تبليغاتX
به سین

به کلمه ی این روزها....هنوزها
شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 21:7

 

در عبور از پاهاي تو

من چگونه مي توانستم باشم

وقتي كه سمتهاي من همه در دستهاي تو بود

و در ادامه ي تو...........چيزي نبود.........

جز تفسيرهاي ميانه  در من

كه با دستهايم تنها بود

و هرجا كه مي رفتم...... تو بودي......

چيزي از تو بود.........

كه دست ها را بي ادامه مي خواست

و دست ها را در ادامه مي خواست

.......و من

....... دريچه هاي خودم بودم.......

 

در گريز از كدام فاصله

با كدام دست

مي توانستم از دست هاي تو بگذرم

وقتي كه پاهاي من همه در سمتهاي تو بود

و از تحرك من در تو

چيزي نبود......

هيچ چيز.......

جز لمس پوست بر استخوان سيب......

و بداهتي در مرحله ي چشم......؟

 

تو اما كليد هاي خودت را داري

 

من فقط مي توانستم باشم

يا با تو بمانم

چرا كه سمت هاي من همه در دست هاي تو بود

و از دريچه ي بعد....چيزي به اخم تو وا مي شد

كه دست ها را بي ادامه مي خواست

و دستها را در ادامه مي خواست

........و رمزهاي تو در بي كليدي من بود............

وقتي كه باز مي كردم.......درهاي بزرگ را..........

و مي نوشتم...... از سر سطر

باز..........هنوز...........

 

تو اما كليد هاي خودت را مي آوري

 

من اگر دست هايم را بدهم به تو

قول مي دهي ادامه ي اين شعر را تو بنويسي؟

 

وقتي مي تواني اين دست را كامل كني

با خط ها چرا ادامه نباشد

از سر هر سطر....

ملال......... چرا نگيري؟

و لب.......

بر لام لب چرا نگذاري...........؟

چرا وقتي كليدهاي بزرگ را مي شكنيم

من دريچه هاي تو.......

و تو سمت هاي من نباشي.........؟

 

.........من و تو لام لبيم در ميم ملال..........

.........وقتي دستمان را ادامه مي دهيم........

.........و جهان از اطرافمان مي رود..........

 

نوشته شده توسط حمید تقی آبادی | موضوع: | لینک ثابت |