شعرنامه ي چهارم من به تيرداد نصري
با همه ی دست هایی که دارم
هیچ خودکاری آبی نمی شود که از تو بنویسم
«چه چشم هایی داشتی
وقتی که مادر من بودی
و مارها از ستون مرمر بالا می رفتند.....»
.....می رقصیدی....
...... می دیدم.......
اگر حواس مرگ، پرت دنیا باشد
یا اگر کافور به میم الفبا نرسد
تکلیف پلک های معشوقه ام چه خواهد شد
که می خواست
سرمه اش را به چشم های من بریزد
تا شبم را غلیظ تر کند...؟
راستی
حالا که من به تو برمی گردم
آیا ما سرنوشت را می سازیم یا سرنوشت خودش را به ما تحمیل می کند؟
مادرم می گفت: تو بگو این کدام دوستت بود که نقاشی می کرد... که شعر هم می خواند... که صدای خوبی هم داشت... که اصلاً حرف نمی زد... پس تو کی می خوای این اتاق را تمیز کنی... این دست ها را بتکانی..... و رو به این بهار از راه نرسیده... چند تا سرفه ی بلند... ؟
رد می شوم از سر سطر
می نویسم باز
صحرا همیشه هست
ای زبان مخفی خاک!
چه کسی حالا
چشم مار را از خواب های من دور می کند
تا کجاوه ی مادرم به صحرای هفتم نرسد
و من ننویسم او که بود در طوفان شن؟
... می رقصید...
... می دیدم...
از خودم... از خورشید... از ریشه های اولیه ام... از مادري که مرا زائیده... از مارها... از این دوست گم شده ی نقاشم... از سیگار... از دغدغه... از صبر... از کنند... از که... از می خواهم... می خواهم که صبر کنند...
به چشم برهم زدنی
بروم به دنیا بیایم از... مادرم... کمی
و رو به این جهان ناشناخته... چند تا سرفه ی بلند:
که ای خاک!
ای زبان درخت!
من را به درونم برگردان، به واژه های مادرم... به مادرم که می گفت:
«پس این کدام دوستت بود که نقاشی می کرد و گاهی از لمس خاک به درون خانه برمی گشت»
تا بروم از سر سطر
خط چشم بردارم و بنویسم...
اگر حواس دنیا.... پرت مرگ باشد
و در چشم مار، اشک من برقصد
تکلیف دست های معشوقه ام چه خواهد شد
که می خواست
برایم انار بشکند... این روزها... از دست رنگ؟
با این سر سرگردان
راستی
اگر نشود یک شعر عاشقانه بگویم
جواب مادرم چه می شود پس؟
این کدام دوستم بود که شعر می خواند..... که ساز هم می زد... که صدای خوبی هم داشت...
که مادرم را فرامی خواند ....به سمت جهان؟
