تبليغاتX
به سین

نجدیا
یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 13:44

 

  

                                                                      به: تیرداد نصری

 

بیژن نجدی که ندارد مشهد

با پاهای خودم قرار بگذارم

هزار وعده از اردیبهشت نیامده

در تخیل آب در تخیل خشک آب

یک آدم معمولی باشم

بروم توی ایستگاه، کنار خیابان/ سمت عکس/ سمت پاهایی که ردی ندارند توی عکس

مچاله شوم

بگیرم از دریا/شعر

بریزم از دریا / حرف/ بزنم

 

تو چرا عینکت را کج گرفته ای شاعر؟

ردپاهایت کجاست توی عکس؟/توی عکسی که چراغی ندارد هنوز

 

 رد اشک

از دانشکده تا صحرا             بدوم

از دانشکده تا دریا                خیس

از دانشکده تا دره های دور/ زابل است و لاهیجان

بدوم

تا وصیت نامه ی اوش/ تا عصا و سبیل

بهار بشکفد و گنجشک لااقل

 

قبول داری؟ وقتی که گفت:«به شکل غم انگیزی...هستم»

هجاها درست نشسته بودند، واژه ها درست

 

گفتم عینکش را کج گرفته که چی؟ ردپاهایش که هست توی عکس/ توی عکسی که لاهیجان است

رد شن

گفتم من اگر فارسی بنویسم، تو خطم می زنی؟

کلمه می شوی یادم بدهی/شعر/ بنویسم/حرف/بزنم/باز

من فقط نمی خواهم کت و شلوار بپوشم بروم دانشگاه/ نقش یک موزائیک محترم را بازی کنم

یا  یک آپارتمان مهربان باشم، با مبل و پوستر و فنجان

یا حتی نمی خواهم برگردم توی خیابان آسفالت خوبی بشوم هی

می دانی؟

حسرت زن را و زبان را هم اضافه کن

تا بگویم چرا یوزپلنگ نشدم

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |