشان می دهد که در طول ده سال پس از جنگ در خراسان بزرگ زیسته و شعر گفته اند، ولی شعر آنها آن مشخصه هایی که مربوط به شعر دهه ی هفتاد می شود را ندارند – اگرچه این به هیچ وجه ضعفی محسوب نمی شود.- برای این کار بد نیست قبل از هر چیز، یک ارجاع درون متنی به قسمت های قبلی همین نوشته داشته باشیم. یعنی ببینیم، آیا آن ویژگی هایی که اجمالن برای شعر دهه ی هفتاد برشمردیم، شامل شعر خراسان هم می شود؟ ویژگی ها تقریبن اینها بودند: چند مرکزی بودن، چند فرمه بودن، چندزبانه بودن، چند صدایی بودن، جزئی نگری، توجه کردن بیش از حد به زبان، استفاده از زبان گفتاری و محاوره، استفاده از بازی های زبانی، دوری از بیان گزارشی و استفاده از بیان ضد گزارشی و توضیحی و استفاده از تکنیک های مختلف روایت گری.

روی میز تحریر من الان، شش مجموعه ی شعر از 5 شاعر خراسانی است که احتمالن بشود گفت شاعران متفاوت این خطه در دهه ی تقویمی هفتاد همین ها بوده اند :«آوازهای حوا»(۸) و «فراموشی آئین ساده ای دارد»(۹)از آزیتا قهرمان، «بر سه شنبه برف می بارد»(۱۰) از مرحوم نازنین نظام شهیدی، «باغی در منقار بلبلی»(۱۱) از استاد محمد باقر کلاهی اهری، «چه بیماری قشنگی ست جغد»(۱۲) از حسن مؤذن زاده و بالاخره «شکل های صدا»(۱۳) از تقی خاوری که بدون شک آوانگاردترین شاعر دو دهه ی اخیر شعر خراسان در این زمینه بوده است وجه مشترک همه ی این مجموعه ها اول این است که در مشهد چاپ شده اند، و دوم اینکه هیچ کدام خارج از نورم های معمولی شعر فارسی نیستند. فکر می کنم این جمله مقدمه خوبی ست برای ورود به این مبحث که: آن ویژگی های عام شعر دهه ی هفتاد به جز موارد اندکی مثل استفاده از عنصر روایت در هیچ کدام از این شش مجموعه نمود خاصی ندارند. برای نمونه و برای قیاس از هر کدام از آنها، یک سطر که در نوع خودشان عالی هم هستند می آوردم و بعد مطلب را ادامه می دهم:

 

«هنوز برای شب

نامی نیافته ام

یا اسمی برای سکوت

وقتی آه می کشد

پشت دریچه های چشمانت»(آوازهای حوا، ص 51)

که تصویری خیال انگیز، بیانی شاعرانه، سالم و توضیحی دارد.

اینجا پرتابم کرده اید

تا باران ها را با حوصله ی پیرزنی به رج بکشم

و به دنیای ابری شما نگاه کنم

به خانه های کوچک نخ نما

و بادبان های کاغذی

که پشت خطوطی مبهم از دریا، پوسیده اند.(فراموشی آئین ساده ای دارد، ص59)

تقریبن با همان ویژگی های قبلی و البته توصیفی

به زنی دل گرفته می ماند

کلماتی که ماه را می ربایند

و سوی تو پرتاب می کنند

وقتی ماه را بر سر می گذاری

زنی که تو را می نگرد

ماه گرفته است (بر سه شنبه برف می بارد، ص60)

با بیانی توصیفی، قرینه ساز و تشبیهی که از دریچه ای نو به جهان می نگرد

من آن کفر سرگردانم

که حتا خدایان

در بارگاه عشق

از زنجیرهایم

نکاستند

و دستان شفاعتشان

در دستان پر دردم

نگذاشتند. (بیماری قشنگی ست جغد، ص49)

با لحنی اعتراض آمیز و شعاری و زبانی آکارکانیک

محمدباقر که در سرش، ماهتاب می چرخید

دستش را

در آبها فرو برد

از لای انگشتانش

ماه و ماهی لغزیدند... (شکل های صدا، ص 59)

با بیانی روایی- ایماژیستی که تصویرهایی سورنالیستی خوبی ارائه می دهد و باعث می شود تقی خاوری شاعر بزرگ این دهه ی شعر خراسان باشد. البته حق قلم این است که پس از سال ها، شاید 9 سال، کتاب«شکل های صدا» آنطور که شایسته اش است به شاعران خراسانی معرفی شود تا شاید این کتاب نقطه ی آغازی باشد برای شعر حضور، شعر اکنون، شعر خیلی دور و خیلی نزدیک خراسان. شعرهایی در این مجموعه هست که در نوع خودشان بی نظیرند. شعرهایی مثل شعر- داستان های(مدل پاندورا) که به غزاله علیزاده تقدیم شده و «خواب تصویری» که عنصر روایت و گفت و گو را در بهترین شکل خودش به کار برده اند.

اما همانطور که گفته شد در هیچ کدام از ان کتاب ها از آن ویژگی ها، آنچنان خبری نیست. به آنها می توانید البته شگردهایی از قبیل: آوای جنون، قطعه یا جابه جایی آواها، برش های ناگهانی تصویری و روایی، روایت های تو در تو، فضاهای تعلیقی و محذوف و بالاخره استفاده از جریان سیال ذهن را اضافه کنید.

این چیزها به شکل پررنگی در این آثار وجود ندارد. مثلن در حالی که در آن سال ها اکثر شاعران سعی داشتند با شکستن نحو جملات و به هم ریختن نظم دستوری زبان به فضاها و امکانات جدیدی در زبان دست پیدا کنند، شاعران ما در تلاش بودند، با استفاده از همان عناصر قدیمی استعاره، مجاز، تشبیه و توصیف- البته به شکلی متفاوت تر- و با رعایت نکات دستوری و نحوی زبان فارسی به سرودن شعر مشغول شدند.

فیزیک نوشتار آنها، فیزیکی عادی و سالم بود. در حالی که در دهه ی هفتاد، بسیاری از از شاعران جوان می کوشیدند با استفاده از تغییر و نوسان در فیزیک نوشتارشان به عنوان نوعی تکنیک در معنای نوشتارشان هم دگرگونی ایجاد کنند یا به این وسیله صداهای آن را توسعه بدهند و با بازی های مکمل زبانی آن را چند بعدی کنند:

این سر برای شکستن درد می کند... بزنید

من هم برای زدن

حرف هایی دارم. (دارم دورباره کلاغ می شوم. مهرداد فلاح، ص 13)

یا با استفاده از تضادها، تناقض ها، نوعی بازی زبانی را گسترش دهند:

فقط همین دری که به رویم بسته ست همان باز است

رسیده ام به جایی که از هستم که در آن نیستم

گرچه هرجایی چکیده ام

یک قطره ام که توی رگم ریخته ام

نقل کرده اند با یکی بود دیگری هم بود... (جامعه، علی عبدالرضایی)14

و همچنین نگاه شاعرانه به کلمات، حروف، علائم نگارشی و اهمیت دادن به حضور پرنفوذ آنها در شعر که شعر این دهه را از ارجاعات بیرونی باز داشته  به خود ارجاعی راهنمایی می کند:

از عین صورتت که بگذریم من از کسره بدم می آید، دهاتی است من از ضمه خوشم می آید، شهری ست و می پیچد، کمر دارد، شکم دارد و در پس و پیش و بالای «و تو» قرار می گیرد

تو بیهوده« و او» خودت را می اندازی

تو و من یا تومن؟

ای واو انداز! بیا و بیانداز

من اگر حتی بمیرم این واو را نمی اندازم. (مخاطب اجباری، سمش آقاخان، ص 14)

این مثال ها، البته نماینده ی همه ی جریان های شعر این دهه نیستند ولی مقایسه یا مرور نه چندان جدی این شعرها با شعر خراسانی در وهله ی اول نشان می دهد که شاعران ما به دنبال این بودند که نگاهشان به دنیای پیرامونی خود را تغییر بدهند. در حالی که شاعران دهه هفتاد به فکر تغییر بیان هستی خود در آثار پیدا و پنهانشان بودند.

