اینبار یک طرح از رضا جنگی دوست کاریکاتوریستم می زنم(که به نمایشگاه جاکوبد لهستان راه یافته است) و یک شعردوساله از خودم.رضا هم هنرمنده و بیشتر با ادبیاتی ها در ارتباط. سر زدن به وبلاگ او آدم را دست خالی نمی گذارد.این هم آدرسش کلیک کنید: http://www.rezacartoon.blogfa.com/

تیتر: «در واقع ما اهل تغزلیم »
به : سمیه سادات
صدای تو
صدای جهان بود
*
وقتی ساعت از وقت آفتاب گذشت
تو در شکل های جهان بودی
با دال های خودت
با الفهای خودت
در افق دور تو بودی که می نشستی
از افق نزدیک تو بودی که بر می خاستی
میل مغازله که می کردم
در تو الف بود و آرامش
در تو الف بود و آشفتگی
انعکاس سمت صدا در تو بود
گفتم صدا بزن این غین غریب را
این غم بی غمگسار را
«فافان فنانگی من فوست فارمت»1
در ف فروغ بود و تو بودی
«ای یار ای یگانه ترین یار»
وقتی ساعت از وقت آفتاب گذشت
تو در ورای زبان بودی
گفتم نشان بده آینه ای را که بیرون چشم مانده
من را به درون برگردان به آنچه بی طاقتی آغازین است به دال به درون
که دل با دال است و درد هم با دال ای دور
آیا هنوز هم درون من هستی؟
گفتم این دریچه ها،درها
در کلمات چه متنی مگر باز می شوند که عطر گیسو دارند
که طعم معاشقه می دهند و رنگین کمان؟
این اقیانوس که بین ما افتاده مگر آبی ست؟
این تیرگی ها این تلخی ها در مرکب کدام قلم خشک می شوند
این همه واژها را چطور بنویسم وقتی همه از لب تو شروع می شوند؟
می نویسم الف ابر می شوی
می نویسم ب می باری می نویسم اشک
الفبا
رد نشوی از حرف
میم از مار می آمد و مادر
من در مرکز جهان بودم
سمت صدا در توبود
حنجره ات در استخوانهایم می پیچید
تغذیه می کردم هنوز
گفتم این واو این واو سرگردان را بردار
من کش بیاید برسد به تو
قوس بخورد در مرکز جهان با دایره ی اندامش
در میم زنانگی ات گرد
در الف اندامت دال
درخاکی که در آن زائیده شده
در قیامت اولیه اش پیچ
تغذیه کن این جنین را دختر
مشق معاشقه و تغزل، فریب بی طاقت کلمات است در سرودن شعری برای تو
برای تو اش برای من اش
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
۱-از صادرات رضا سالاری است

