نقد و بررسي مجموعه شعر «روزي اقيانوس مي شوم از تنهايي» سروده علي عربي
حميد تقي آبادي
نوشتن درباره شعر علي عربي، بحث كردن درباره ذائقه شاعرانه بسياري از دوستداران شعر ايراني است كه طيف وسيعي از عوام وخواص شعر و اهل ذوق و هنر را تشكيل مي دهند. البته، شايد اگر او هم مانند بسياري از شاعران جوان اين سالها مي توانست فارغ از دغدغه هاي سخت معيشتي و خانوادگي به كار تبليغ ويژگيهاي شعري و شخصيتي خودش در رسانه ها و مطبوعات بپردازد، چه بسا امروز يكي از شاعران شناخته شده كشور بود و ما مي توانستيم دايره تأثيرگذاري او بر ذائقه شعر دوستان را قدري وسيع تر و گسترده تر بگيريم، تا در تعميم نظرمان درباره اشعاري كه مي سرايد، به ساير شعرهاي همانندش و گستره مخاطباني كه دارد، دچار اشتباه نشويم.
با وجود اين، در همين ابتدا مي خواهم شعر علي عربي را شعري كه «عوام مي فهمند و خواص مي پسندند» معرفي كنم و بعد هم بگويم كه اتفاقاً همين ويژگي و همين آرمان ساده و كهنه بلاي جان شعرش شده و او را معلق بين سادگي و پيچيدگي، رها كرده است، بدون اينكه جايگاه او را در اين موقعيت لغزنده مشخص نمايد و به ما بگويد كه آيا شعر كتاب «روزي اقيانوس مي شوم از تنهايي» آگاهانه آسان گير است يا نه و يا اينكه پيچيدگيهاي او از صناعات و تمهيدات شاعرانه اش كه تكنيكهاي سرايش او را تشكيل مي دهند برمي خيزد يا نه. او به طور غريزي گاهي پيچيده است و گاهي ساده. ما در اين فضاي سپيد و مبهم مانده ايم و بدتر از ما خود شاعر هم در اين سرزمين بي نام، سرگردان است.
همان طور كه در ابتدا گفتم، گونه شعري كه علي عربي مي سرايد، دركشورمان طرفداران زيادي دارد، بخصوص اگر در محافل ادبي و شب شعرهاي جوان پسند با صداي خوب و لحني اعتراضي هم خوانده شود، چون در تهييج عواطف اين گونه مخاطبان بسيار مؤثر است! به همين دليل، دومين نامي كه مي توان شعر عربي را با آن معرفي كرد، شعر «شفاهي، محفلي» است. از همين رهگذر، مشخصه اشعار اين كتاب را بررسي مي كنم.
1- آسان گيري:
شاعر گاه در سرودن شعرهايش چنان آسان گير و عجول مي شود كه هر كلمه اي را كه به ذهن مي رسد در شعر استفاده مي كند، بدون اين كه به همنشيني كلمات «هر چند ساده» در چارچوب نحوي استوار توجه كند يا به عبور دادن آن معنا يا تصوير خاص از كانال زيباشناختي ذهن شاعرانه اهميت بدهد.
هر چه را مي بيند مي گويد ومي نويسد، تند و سريع:
در خون پرپر مي زني/ و هيچ كس نگاهت را/ در نمي يابد/ آتشي بر پا بود/ حنجره ام داغ شد/ و گلويم سوخت... /
البته در اين كتاب، شعرهايي هم هست كه گاه چنان سخت گيرانه با آنها رفتار شده كه گويي شاعر هر كلمه را صد بار در تنور سينه اش چرخانده و پخته و تف ديده، به بدنه شعر چسبانده است:
پرتاب كلمه/ از ذهن به انگشتان/ و صفحه سپيدي كه اندك اندك/ رنگ ديگري به خود مي گيرد/
ولي اگر بخواهيم از بين اين دو ويژگي نوشتاري يك كدام را علي عربي واقعي بناميم، همان آسان گيري و عجول بودن شايد نام خوبي باشد.