جدای از ارزش گذاری و داوری کردن درباره ی خوب یا بد بودن این جریانات، بازخوانی ادبیات دهه ی هفتاد به هر شکل بیانگر این حقیقت است که شعر خراسان به راحتی به جریان های رایج و فراگیر شعر پس از انقلاب تن نداده و نمی دهد. چرایی این مسأله را شاید بتوان در چهار مورد زیر بررسی کرد: - البته مواردی چون شرایط خاص اقلیمی و جغرافیایی خراسان، پایگاه اصلی شعر کهن ایران بودن این خطه و حضور معنوی امام رضا(ع) و تأثیر آن بر روی شعر دیار شاعران، جزو موارد واضح و مبرهنی هستند که نیاز به توضیح آنها در این نوشتار نیست پس رد می شویم. بنابراین، چهار دلیل مورد اشاره ی ما در پایین، در واقع عواملی اند که به نحوی معلول همین علت های ذکر شده در بالا می باشند و متأسفانه تا به حال چندان مورد توجه قرار نگرفته و به طور جدی آسیب شناسی نشده اند. اینهایند:

1- تابو دوستی: صرف نظر از اینکه تعریف «تابو» چه چیز می تواند باشد و در چه مواردی به کار می رود ما اینجا آن را به معنای عامش به کار می گیریم و از عنوان «تابو دوستی» جمله«زیر سایه قرار گرفتن» را استخراج می نمائیم و می گوئیم: خوشبختانه یا متأسفانه در چند دهه ی اخیر چند تن از شاعران خوب کشور که خراسانی بوده اند، به چهره هایی کاریزماتیک، بی عیب و نقص و اسطوره ای در باور بسیاری از شاعران ما تبدیل شده اند و نگاه کردن به جهان از زاویه ی دید آنها برای خیلی ها یک اصل اساسی و گاه در حد یک آرزوی بزرگ و محال شده است. برداشت و تلقی آنها از چیزی به  نام شعر، برداشت و تعریفی نهایی است که جهان بینی شاعرانه ی افراد چند نسل را به خود اختصاص داده است.این مسأله در نوع خود اگر عیب نباشد، هیچ حسنی هم قلمداد نمی شود حتی اگر بپذیریم که آن شاعران خیلی بزرگ بودن باز نمی توانیم منکر این قضیه شویم که تقلید و پیروی کردن از آنها و بسنده کردن به رؤیاهای شاعرانه ی آنها از جهان، کار ادبیات ما را- خراسان را- به سکون و سکوت و تابوپرستی می کشد و به تدریج روحیه فراروی و عبور از پیشینیان را از ما سلب می کند که ثمره ی آن هم البته به طور طبیعی پس از مدتی همین گسست های ناگهانی عده ای از آن تعریف ها و فاصله افتادن عمیق بین نسل ها بوده وهست. چیزی که به وضوح قابل رؤیت است. اخوان، خویی، شفیعی کدکنی،  میرزازاده، استاد قهرمان، صاحبکار و از جوانترها مثلن محمد کاظم کاظمی، اسفندقه و... همانقدر که مرید و رهرو دارند. در این چند ساله، مخالف و ره بر( با ضم ب) هم از همین نسل جوان داشته اند. ضمن اینکه از بین هیچ کدام از آن کسانی که زیر علم این بزرگان سینه زدند، «نادری، پیدا...» نشد،«کاشکی اسکندری...» هم پیدا نخواهد شد. «ره چنان رو که رهروان رفتند» تخدیر ذهن و تعزیر روح است. ققنوسی هم از خاکستر خاموشش به آسمان شعر ما نخواهد پرید. این یک اصل طبیعی در ادبیات است.

