شط... رنج
یک لیوان چای می ریزم
(برای کسی که می خواهدعاشق ترین آدم دنیا باشد)
ومی گذارم روی میز و می نشینم روی صندلی روبروی تو
(می خواهیم شطرنج بازی کنیم ومن که ...)
اول توشروع می کنی
با آن چشمهای تارعنکبوتی زیبا
که روی صفحه شطرنج قل می خورند
وسپید حرکت می کنی در زمینه هایی که من سیاه هستم
وپیش می روی
روی خاکستری ترین سطح یک انسان
(که می خواهدعاشق ترین آدم دنیا باشد)
- اصلا فکر نمی کردم به این زودی از چشمهای تو بیفتم
(درحالیکه افتادم)
وبعد سربازهای پیاده از راه می رسند وپادشاه مرا کت بسته
پیش تومی آورندوزمینه ها ادغام می شود
مثل همیشه و درانتزاعی ترین شکل ممکن
فیلهایمان یاد هندوستان می کنند
وتوبا اسبهای روشن وبراق
قلعه های تاریک قلب مرا فتح می کنی
وکیشم می دهی
ومات....
- اصلا فکر نمی کردم تو زیباترین آدم دنیا باشی با طرحهای
سیاه وسپیدی که حرکت می کنی روی این زمینه خاکستری
(در حالی که هستی)
وبعد حواسم پرت حرکت بعدی می شود که زنگ تلفن...
خودت بودی
با آن صدای ساده و باور نکردنی
-اصلا فکر نمی کردم به این زودی از چشمهای تو...
(در حالی که... )
قطع می کنم
*
و تو آن طرف میز روبروی من نیستی
با آن چشمهای تار عنکبوتی زیبا
ومن ادای عاشق ترین آدم دنیا را درمی آورم
اردی بهشت۱۳۸۱
ویک یادداشت
این یادداشتی است که درقدس چاپ شده البته با برخی غلطها مثل"زبان روزمره" که همان اول "زبان امروز" خورده یا شعر حسین فاضلی که " آ کلاهش را برمی دارد" است وخورده "کلاهش "را برمی دارد.البته این نوشته قدیمی است ولی چون چیز تایپ شده ای نداشتم فعلا این را زدم تا دوسه روز دیگر یک نقد مفصل از یک کتاب شعر را بزنم.