2- رفع تكليف و بي حوصلگي:
مخاطب گاهي احساس مي كند در برخي از شعرها نوعي رفع تكليف ، از دست نهادن و رها كردن شاعرانه وجود دارد. مي پرسيد كجا و چطور؟ مي گويم آن جا كه شاعر با خودش گفته و شايد بر خودش فرض كرده كه چون شاعر است، بايد در برابر همه چيز از خود واكنش نشان بدهد و از همه چيز متأثر شود و به همه آنها هم در شعرش بپردازد. به همين دليل گاهي در كنار پرگويي هايي كه يكي از آسيبهاي ابتدايي اين تلقي گنگ شاعرانه است، به شاعري برمي خوريم كه به ضعف تأليفهاي مفرط و ناشيانه اي دچار مي شود. براي مثال، همين مورد را در اين كشف بديع درباره آزادي ببينيد كه از همان بي حوصلگي بي واژه ناشي مي شود: ... كه آزادي/ مجسمه اي است/ در كشوري ديگر/ كه آزادي/ نام ميداني بيش نيست/ در پايتخت/
كه هر خواننده اي در همان خوانش اول متوجه مي شود، سطرها سست و بي حالند و شاعر نسبت به همنشيني كلمات وسواس زيادي به خرج نداده است؛ در حالي كه مي توانست با برداشتن حرف ربط و يكي از فعلهاي اسنادي و حذف تكرار، شعر را از سكون خارج و به جلو پرتاب كند: كه آزادي/ ميداني است در پايتخت/ و مجسمه اي در سرزمينهاي دور...
بنابراين، اگر زياده گويي نشود، مي توان گفت، آقاي شاعر! شما كه آينه نيستيد، لازم نيست هر چه را كه مي بينيد بگوييد. كمي تأمل كن تا چند واقعه در تو تأثيرگذار باشد و دردمندانه چكيده آنها يك ساخت واحد به نام شعر را در تو به وجود آورد و گرنه اين مسأله باعث ناكارآمدي عاطفه و مخدوش شدن آن ساختار حسي عاطفي و عاشقانه اي مي شود كه شعرهاي اين مجموعه سعي در جلوه دادن آنها دارند.
3- انشاگونه بودن كلمات و جمله ها:
وضعيت روان شناختي شعري كه حاصل عصيان و تحقير است، وضعيت خاصي است: آرام و سر به زير نيست، شلاق خورده و به خود پيچيده است. بنابراين، گاهي عصبي، خطابي، توصيفي، شعاري و... بيان مي شود.از استعاره و زبان استعاره فاصله مي گيرد و كمي مستقيم و در نهايت توصيف گونه با مخاطب روبرو مي شود. وضعيت شعر عربي هم اين گونه است. شعري كه از حنجره زخمي هزاران هزار انسان سروده مي شود، نمي تواند به رسايي معنا در بطن خود بي تفاوت باشد. از اين منظر، شعاري بودن شايد يكي از خصوصيات مثبت شعر عربي باشد؛ اما بايد ديد اين مسأله به چه قيمتي تمام مي شود؟ به قيمت از دست دادن عناصر شاعرانه زبان و پرداختن به بيان منثور و حشو گونه با لحني توضيحي و گزارش گونه.
پس توجه به شكل موسيقايي كلمات و عملكرد آنها چه مي شود؟ تقابل بين شكلهاي ذهني و عيني، توجه به ايجاز جملات و هارموني يكپارچه در شعر، چه مي شود؟
اينها سؤالهايي است كه بايد از علي عربي پرسيد. براي مثال، من نمي دانم چرا بايد اين جمله شعر باشد، حتي در ساختمان يك نوشته كه شعر ناميده شده:
دريا او را بلعيد، حالا ديگر مال پري ها بود/ پري ها دلش را براي خودشان گرفتند/ پري ها انسان بي دل نمي خواهند/ پري ها دل مي خواهند/ دريا دل مي خواهد/ غريبه نمي خواهد....
اين درست كه شاعر مي تواند عناصر و پديده هاي منثور زبان را كه به ظاهر منثور هستند به سطح شعر بياورد و با آنها بازي كند، ولي در عمق شعر بايد اين عناصر شاعرانه زبان باشند كه زير ساخت شعر را تشكيل مي دهند. اين يعني شعر بودن شعر در ظاهري ناشاعرانه؛ چيزي كه در اشعار علي عربي به چشم نمي خورد.بعضي شعرهاي او آن قدر از منطق نثري پيروي مي كنند كه در عمق آنها هيچ ترفند كوتاه شاعرانه اي را نمي توان يافت: خدايا/ بارانت را بر اين سرزمين بباران/ كه نامردمانش نه/ كه مردمش تشنه اند/ خدايا/ گندمزارانت را در اين سرزمين برويان/ كه نامردمانش نه/ كه مردمش گرسنه اند...