2- تک بعدی بودن: نمی دانم این عنوان برای این مورد درست است یا نه؟ ولی منظورم این است که متأسفانه شاعران و اهالی ادبیات خراسان، با ادبیات روز و رایج جهان و ایران- خوب و بدش به کنار- آشنایی چندانی نداشتند. حوزه ها،  کانون ها و نقطه اتکاهای تعاریف شعر که عوض شد، شاعران ما همچنان به قوت خود باقی ماند. نهایت تعریف آنها از شعر نتیجتن تعریفی اخوان ثالثی بود یا اگر کمی دقیق تر بگویم تعریفی شفیعی کدکنی یائی. آبشخور اصلی طرز برخورد آنها هم با جریان های در حال تجربه ی شاعران معاصر، عمومن همان مقدمه ی کتاب«موسیقی شعر» استاد بزرگ شفیعی کدکنی بود. تمام تئوری های ادبی و منتقدان ادبی خارج از نورم، و تمام مؤلفه های عصیانی و مؤلفه های معترض شعر دهه ی هفتاد، در این چند ساله با چوب تمسخر و استهزاء همان برداشت ها و همان مقدمه ای که گفته شد زده شده و هنوز هم می شوند.بنابراین همانطور که شاعران به اصطلاح آوانگارد، پست مدرن و هزاران چیز دیگر ما، بدون آگاهی از ادبیات غنی، گرانسنگ و پرمایه ی گذشته ی ایران، به نظریه پردازی و رد کردن آن گذشته ی عظیم می پرداختند، شاعران وفادار به سنت هم بدون اطلاع داشتن از اوضاع ادبیات کشور و همچنین بدون سواد کافی داشتن درباره ی موضوعات مطرح شده و تئوری های چه و چه، یکسونگرانه و بی هیچ تسامح و تساهلی به نفی یکپارچه ی شعرها و جریان های شعری جدید کمر همت بسته بودند وهیچ تمایلی برای آموختن و داشتن آنها از خود نشان نمی دادند. به همین دلیل است که انتقادات این دو گروه از هم، در اکثر موارد به دعوا، ناسزاگویی و اظهار لحیه های ادیبانه بیشتر شبیه شده تا چیزی به عنوان نقد و نظریه ی ادبی. این مسأله البته تنها مربوط به شعر خراسان نیست ولی به هر حال اینجا نمود دیگری دارد.

3- محفل گرایی: یکی از یادگاری های دهه ی چهل بود که با یک تأخیر تقریبن سی ساله به خراسان رسید. فقط تنها تفاوت این نوع خراسانی، با آن نوع اصیل تهرانی اش در این بود که اگر در دهه های سی و چهل«محفل گراها»، شاعران و نویسندگانی معترض و متفاوت بودند که از سوی دستگاه های رسمی شعر و ادبیات طرد شده بودند، اینجا قضیه شکل دیگری به خود گرفته بود. معکوس عمل می کرد.به طوری که«محفل گرا»ها کسانی شده بودند که شاعران و نویسندگان معترض و متفاوت را از مراکز رسمی شعر به طرق مختلف طرد و دور می کردند. هرچه محفل گرایی در آن دوره باعث رونق ادبیات معاصر شد، اینجا باعث تخطئه و سکوت شده بود و می شود.البته هیمنه ی این محفل ها- از نوع خراسانی اش- که در واقع کارخانه ی تولید شاعران یکسان، شعرهای یک جور و یکسان گویی و یکسان نویسی های جزم گرا بودند، اکنون دیگر با فراگیرشدن وبلاگ های ادبی اینترنتی و فضاهای مجازی اینچنینی کاملن شکسته شده و کم کم دارند بی رونق و بی اثر می شوند. ضد قهرمان بودن به عنوان یک ویژگی به طور طبیعی دارد خودش را به بسیاری از ما تحمیل می کند.

