سراطانا
سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 10:29
بدون قطار
بدون ريل
بدون هر چيز شاعرانهاي
بدون گوزن
بدون آهو
با ذرهاي سنگ براي انداختن در بركهي سرد
در خيابانهاي مشهد؛منم
با نسخهاي از سرطان
وقتي دكتر ميپرسد: نوبت شماست
مي گويم:من نفر قبلی هستم
...با تكرار مداوم اين سئوال:
نفر بعدي را چطور از دست داده ام؟
==============
به: حسن اشرف
ساعت يك و نيم نصف شب
فقط يكبار
براي من مفهوم تازه اي داشت
كيسه زباله را كه توي كوچه گذاشتم
مامور شهرداري، بلند گوزيد
فكر نمي كرد من پشت سرش باشم
گفت: «چقدر زباله ها بو مي دن»
راست مي گفت
دست هاي من كوچك شده بود
در حيات را بستم
=============
اگر باور نداري
مي تواني زنگ بزني
من معاون سردبير يك روزنامه زپرتي هستم
با تكراراين جمله:
«ببخشيد شما؟ من جلسه هستم»
لعنتي
هيچ چيزي سر جاي خودش نيست
ديروز يك گربه بزرگ
روي كتاب هايم شاشيده بود