بعضي وقتها شاعران بايد به سخت ترين شكل ممكن سانسورچي كلماتشان باشند. تيغ بردارند و كوتاه كنند- رحم نكن شاعر! تن اين سطر را از وسط به دو نيم كن- تا از گفتن ها و گفتن ها به گفتن و نشان دادنها برسند. حروف ربط، جملات پيرو و پايه، حروف ربط وابستگي و... خيلي چيزها بايد حذف شود تا معجزه ايجاز در شعر رخ بدهد تا «امروز بر اين پيامبر/ كلمه مي بارد» تحقق پيدا كند.
4- پرهيز از پيچيده گويي:
شايد يكي از وجوه مثبت و برجسته شعر عربي، پرهيز از پيچيدگي است، اگر چه گفتم ماهيت اين مسأله خيلي روشن نيست كه عمدي است يا سهوي؛ ولي به هر حال دور بودن شعر او از «غامض نويسي» هاي رايج در شعر معاصر امتياز خوبي براي شعرش در جذب مخاطب محسوب مي شود.اما اين ويژگي مثبت هم به يك دليل مهم خاصيت تأثيرگذاري خود را از دست مي دهد كه آن هم پراكنده گويي يا پراكنده نويسي است. در ساده ترين شعرهاي اين مجموعه ما با چند نوع لحن و چند گونه تصوير روبرو هستيم: به پرچم خسته كشورم/ خيره مي شوم/ در عصري كه دور تا دورما را سيمهاي خاردار احاطه كرده است/ در هيچ پرچمي نمي گنجم/ من را در شولايي از گل ميخك/ دفن كنيد/ بر خط افق ايستاده ايم و يكي/ يكي/ تاريك مي شويم.
چون حجم سفيد خواني اي كه بي هيچ قرينه اي در ميان بندهاي شعر ايجاد شده، تغيير لحن ها، ضماير، فعلها و حالتها و تصاوير، با تمهيدات و قصد قبلي نبوده؛ ضمن اينكه شعر را دچار ضعف تأليف در ساختن زنجيره معنايي مي كند، انسجام زباني شعر را هم از بين مي برد و فرم ذهني آن را از هم مي پاشد. انگار از اول اصلاً فرمي در كار نبوده.
5- توصيفي بودن:
توصيفي بودن شايد اصلي ترين مشخصه زباني شعرهاي اين كتاب باشد كه عموماً هم بر تشبيه و تصويرهاي عيني براي فضاسازيهاي ذهني مبتني است:
جيرجيركها آواز مي خوانند/ و ستاره ها با نورشان/ همراهي شان مي كنند/ با دف ماه سوسكها دست مي زنند/ فضاي تاريك و خط سياه كوهها... /
جمع آوري تصاوير و ناهماهنگي آنها با موسيقي حروف، تعادل شعر را بر هم زده و چفت و بست كلمات را سست كرده است. در برخي از شعرهاي مجموعه چنان با تزاحم تصاوير روبرو مي شويم كه كانون تصوير يا تصاوير را گم مي كنيم. اين كار ضمن اينكه حد شعور را تا سطح توصيفهاي ساده تقليل مي دهد، خاصيت تأثيرگذاري را هم از آن مي گيرد. در حالي كه همه مي دانيم تصوير هم يكي از عناصر سازنده و خيال انگيز شعر است كه بايد در افق مربوط به خود طلوع كند و آنجا كه شعر به توصيف و تصوير نياز دارد، از خود مايه بگذارد.
در برخي اشعار مجموعه هم اگر چه تصاوير پي در پي مي آيند، اما محوريت معنا و گاه مفهوم گراييهاي مفرط ادراك تصويري شعر را مختل كرده و ادراك منطقي را جايگزين آن مي كند: ريگي از زير سنگ مي رود/ سنگها جا به جا مي شوند/ و سنگ با فريادي بزرگ/ بر دامنه جاري مي شود/ و آنگاه ... / پس از شكستن سنگها و درختان/ در پايين دره جاي مي گيرد/ مي گذري و سنگي را مي بيني/ كه انگار سالهاست از كوه پرت شده/ و اين پايين/ غمگين و آرام/ لخت و بي رمق افتا ده است/ در غروبي كه خورشيد/ پشت كوه مي رود.
6- تأكيد بر لحن گفتاري:
استفاده از عناصر شاعرانه و پنهان زبان كه تجلي آن را مي توان به دور از شيوه هاي پر طمطراق و از پيش تعيين شده نويسندگي و سرايش در استفاده از لحن گفتار در شعر مشاهده كرد، يكي از ويژگيهاي بارز شعر علي عربي است: باشد/ با چشم شكسته مي روم/ با كوله پشتي اي كه پر از خاطره پرنده هاست.
به گمانم استفاده از اين ويژگي زباني مانند راه رفتن بر روي پلي است با ضخامت يك انگشت دست كه هر لحظه بيم آن مي رود شاعر با اندكي سهل انگاري ازآن به اعماق خاموش و بي خاصيت توضيحي بودن و منثور بودن شعرش بيفتد.
اما به نظر مي رسد علي عربي در اين كتاب، لحن گفتار را بهتر از چيزهاي ديگر شناخته و اگر چه پراكنده و گاه به گاهي، ولي از آن به خوبي استفاده كرده است:
l تو را سفارش به احساس تحمل مي كنم/ زنداني من/ بخوان هنوز
l يا اين سطر درخشان: ستاره با ستاره/ چقدر فاصله دارد؟ / سلامي از دورهاي دور/ دوست من/ به ت
7- ترجمه اي بودن:
نحو بعضي از شعرهاي اين مجموعه مثل «ترانه كردي»، «هر كس خوابي دارد» و... آدم را ياد شعرهاي ترجمه شده شاعران خاصي از غرب مي اندازد: «ريتسوس» با ترجمه فريدون فرياد: «سياه مثل آفريقاي خودم» ترجمه الف. بامداد، يا مارگوت بيكل، اكتاويوپاز، ويكتور خارا و لوركا.
استفاده از جملات كامل، لحن خطابي و شعاري، بيان روايي، سعي در تلقين حس و عاطفه شخصي و طبيعت گرايي همراه با محتواي اعتراض آميز، همه از مشخصه هايي است كه برخي شعرهاي علي عربي را مثل ترجمه شعرهاي دهه هاي 40 و 50 شمسي، يكدست و منفعل نشان مي دهد. به اين مسأله البته مي توان تقليدهاي زباني آشكار از برخي شاعران ايراني را هم اضافه كرد: به قسمت كردن نان بر آسمان شدم و...
8- توجه نكردن به موسيقي حروف:
مورد هشتم شايد به طور طبيعي از پشت سر هم قرار گرفتن موارد قبلي به دست آيد. وقتي عنان اختيار جملات و كلمه ها در شعر به دست زبان و بيان توضيحي داده شود، مسلم است كه دستيابي به موسيقي دروني حروف كار سخت و دشواري مي شود.
به گمان من، علي عربي در اشعارش دچار نوعي اعتياد وزني و زباني شده است كه حتي حرف زدن و لحن شعر خواندن او را هم تحت تأثير قرار داده و به دليل اينكه هنوز به سبكي شخصي براي او تبديل نشده، به شدت تقليدگونه و شبيه سازي شده به نظر مي رسد كه فارغ از تشريفات رايج زباني در ايجاد يك ساختار هارمونيك و حتي ملوديك در شعر ناموفق و ناتوان است و باز به همين خاطر است كه لحن و به تبع آن ضماير و فعلها در شعر او بسيار متغير و پراكنده اند:
زيبايي/ به يار نزديك است/ يار به يار/ نزديك است/ پيراهني به اندازه تمام عمر/ و يار/ فاجعه اي شد بر اندام ما...
فهرست وارگي، عينيت در روايت، بافت خطابي داشتن، پرهيز از لوكس گرايي در تصاوير و مهمتر از همه بيان محوري و قصارگونگي جملات، از جمله مشخصه هاي ديگر اين مجموعه هستند كه مي توان به آنها اشاره كرد.
به نظر مي رسد علي عربي از آن دسته شاعراني است كه برخلاف بسياري از شاعران سرشناس كشور، وقتي شعر مي گويد كه حرفي براي گفتن داشته باشد، نه تكنيكي براي ارايه كردن. به همين دليل، برخورد مخاطبان با شعر او در دو حالت صفر يا صد اتفاق مي افتد. آنها يا با شعر عربي موافقند و طرفدار شيوه شاعري اويند، يا اينكه به طور جدي درجبهه مخالف قرار دارند و شعر او را به نقد وچالش مي كشند.
انگار حد وسطي وجود نداشته و نخواهد داشت.
درباره ساختار معنايي اشعار اين كتاب هم مي توان گفت كه سه موضوع فقر، عشق و طبيعت، سه ضلع تشكيل دهنده مثلث شعري عربي اند كه اتفاقاً جهان آرماني او را هم تشكيل مي دهد. پرداختهاي رمانتيك او به اين سه حوزه هم، نشان از تعلق خاطرش به مفاهيمي دارد كه در سكوت و تنهايي، مرهمي هستند به شكستهاي بزرگ روح او؛ يعني عشق و فقر.