4- جوانمرگی ادبی: به قول مرحوم گلشیری- نقل به مضمون- یکی از دلایل جوانمرگی ادبیات ما این است که ما خیلی زود ارضاء می شویم. زود به آنچه داریم قانع می شویم. خلاقیتمان را از دست می دهیم. آن بخش هایی از ادبیات خراسان در دهه های 60 و 70 که می شود گفت به نحوی برخلاف جریان های رایج شنا می کردند، خیلی زود خسته شده یا به هدف خود رسیدند. تقی خاوری یکی از آنها بود که نتوانست از گذشته های خود عبور کند. به زعم خیلی ها، اوج او شاید همان کتاب«شکل های صدا» باشد و پس از آن به نشیب افتاد. استاد کلاهی اهری هم چنین سرنوشتی داشت و خیلی های دیگر هم اینگونه بودند و شدند. این یک حرف کلی نیست. یک شعار بی معنا هم نیست. بلکه یک واقعیت کاملن ملموس است.البته حتمن می توان به این موارد، چیزهای زیاد دیگری هم اضافه کرد که می کنند. ممکن است خیلی ها با این چیزها موافق نباشند که خب طبیعی هم هست. ولی روایت ما از قضایای اتفاق افتاده در این یک دو دهه این طور بود که: ما در گونه ی شعرهای آزاد- ببخشید که اینگونه مشخص می کنم- فعلن در حاشیه ایم. تا بعد چه شود.اما در گونه های دیگر، بدون شک ما جزو استان هایی هستیم که گذشته تا به حال حرف هایی برای گفتن داشته و داریم. زده ایم. می زنیم. سردمداری هم به اصطلاح می کنیم. به تهران هم شاعران خوب می فرستیم. خوبیم در این زمینه. دهه ی هشتاد اما در ولایت ما طور دیگری بوده، در هر دو گونه، کارهای زیادی شده. کرده ایم. «غزل پست مدرن» با همه ی دردسرها و پیشنهادهای جالبش از مشهد و خراسان سر برآورده، همایش«ادبیات متفاوط» اینجا برگزار شده،«رفته بودم به صید نهنگ» علی باباچاهی همینجا چاپ و منتشر شده، حسین فاضلی با شعر- داستان های متفاوتش در «روزها در پرانتز» و «کافه های شبانه ی وسنان ونگوگ» خراسانی است و بالاخره اینکه کتاب های شعر زیادی با هوایی تازه سروده شده اند که نوید حرکت هایی متهورانه در مرزهای ذهن، زبان و سنت شعر کهن خراسان را می دهند. زهرا معتمدی. سید محمد حسینی، فاطمه اختصاری، مونا زنده دل و از همه مهمتر سید مهدی موسوی و شاید جواد گنجعلی از یک طرف و افسانه نادری، حسین فاضلی، عباس اعرابی، رضا سالاری، آرش قربانی و شاید علی عربی و... خیلی های دیگر از طرف دیگر، جزو کسانی هستند که یک جور دیگری اند. یک جوری اند. می بینیم. فراروی آغاز شده، اندکی صبر سحر... . والسلام

 

 پانوشت ها:

1- خطاب به پروانه ها...، رضا براهنی، نشر مرکز،تهران،چ اول1374

2- همان، ص123

3-همان،ص124

4-پست مدرنیسم ادبی،محمدتقی قزلسفلی،روزنامه جامعه، 10/4/77

5- مجله ی بایا، سال اول شماره ی6و7

6- همان،رضا فرخفال،دوره ی چهارم،ش38،ص167

7- مجله ی کارنامه،رضا براهنی،ش46و47،ص14

8-آوازهای حوا،آزیتا قهرمان،نشراردشیر،مشهد،چ اول1371

9- فراموشی آئین ساده ای دارد،آزیتا قهرمان،نشرنیکا،چ اول1381

10- بر سه شنبه برف می بارد،نازنین نظان شهیدی،نشر نیکا،مشهدفچ اول1372

11- باغی در منقار بلبلی،محمد باقر کلاهی اهری،

12- چه بیماری قشنگی ست جغد،حسن موذن زاده نشر محقق،مشهد،چ اول 1378

13- شکل های صدا،تقی خاوری،نشر نیکا،مشهد،چ اول 1376

 

 

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |